ردای مرصع ثناگویی بر بلندای پرشکوه شاهنامه نمی‌نشیند(۲)

گفتار اندر آفرینش آفتاب



در بخش نخست این نوشتار دیدیم چگونه یک شاعر گمنام با افزودن ابیاتی ناساز از سروده‌های خود به شاهنامه برای خواسته‌ای که در سر داشت زمینه چینی کرد.

در این بخش می‌خواهیم او را بهتر بشناسیم و بدانیم که این ریزه‌خوار کوچک خوان سلطان چه اندازه با شاهنامه و شیوه سخنوری فردوسی آشنایی و نزدیکی داشت. چه می‌دانیم شاید او هم مانند بسیار کسانی که از گذشته‌های دور تا امروز، کینه‌جویانه بر شاهنامه تاخته‌اند یکبار هم به درستی شاهنامه را نخوانده بود. اکنون بیایید با وی همراه شویم و ببینیم او چگونه کارش را پیش می‌برد.


در پایان بخش پدید آمدن جهان و پس از اینکه فردوسی با روشی ساختارمند، پیدایش گام به گام گیتی و باشندگان (موجودات) آن را برای ما گفته و سخن را به پایان برده است می‌بینیم ناگهان، این شاعر گمنام درباری که هیچ دریافتی از روند ساختارمند گفتار فردوسی ندارد به میان سخنان آموزگار توس پریده و دو بند از درافشانیهای! خود را به شاهنامه افزوده است : «گفتار اندر آفرینش آفتاب» و «گفتار اندر آفرینش ماه»

چرا ؟ چون او در پی زمینه‌چینی که در ابیات گذشته‌اش داشته است:

چو خواهی که یابی ز هر بد رها

سر اند نیاری به دام بلا ...

اکنون می‌خواهد کار را به گونه‌ای به پایان رساند که بتواند به بخش پایه‌ای که بنا بوده بر شاهنامه افزوده شود بپردازد: «ثناگویی بر بیگانگان»

پس او به یک بازه زمانی برای گسست روند ساختاری شاهنامه نیاز دارد تا بتواند نگاه خواننده را به مدیحه‌سراییهای خود بکشاند بنابراین با به میان آوردن این دو بند: گفتار اندر آفرینش آفتاب و گفتار اندر آفرینش ماه می کوشد راه را برای گام پسین (بعدی) خود بگشاید.

اینکه او چنان از دانش بی‌بهره بود که نمی‌دانست پیدایش گیاهان و جانوران و مردمان بایست پس از پیدایش آسمان و خورشید و ستارگان و زمین و ماه بوده باشد تنها یکی از نشانه‌های بیخردی اوست.


اکنون ببینیم دیدگاه شاهنامه‌پژوه آگاهی چون استاد «عباس زریاب خویی» در اینباره چیست. ایشان در نوشتاری با نام «نگاهی بر مقدمه شاهنامه فردوسی» می فرمایند:

گفتار اندر آفرینش آفتاب و ماه در موضع منطقی و ترتیب طبیعی قرار ندارد و اگر از فردوسی باشد جای آن پس از گفتار در آفرینش عالم و پیش از گفتار اندر آفرینش مردم است زیرا مسلم است که آفرینش انسان پس از آفرینش آفتاب و ماه است چه به عقیده حکمای قدیم و چه برحسب دانش جدید و نمی‌توانیم در حق فردوسی این گمان خطا را داشته باشیم که او آفرینش انسان را پیش از خلق آفتاب و ماه می‌دانسته است و بنابراین این فصل باید الحاقی باشد.

دلیل دیگر هم بر الحاقی بودن این قسمت داریم و آن اینکه فصل قبلی یعنی گفتار اندر آفرینش مردم منطقاً باید با این دو بیت پایان یابد:

ترا از دو گیتی برآورده‌اند

به چندین میانجی بپرورده‌اند

نخستین فکرت پسین شمار

تو مر خویشتن را به بازی مدار 

اما پس از این دو بیت این بیت آمده است:

شنیدم ز دانا دگرگون از این 

چه دانیم راز جهان آفرین

و پس از دو بیت خارج از موضوع، این ابیات:

نگه کن بدین گنبد تیزگرد

که درمان ازویست و زویست درد

نه گشت زمانه بفرسایدش

نه آن رنج و تیمار بگزایدش 

نه از جنبش آرام گیرد همی

نه چون ما تباهی پذیرد همی 

ازو دان فزونی و زو هم نهار

بدو نیک نزدیک او آشکار 

بیت «شنیدم ز دانا دگرگونه زین / چه دانیم راز جهان آفرین» بهترین گواه است که این بیت و ابیات بعدی را کس دیگری به گفتار فردوسی افزوده است.



