
اسم اون آقا خروس که اون بالا رو منقل میبینید دو تا عیالش رو زیر پرچمش گرفته سالاره
اون خروس بینواییام که تک و تنها سینگل میچرخه سروانه، البته طفلی در حد سرباز صفرم نبود
غیر از خانم حنا و خانم طلا که سوگلیهای حرمسرا سالارخانن، یه خانم کوچیکم هست که تو لونش رو تخماش نشسته که جوجه بشن
سالار خان نشان افتخاری سگ نگهبان هم رو دوششون دارن
بدون رودروایستی چشم و چال هر جنبندهای که از کنار اهل لونش رد شه رو درمیآره
با تمام ارادتی که به تمام جانداران و بیجانان این کره خاکی دارم، اصلن چشم دیدن سالارخان رو ندارم
والا برای رفع قضای حاجت حس میکنی باید گرز رستم رو بردای بری به جنگ افراسیاب تا برسی به خَلا بعد اونم هفت خان رستم رو طی کنی تا از حیاط برگردی خونه
یعنی برای رفع سادهترین نیاز یک جاندار تا مرز بیجان شدن پیش میری
خلاصه منم از اونجایی که خودم رو مثل هر آدم دیگه گل مجلس یا به قول فرهیختگان، مرکز هستی میبینم میخواستم برای بقا و لذت از سفرم، دست به دسیسه قتل سالار خان ببندم و تبدیلش کنم به جوج با نوشابه سر سفره
این داستان ادامه دارد
#دنیای_معمولی_شیرین
#داستانک #قصهگو_سرگردان