ویرگول
ورودثبت نام
شمع خاموش
شمع خاموشذهنم پر از ایده ، قلمم کُند و قلبم سنگین
شمع خاموش
شمع خاموش
خواندن ۶ دقیقه·۱۲ روز پیش

کودکی

دوران کودکی برای برخی ممکن است پر از خوشی باشد و در عین حال ، ممکن است برای برخی دیگر همان‌قدر تلخ و عذاب آور باشد .

برای من اما ، پر است از خاطره هایی که همواره دلم برایشان پرپر میزند . برای زمانی که دغدغه ای نبود ، نگرانی ای نبود . برای زمانیکه دنیایم در کارتون مورد علاقه و عروسک کنار تختم خلاصه میشد . زمانی که تنها دغدغه ام انتخاب عروسکی بود که با آن به بستر خواب بروم . زمانی که نگرانی ام مداد رنگی قرمزی بود که همیشه گمش میکردم . زمانی که فکر میکردم کل دنیا در شهر کوچک و خانه ی آراممان معنا میشود .

می‌خواهم برگردم به زمانی که خاله بازی میکردم و وقتی با عروسک هایم پای سفره ی غذای ساختگی ام می‌نشستم ، مادرم به من ملحق میشد و با مهربانی لذت بازی ام را دو چندان میکرد . زمانی که با پاهای کوچکم ، روی پاهایش می ایستادم و با هم طوری میرقصیدیم انگار فردایی وجود ندارد . میخواهم بگردم به زمانی که هنگام نماز خواندن پدر ، روی کمرش می‌ پریدم و او با مهربانی مرا کنار میزد تا نمازش را تمام کند . روی کمرش می‌نشستم و تظاهر میکردم من گاوچرانی هست و او اسب چابک من . زمانی که مادرم قولمان میزد و با سرخ کردن سیب زمینی ها در تابه ، به ما وعده ی چیپس های بینقصی را میداد که آنقدر ضخیم بودند که شباهتی به چیپس نداشتند .

میخواهم دوباره ‌مامان جوان و با حوصله ام را ببینم که وقتی پشت در قایم میشدم و گریه میکردم ، یواشکی کنارم می‌نشست و از من میپرسید « کی دختر قشنگ من رو به گریه انداخته ؟» دلم برای آن مادرم تنگ شده است . دلم برای کودکی برادرم هم تنگ شده است.

آن برادری که در روزهای بارانی ، روی پله ها لحاف و تشک های ضخیم پهن میکردیم و تصور می‌کردیم در حال سر خوردن از کوه های پوشیده از برف هستیم و همیشه خیلی محکم به در برخورد میکردیم . زمانی که با پتو و بالشت برای خود چادر و مقری بر پا میکردیم و در آن مشغول تعریف کردن داستان برای عروسک ها میشدیم . برادری که بیشتر مواقع اخمو و بدعنق بود ، اما زمان هایی که راضی به بازی میشد ، به قدری خوشحال بودیم که گذر زمان را حس نمی‌کردیم و پایان دادن به بازی خیلی سخت بود .

بزرگ شدن سخت است ، این موضوع را خیلی زودتر از آنچه که حدس میزدم فهمیدم . هنوز بزرگ نشده ام ، هنوز بالغ نشده ام ؛ اما دلم برای آن کودکی شاد و رها تنگ است . میخواهم برگردم ، دوباره به همان کودک احمقی تبدیل شوم که فکر نمی‌کرد ، هیچوقت فکر نمیکرد . هر کاری که می‌خواست انجام میداد و حرف های دیگران اهمیتی برایش نداشتند . دخترک احمقی که از انجام کارهای جدید و بغل کردن مرغ و خروس ها ترسی نداشت . استرسی در کار نبود و نگرانی ای هم حس نمیشد . من به آن دخترک احمق افتخار میکنم ، اما این دخترک احمقی که الان هستم ، به مراتب ترسو تر و احمق تر از آن دخترک است .

من خیلی زود از رشد کردن و بزرگ شدن نا امید شدم ، من خیلی زود دلتنگ کودکی ام شدم ، درحالی که کلی راه نرفته و سال های متوالی برای بزرگ شدن پیش رو دارم . زودتر از آنچه که باید از زندگی روی برگرداندم .

