ردای مرصع ثناگویی بر بلندای پرشکوه شاهنامه نمی‌نشیند(۳)

گفتار اندر آفرینش ماه



در پی آنچه تا کنون از افزوده‌های یک شاعر ناشناس درباری بر سرآغاز شاهنامه خواندیم به جایی می رسیم که می بینیم او پس از بخش گفتار اندر آفرینش آفتاب، ناگهان با بی‌سلیقگی و شتابزدگی بسیار و بی‌آنکه بخواهد کوچکترین کوششی برای ساختن یک پیوند معنایی با بخش پیشین بسازد،به توصیف و ترسیم پدیده دیگری از کیهان روی می آورد.

گویی این شاعر کوچک درگاه سلطان از کمترین تواناییهای یک چامه‌سرا هم بی‌بهره بوده چون اینگونه که از شیوه کار او برمی آید وی حتی نمی‌دانسته است در یک روند گفتاری دنباله‌دار نباید با گسستهای پی در پی معنایی، ذهن خواننده را آشفته کرد. برای آشکارتر شدن سخن بیایید نمونه‌هایی از روند گفتاری فردوسی را در گذر از یک زمینه و پرداختن به زمینه دیگر با هم بررسی کنیم و با رویه ناشیانه این شاعر گمنام بسنجیم.

فردوسی زمانی که از چهار آخشیج (عنصر) سازنده جهان سخن راند برای رفتن به بخش پدید آمدن کیهان اینگونه زمینه سازی می کند:

چو این چهار گوهر به جای آمدند

ز بهر سپنجی سرای آمدند

گهرها یک اندر دگر ساخته

ز هر گونه گردن برافراخته

پدید آمد این گنبد تیزرو

شگفتی نماینده نو به نو

می بینیم استاد توانای توس در اینجا با گذاشتن واژه «چو» در آغاز بیت نخست، پیوند معنایی در این سه بیت می‌آفریند تا نگاه خواننده را برای بردن به بخش پدید آمدن کیهان آماده کند.

نمونه دیگر، فردوسی پس از پایان بند پدید آمدن گیاهان و برای گفتن روند پدید آمدن جانوران چنین می‌گوید:

وزان پس چو جنبنده آمد پدید

همه رستنی زیر خویش آوردید

می‌بینیم در اینجا هم عبارت «وزان پس چو» همان کارکرد دستوری را در پیوندسازی معنایی میان دو بخش دارد. از سویی فردوسی در مصرع دوم با یادآوری پیوند میان باشندگان (موجودات) گیاهی و جانوری همچنان می‌کوشد تا گذر اندیشه ما را از یک زمینه به زمینه دیگر آسانتر نماید. سپس در پایان داستان جانوران و برای آغاز کردن بخش پدید آمدن مردمان می سراید:

چو زین بگذری مردم آمد پدید

شد این بندها را سراسر کلید

باز در اینجا فردوسی همان روش را با آوردن عبارت «چو زین بگذری» پی گرفته است.

می بینید در هیچیک از نمونه هایی که برشمردم در روند گذر از بخشهای گوناگون داستان پیدایش جهان گسست معنایی در ذهن خواننده پدید نمی آید. چنین رویه‌ای را می‌توانید در سراسر شاهنامه بیابید. این همان تفاوتهای ظریفی است که سروده‌های یک چکامه‌سرای توانمند چون فردوسی را از واژه پردازیهای بازاری چنین شاعران گمنامی باز می‌شناساند.

اکنون بیایید پس از دریافتن نخستین نقدی که در آغاز بند «گفتار اندر آفرینش ماه» بر کار این شاعر ناشناس درباری وارد است کار خود را پی بگیریم و ببینیم وی در این بند چه گفته و چه درفشانیهایی کرده است:

