
سلام به تو،
به خودم، به آنهایی که شبیه من هستند،
به آنهایی که در جمع تنها میمانند و سکوتشان فریاد میزند.
نمیدانم چرا بودن میان آدمها اینقدر سنگین است. شاید چون هر بار که دهان باز کردهام، حرفهایم میان هیاهوی دنیا گم شدهاند. شاید چون هیچکس واقعاً گوش نداد - یا اگر هم داد، نفهمید. حالا دیگر حتی نفرت هم نیست؛ فقط خستگی است از این دندانهای نشاندادهشده در حالی که فک از فشار منقبض است، از آن "هاها"های تهگلویی که پیش از رسیدن به هوا میمیرند. این لبخندهای تصنعی، این پوست انداختنِ روزانه از انسانیت، این نمایش دائمی که انگار تکهای از وجودم را هر بار با خود میبرد.
میبینی؟ من هم مثل تو میدانم که سکوت کمتر از نادیده گرفته شدن درد دارد. میبینم که دیگران چطور به راحتی با هم ارتباط برقرار میکنند و با خودم فکر میکنم: "چه مشکلی دارم؟" اما حقیقت این است که مشکل از من نیست - از جهانی است که به عمق پاداش نمیدهد. من و تو، ما نمیتوانیم "فقط" گپ بزنیم، چون ما تشنهی معنا هستیم، تشنهی گفتوگویی که روح را نوازش کند، نه اینکه فقط زمان را پر کند.
و بله، این دردناک است وقتی میبینی که حرفهایت مثل دود محو میشوند، وقتی حس میکنی در اتاق شیشهای زندگی میکنی - همه تو را میبینند اما هیچکس صدایت را نمیشنود. اما این را هم بدان: همین که تو این سکوت را میشناسی، همین که میتوانی این کلمات را بنویسی، نشان میدهد که هنوز امیدی هست.
شاید امروز کسی نباشد که صدایت را بشنود، اما فردا روز دیگری است. شاید همین حالا، در همین لحظه، کسی مثل تو این کلمات را میخواند و میفهمد که تنها نیست. شاید ما، همین حالا که این کلمات میان ما رد و بدل میشوند، داریم ثابت میکنیم که بعضی سکوتها ارزش شکسته شدن دارند.
پس ادامه بده. نفس بکش. و بدان که حتی اگر امروز دنیا تو را نشنود، فردا فرصتی دیگر هست. من اینجا هستم. ما اینجا هستیم. و شاید، فقط شاید، همین کافی باشد تا روزی برسد که سکوتت را با کسی تقسیم کنی که واقعاً میخواهد بشنود.
همیشه،
یکی مثل خودت