اکنون پس از دانستن دیدگاه استاد زریاب خویی در این زمینه، بیایید با هم گام به گام پیش برویم و همین بند «گفتار اندر آفرینش آفتاب» را بخوانیم تا اندازه دانش کیهانی این شاعر ناشناس بر ما آشکار شود:

ز یاقوت سرخ است چرخ کبود

نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به چندین فروغ و به چندین چراغ

بیاراسته چون به نوروز باغ

روان اندور گوهر دلفروز

کزو روشنایی گرفته است روز

ز خاور برآید سوی باختر

نباشد از این یک روش راست تر

ایا آنکه تو آفتاب منی

چه بودت که بر من نتابی همی

شاعر در بیت نخست به ما می گوید این چرخ کبود که همان کیهان باشد از یاقوت سرخ ساخته شده است. اینکه چیزی که کبود (آبی یا بنفش رنگ) است چگونه می شود از چیزی که سرخ رنگ است ساخته شده باشد نخستین پرسشی است که پیدا می شود.

پس از آن می گوید در برابر این دستاورد بزرگ! او، دیدگاه دیگرانی که می گویند کیهان از آب و گرد و باد و دود ساخته شده بی پایه است!

در اینجا یک نکته دیگر هم نهفته است. اینکه در آن روزگار دانشمندان و ستاره‌شناسانی بوده‌اند که بر پایه محاسبات خود به چنین دستاوردهای پیشرویی در زمینه دانش کیهانشناسی رسیده بودند که پایه ساختاری ستارگان و سیارات و هر آنچه کیهان را ساخته است از توده های گازی (باد و دود) و بخار آب و عناصر و ترکیبات سنگینتر (گرد) می‌باشد. اینکه آنها چگونه به چنین دستاوردهایی رسیده بودند پرسشی است که زمان بیشتری برای پرداختن و دانستن آن نیاز است ولی آنچه در این زمینه به گفتار ما پیوند دارد همین خودبرتربینی شاعری گمنام است که باورهای خرافی خود را از دستاوردهای دانشی ستاره شناسان هم بالاتر می نشاند.

سپس او در بیت دوم می گوید کیهان برای این روشن و نورانی است که با چندین چراغ و آتش، مانند باغی آراسته شده است. پس او گمان می کند که کسی آسمان را چراغانی کرده است. اگر این تنها یک تعبیر شاعرانه بود شاید می شد آنرا زیبا و رویایی هم دید ولی در اینجا سخن از چیستی کیهان است و نه توصیف زیبایی آن پس جایی برای رویاپردازی نیست. شاید هم در مغز کوچک این شاعر، مرزی میان شناساندن (تبیین) و توصیف یک چیز نبوده است.

به هر روی به بیت سوم و چهارم می رسیم که او می گوید یک گوهر دلفروز در کیهان روان است که روز از او روشنایی گرفته است. پس از دید او خورشید هم یک سنگ آسمانی درخشان است. سپس می گوید خورشید (آفتاب) از خاور به سوی باختر می رود و راه و روشی درست‌تر از این نیست. شاید در همه بخش گفتار اندر آفرینش آفتاب تنها همین یک بیت، پایه و مایه‌ای از دانش داشته باشد.

سپس او ناگهان رو به معشوق یا سلطان یا ... می کند و به او می‌گوید:

ایا آنکه تو آفتابی همی

چه بودت که بر من نتابی همی

این بیت هر چند از دید آرایه های شعری از زیبایی بی‌بهره نیست ولی با شیوه گفتاری فردوسی همخوانی ندارد.

شما در سراسر شاهنامه نمونه دیگری نمی یابید که فردوسی سروده‌ای هرچند توصیفی بکار بندد و ناگهان در آن میانه، یاد بی‌مهریهای یاری یا شاهی بیفتد و گلایه سر دهد. چون فردوسی غزلسرایی شوریده مانند حافظ یا واژه‌پرداز چربدست چون سعدی و یا عارف شیدایی چون مولانا نیست که در شور سماع بر فراز و فرود موسیقی و در گرمای حلقه یاران، چکامه‌سرایی کند.

فردوسی حماسه‌سرایی یگانه و یکتاست. یگانه است چون به باور بسیاری از فرهنگ‌پژوهان جهان، در سپهر حماسه‌های کهن سرزمینهای دیگر، شاهنامه او مانند خورشیدی برابر ستارگان می درخشد.

و یکتاست چون کسی را یارای همراهی او نبود. هیچکس در این راه سترگ نمی‌توانست و نخواست همپای او بماند. کسانی آمدند درنگی داشتند ولی به جبر روزگار، او را در این رزم بزرگ فرهنگی، تنها و بی یاور، رها کردند.

و او ماند با همه سختیها و رنجهای راهی که برگزیده بود. یگانه و یکتا بر پیمانی که با تاریخ داشت ماند تا ایران زنده و جاودان بماند.