چراغست مر تیره شب را بسیچ

به بد تا توانی تو هرگز مپیچ

چو سی روز گردش بپیمایدا

شود تیره گیتی بدو روشنا

پدید آید آنگاه باریک و زرد

چو پشت کسی کو غم عشق خورد

چو ببینده دیدارش از دور دید

هم اندر زمان او شود ناپدید

دگر شب نمایش کند بیشتر

ترا روشنایی دهد بیشتر

به دو هفته گردد تمام و درست

بدان بازگردد که بود از نخست

بود هر شبانگاه باریکتر

به خورشید تابنده نزدیکتر

بدینسان نهادش خداوند داد

بود تا بود همین بدین یک نهاد

او در بیت نخست می‌گوید چراغی برای شب تیره فراهم آمده است و ناگهان رو به خواننده می کند و می گوید: تا می توانی به بدی گرایش پیدا نکن! من از شما می پرسم به راستی چه دریافتی می توان از این بیت داشت؟! بپندارید من به شما بگویم: گلی در باغچه خانه من شکفته است و تو هرگز دروغ نگو! شما در این هنگام درباره درستی رای و روان و سلامت عقل من چه داوری خواهید داشت؟

پس از آن در بیت دوم می گوید که این چراغ آسمانی، گردشی سی روزه در آسمان دارد که در این دوره گیتی را روشن می سازد. اگر ما این بیت را هم تنها در جایگاه یک تعبیر توصیفی شاعرانه بپذیریم باز هم می‌دانیم سخن او برای همه شبهای ماه تقویمی درست نیست چون نور ماه در همه سی شب به آن اندازه نیست که بتوان گفت تیره گیتی به آن روشن شده است. در یک ماه قمری نزدیک به چهارده شب تاریک و نیمه تاریک داریم که هفت شب آن ظلمانی یا کاملا تاریک است و این چیزی نیست که دانستن آن نیاز به آگاهی از دانش نوین کیهانشناسی داشته باشد و مردمان از روزگاران کهن نیز چنین چیزهایی را بنا به تجربه زندگی خود می‌دانستند.

از این هم بگذریم. به بیت سوم و چهارم می‌رسیم که او شاهکارش را برای ما رو می کند:

پدید آید آنگاه باریک و زرد

چو پشت کسی کو غم عشق خورد

چو بیننده دیدارش از دور دید

هم اندر زمان او شود ناپدید

شاعر به ما می گوید که این چراغ آسمانی(ماه) پس از گردش سی روزه، باریک (ماه نو) و زرد می شود و به پشت یا کمر عاشقی می ماند که از غم عشق خم شده است. من از شما می‌پرسم آیا کسی تا کنون ماه نو را به رنگ زرد دیده است؟! ماه نو باریکترین هلال ماه است که در اثر زاویه‌ای که مدار ماه بدور زمین با مدار زمین بدور خورشید می سازد در این شب، کمترین گستره (سطح) بازتابی خود را بر ما آشکار می کند. پس در چنین شبی و تا هفت شب پس از آن این گستره بازتابی به اندازه‌ای کم است که نمی تواند طیف رنگی زرد را از میان نور خورشید که بر وی می تابد بازتاب دهد و تازه از نیمه هفت شب دوم تا بدر کامل و به ویژه در شب بدر کامل ماه و پس از آن تا نیمه هفت شب سوم است که ما می توانیم طیف نوری زردرنگی را از گستره (سطح) ماه ببینیم. همه اینها که گفتم دانستنیهای پایه‌ای است که مردمان از دیرباز بی‌نیاز به محاسبات پیشرفته یا تلسکوپ و تنها با کمک چشمانشان و از روی زمین دریافته بودند و اینکه شاعر سردرگم داستان ما چگونه می‌توانسته ماه نو را زرد رنگ ببیند خود پرسش دیگری است.

سپس او در بیت چهارم می گوید: زمانی که کسی به این ماه نو زردرنگ، از دور (از روی زمین) نگاه کند ناگهان ناپدید می شود! ما نمی دانیم در باور این شاعر هنگام نگاه کردن به ماه نو چه چیزی ناپدید می‌شود. اگر منظور او اشاره به کوتاهترین فاصله زمانی بین طلوع و غروب در شب ماه نو هم باشد باز عبارت «هم اندر زمان» که به معنی یکباره و ناگهان است در اینجا کاملا بی‌ربط می نماید چون می‌دانیم ماه شب نو چند ساعت در آسمان است و به محض پدیدار شدن (طلوع) و دیده شدن از روی زمین به ناگهان ناپدید نمی شود (غروب نمی کند).

از بیت پنجم تا پایان این بند باید گفت سخنان این شاعر، پایه و مایه‌ای از دانش دارد. به ویژه در بیت هفتم که می‌گوید: هر شبی که هلال ماه باریکتر دیده می شود در واقع ماه به خورشید نزدیکتر است یکی از شگفتیها در کار اوست که با دستاوردهای کیهانشناختی همخوانی دارد. من به درستی نمی دانم این بخش از دانستنیهای کیهانی درباره پیوند میان قطر و جایگاه هلالهای ماه (اهله‌های ماه) و فاصله مداری ماه با خورشید چه زمان و با چه ابزارها و محاسباتی بر دانشمندان آشکار شده است ولی این را می‌دانم که آنچه او به ویژه در این بیت می‌گوید با دیگر ابیات و به ویژه با چهار بیت نخست این بند فاصله محتوایی بسیاری از هم دارند.

با برداشتی که من از اندازه دانش و بینش چنین کسی پیدا کرده‌ام تنها می‌توانم چنین گمان کنم که او مردی بوده است از جنس باورهای مردم کوچه و بازار که به بارگاه سلطانی تشنه شهرت راه یافته بود و از باقی مانده میراث غارت شده دانش و فرهنگ در سرزمینهای فلات ایران، گاه گاهی خوشه‌چینیهایی می‌کرد و این بیت از دید من نمونه‌ای از همین رهیافتهای او در کتابخانه دربار سلطانی است.


در اینجا می‌خواهم در جایگاه یک شاگرد، سخن خود را با آوردن بخش دیگری از نوشتار ارزشمند استاد «عباس زریاب خویی« با نام »نگاهی در مقدمه شاهنامه فردوسی» که در پیوند با همین بخش گفتار اندر آفرینش ماه است به پایان برم. استاد زریاب خویی در این باره می فرمایند:

آنچه شاعر در اینجا در وصف ماه می‌گوید

چراغست مر تیره شب را بسیچ

به بد تا نوانی تو هرگز مپیچ

بیتی است از لحاظ معنی سست و گسسته زیرا میان مصراع اول و دوم آن رابطه‌ای منطقی وجود ندارد و شایسته شاعری توانا چون فردوسی نیست.

و در بیت بعدی می‌گوید

چو سی روز گردش بپیمایدا

دو روز و دو شب روی ننمایدا

که باز از لحاظ معنی درست نیست زیرا ضمیر «ش» در «گردَش» در ابیات قبلی مرجعی ندارد و آن ابیات در وصف خورشید است و ماه به عقیده کیهانشناسان قدیم و جدید، گرد خورشید «نمی‌پیماید» بلکه گرد زمین می‌پیماید و در ابیات پیشین سخنی از زمین نیست.

آنگاه می‌گوید: چون سی روز گرد آفتاب یا زمین پیمود دو روز و دو شب روی نشان نمی‌دهد که باز درست نیست زیرا این دو روز و دو شب که ماه در محاق است جزو سی روز گردش ماه است نه پس از آن سی روز.

بنابراین تمام ابیات وصف آفتاب و ماه، الحاقی است.



پس از دانستن دیدگاه استاد زریاب خویی در این زمینه اکنون زمان آن است که خود را برای رفتن به میدان رزم با دروغ بزرگی که از این پس خواهد آمد آماده کنیم چون به باور من همه این زمینه چینیهای بی پایه و سستی که تا کنون درباره آنها با هم گفتگو کردیم تنها برای یک دستیابی به یک خواسته پی‌ریزی شده است: افزودن و نسبت دادن مدیحه ‌نامه شاعران درباری به شاهنامه فردوسی.

خواستی که از آن روزگار تا امروز از سوی خودباختگان فرهنگی و جیره‌خواران دربار زر و زور و فریب دنبال شده است. ولی چرا آنها هرگز نتوانسته‌اند این ردای ناساز را بر بلندای پرشکوه شاهنامه بنشانند؟

راز این آزاد مرد خراسانی، این دهقان پارسی‌گوی سرافراز، این پهلوان گردآفرین دورانها چیست که قرنها پس از مرگش هرگز حتی یاد او در برابر بیگانگان، سر خم نمی کند.