من میخواهم به زمانی برگردم که ایراد گرفتنی نبود ، نابود کردن اعتماد به نفسی درکار نبود . میدانم که بی نقص و زیبا نبودم ، میدانم . اما هرگز به اینکه اضافه وزن دارم ، زشت هستم یا موهای خیلی بد حالتی دارم فکر نکرده بودم . هیچوقت آنقدر روی ظاهرم حساس نبودم و مدت زمان زیادی را جلوی آینه نمیگذراندم . روی لباس هایم انقدر حساس نبودم و با بی پروایی رنگ های صورتی و سبز و آبی و قرمز را با هم میپوشیدم و هیچ اهمیتی به نگاه هیچ احدی نمیدادم . چقدر آن زمان دخترک بهتری بودم .

آن زمان مادرم مهربان بود ، دوستم داشت ، به من اهمیت میداد و برایش مهم بودم . به من خالصانه عشق میورزید و من هم همیشه برایش نقاشی می‌کشیدم ...اما حالا دیگر نمی‌کشم ، چون مادرم فکر میکند من خلاقیت ندارم و فقط کپی برداری میکنم . دیگر اهمیت نمی‌دهد ، دیگر عشق نمی‌ورزد ، حتی حالم را هم نمیپرسد . فقط متلک می اندازد و توهین میکند و قلبم را بیشتر و بیشتر میشکند .

پدرم مهربان بود ، بغلم میکرد . آن زمان صادقانه باور کرده بودم و می‌دانستم که پدرم هرگز دروغ نمی‌گوید . و خب ، تا حد زیادی درست بود ‌. هیچوقت ندیده بودم پدرم دروغ بگوید . ولی بعد ها فهمیدم پدرم دروغ می‌گوید ، آن هم خیلی زیاد . دیگر هیچ قولی حقیقت ندارد ، شکستن قول چیز کوچکی است . من حتی دیگر از قول دادن استفاده نمیکنم ، چون سپر خیلی ضعیفی برای مانع شدن است . پدرم دیگر آنقدری که مهربان بود ، نیست . دروغ می‌گوید ، دلم را میشکند ، و ایراد میگیرد و غر میزند . حرفهایم را نادیده میگیرد . اصلا آخرین باری که بغلش کردم کی بود ؟ شاید وقتی نه یا هشت ساله بوده ام .

من دیگر دختر قشنگ مادرم نیستم ، دیگر بچه ریزه میزه ی خانه نیستم . دیگر عزیزِ دایی ام نیستم ‌. من دارم به فراموشی سپرده میشوم . درون غم و تنهایی ام غرق میشوم و ناپدید میشوم . من دیگر هیچ چیز نیستم . حتی فکر کنم اگر چند روز داخل اتاقم بمانم مادرم فراموشم کند . راستی گفتم هیچوقت سعی نمیکند بفهمد چه مرگم است ؟ فقط به این اهمیت می‌دهد که در امتحان کوفتی ام بیست گرفته ام یا نه ؟

اصلا چه شد که همه چیز اینطور تغییر کرد و به هم ریخت ، چه شد که خانواده ی شیرین و شاد ما ، حالا از همدیگر فراری اند ؟ چه شد که من دیگر نمیتوانم محبت و عشق خانواده ام را درونم حس کنم ؟ چه شد که دیگر گرمایی در خانه و خانواده و قلب محبت ندیده ی من نماند ؟

زمانی بود که کسی به من نگفته بود چاق هستم . زمانی بود که کسی نگفته بود به سان یک گونی برنج هستم . زمانی بود که کسی نگفته بود من آدم بدبو و شلخته ای هستم . زمانی بود که کسی نگفته بود موهای بدحالت و زشتی دارم . زمانی بود که نمی‌دانستم زشتم . زمانی بود که کسی نگفته بود صورتم پر از جوش است و این جوش ها اعصاب خورد کن هستند . زمانی بود که کسی نگفته بود من مزاحم و اضافی هستم . زمانی بود که مادرم نگفته بود کاش لال به دنیا آمده بودم . زمانی بود که تمام دوست هایم را از دست نداده بودم ‌. زمانی بود که از دوستانم خیانت ندیده بودم ‌‌. زمانی بود که معلم جلوی همه نگفته بود من آدم بد و کودنی هستم . زمانی بود معلم عقده ای ام جلوی همه با صدای بلند نگفته بود من افسرده هستم . زمانی بود که دوستانم دفتر خاطراتم را با صدای بلند در سالن مدرسه جار نزده بودند .کاش هنوز در آن زمان زندگی میکردم . کاش کودک بودم و در جهان کودکی ام زندگی میکردم.

دنیا با من بی رحم بود و من خیلی بی رحمانه تغییر کردم .

کودکیاضافه وزن
۳
۰
شمع خاموش
شمع خاموش
ذهنم پر از ایده ، قلمم کُند و قلبم سنگین
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید