
امروز کمی دیرتر از همیشه رفتم پیادهروی. آفتاب کمکم داشت غروب میکرد. این پیادهروی توی دل طبیعت فرصت خیلی خوبیه برام تا ذهنم هم نفس بکشه. یه سری تجزیه تحلیلها بکنه و فضای جدیدی باز بشه. این تنفس باعث میشه یادگیری عمیقتری داشته باشم. منظورم از عمیق لزومن پیچیده نیست. برعکس، یه سری چیزا برام سادهتر و قابللمستر می شه. مثل همین امروز.
گفتم که آفتاب داشت غروب میکرد. موقع راه رفتن متوجه سایهی خودم شدم که جلوتر از خودم داشت میرفت. تا این جا برام معنای خاصی نداشت. چند ثانیه بعد دیدم یه سایه هم از کنارم معلومه. برگشتم عقب رو نگاه کردم تا ببینیم کسی پشتمه. اما هیچکس نبود. سایه خودم از یه زاویهی دیگه بود. برام جالب شد. تا یه جایی شیما با دو تا سایه بودم. ولی بعدش دیگه اثری از سایه نبود. خودِ خودم بودم.
این اتفاق جالب برای من تداعیکنندهی یه جمله بود؛ جملهای که برداشت من از رویکرد پذیرش و عمل متعهدانهست: «ما افکار و احساساتمون نیستیم.»
یادمه یه بار این جمله رو به یکی از مراجعام گفتم.
بلافاصله گفت:«خب پس ما چی هستیم؟»
گفتم:« به نظر من ما انتخابهامون هستیم.»
بگذریم.
با خودم گفتم:«یکی از این سایهها مثل افکاره و اون یکی هم احساسات. اما من هیچکدومشون نیستم، فقط شیمام.»
بعدش فکر کردم خب این نگاه چه کمکی به آدم میکنه. به تجربههام که نگاه کردم دیدم که کمک میکنه تغییرات عمیقی توی زندگیمون ایجاد کنیم.
مسئله اینجاست که افکار و احساسات ما فقط یکسری «رویدادهای ذهنی» هستن نه واقعیتهای قطعی. اما مشکل اونجایی پیش میآد که ما اونا رو واقعیت مطلق میبینیم و هویتمون رو بهشون گره میزنیم.
وقتی با افکار و احساساتمون یکی میشیم کارایی میکنیم که به خودمون آسیب میزنیم. یکی از آسیبزاترین کارایی که میکنیم اینه که نسبت به خودمون پیش داوری میکنیم.
مثلن این فکر توی ذهنمون میاد:
«من کافی نیستم.»
این فقط یه فکره و بیشتر. اما خودمون انتخاب میکنیم این فکر رو به عنوان یک حقیقت محض و غیرقابلتغییر باور میکنیم.
این واقعیت محض بعد از یک مدت مثل خوره انرژی ما رو میخوره. تا میخواییم یه کاری انجام بدیم سر و کلهش پیدا میشه. میدونین چی جالبه ما خیلی وقتا «نرسیدنها»، «ناکامیها» و ... رو گردن همین فکر میندازیم. در صورتیکه اون فقط یه فکره. توی ذهن ما رفتوآمد میکنه. این خودمونیم که بهش گیر میدیم. نگهش میداریم و باورش می کنیم.
اما تصور کنین از به بعد نگاهمون رو تغییر بدیم.
به جای این جمله:
«من کافی نیستم.»
این جمله رو بگیم:
«من دارم فکرِ "من کافی نیستم" رو تجربه میکنم.»
به نظر من تغییرات بزرگی اتفاق میافته. بدون اینکه مجبور باشیم باهاش بجنگیم یا حذفش کنیم.
چسبیدن به این جور فکرها مثل چسبیدن به سایهست. سایهی ما خودِ ما نیست. فقط تصویریه که از برخورد نور با بدن ما ایجاد میشه.افکار و احساسات هم همینطورند؛ در وجود ما اتفاق میافتن، اما ما رو تعریف نمیکنن. هویت ما کاملن مستقله.
همونطوری که سایه موقتیه افکار و احساسات هم گذرا هستن. اون چیزی که اصیل هست خود مائیم.
لازم نیست درگیر افکار و احساساتمون بشیم و خودمون رو با اونا تعریف کنیم. بهتره به جای بهشون بچسبیم، حضورشون رو ببینیم. همین کار باعث میشه بین ما و اونا فاصله ایجاد بشه. همین فاصله کمک میکنه تا خودمون انتخاب کنیم که چطور رفتار کنیم.
و در نهایت چیزی که موندگاره ما و مسیریه که انتخاب میکنیم؛ نه افکار و نه احساساتمون
انتخاب با ماست.