بازی تاج و تخت

شاید تا چند روز پیش اگر از من می پرسیدید نظرت راجب هواداری چیست؟ نظر خاصی نداشتم و چه بسا آن را اثری از آثار ذات پرستش طلبی انسان می دانستم. اما امروز احساس می کنم نه تنها هواداری از دید هواداران بلکه از دید کسانی که مسئولیت هواداری عده ای را به عهده دارند یکی از مهمترین مباحث انسان شناسی و چه بسا جامعه شناسی به حساب آید.
چند روز پیش بعد از گذشت 8 سال یکی از پرطرفدارترین سریال های تاریخ که میلیون ها هوادار در سراسر دنیا با زبان و نژادهای گوناگون را یکصدا و یک نگاه کرده بود به اتمام رسید. بله منظورم همان گیم آو ترونز یا بازی تاج و تخت خودمان است. سریالی که مدیوم های تلویزیونی را تغییر داد، داستان گویی و حماسه سازی را به تلویزیون آورد، جلوه های ویژه و فیلمبرداری و آهنگسازی که پیشتر بر پرده سینما به یاد داشتیم را هر هفته بر روی صفحه تلویزیونمان آورد و ما ایرانی ها را در حسرتی فرو برد که جای خالی حماسه های فاخرمان را در فرهنگ امروزی بیش از پیش حس کنیم.
در یک کلام می توان گفت فکر کردن به این تعداد بیننده و طرفدار، در سراسر دنیا که زبان ها و فرهنگ های مختلفی دارند حتی در نقاطی از دنیا که حتی سازندگان به فکرشان هم خطور نمی کند آن ها کجای نقشه ی جهان هستند، کمی ترسناک باشد. حالا کمتر کسی است که نام آریا، جان، ند، دنریس و... به گوشش نخورده باشد و کمتر کسی است که تصویر ذهنی کاملی از یک اژدها را متصور نباشد. چه بسا حتی مردم چین هم امروزه بیش از پیش با واژه اژدها ارتباط برقرار می کنند. الان کمتر کسی است که معنی شب طولانی را نفهمد و زمستان و برف برایش معنی و مفهومی نداشته باشد. برای ما دیگر شمال به معنای جنگل و دریا نیست. و حتی کمتر کسی است که جمله "زمستان در حال آمدن است" را نشنیده باشد.
فراتر از بحث انتقال فرهنگ، نماد، زبان، نژاد، تاریخ و هزاران نکته دیگر باید بپذیریم که همه مفاهیم جدیدی در فرهنگ و زندگیشان پیدا کرده اند. فراتر از آن که چرا ما نتوانستیم و چرا آنها می توانند و فراتر از حسرت برای سهرابی که در آغوش پدر چقدر حماسی نفس های آخر را کشید و سیاوشی که چگونه از آتش گذر کرد و غریبانه طعم مرگ را چشید. فراتر از تهمینه، اسفندیار، رخش و سیمرغ امروز ما با صدای خرد شدن شیشه به یاد کشته شدن یکی از مخوف ترین آنتاگونیست هایی که تاکنون شناخته ایم، می آییم.
تا به اینجا با تمام وجود درک کردیم که چقدر بازی تاج و تخت برایمان مهم بود تا جایی که فارغ از فرهنگ و زبانمان طرفدارش بودیم و با آن زندگی کردیم. مثال هایی که آوردم فقط برای خودمان بود چه بسا به تعداد فرهنگ ها و کشورهای دنیا که آن ها نیز شرایط مشابهی داشتند. الان می توان درک کرد که چه وظیفه ی سنگینی بر دوش تیم سازندگان این مجموعه و نویسنده و فیلمنامه نویسان آن بود. وظیفه ای که شاید آن ها درک نکردند.
زمانی که فیلم بت من دربرابر سوپرمن را دیدم فهمیدم که بازی های سرمایه داری در سینما فراتر از چیزی است که تاکنون بوده است. فیلمی که به سادگی بدترین فیلم تاریخ ابرقهرمانان تاریخ نام میگیرد. بازی های سیاسی و مالی را که کنار بگذاریم می رسیم به طرفدارانی که برای دیدن قهرمانشان حاضرن هرکاری بکنند. طرفدارانی که جزئی از زندگیشان شخصیت های محبوبشان هستند. امروز به لیست بدترین هایی که دیده ام فصل آخر بازی تاج و تخت را هم اضافه می کنم.


هشدار! خواندن ادامه این متن داستان و پایان سریال گیم آو ترونز را لو می دهد.


اضافه کردن نام بهترین سریال تاریخ که مجموعه از بهترین ها را شامل شده است کار ساده ای نیست. راستش را بخواهید با کمی اغراق من بهترین صحنه ها و شات های عمرم را در این سریال دیده ام. جایی که یکی از بهترین و نفس گیرترین جنگ سینما و تلویزیون بین رمزی و جان در میگیرد، اولین بار که این قسمت را دیدم گویی خودم در وسط میدان جنگ هستم و با کمی بیشتر چاشنی اغراق این اولین باری است که میتوانستم مفهوم گیجی در میدان جنگ را تجربه کنم. و هربار با دیدن آن سکانس ها خاطره ی این تجربه برایم زنده میشود. با دیدن قسمت هودور در فصل 6 به تاثیر یک فکر بلندمدت در داستان که به آرامی تکامل می یابد، رشد می کند، سوال ایجاد میکند و به ناگهان به ثمر می نشیند و نتیجه می دهد و پاسخ میدهد را تجربه کردم. و با قسمت آخر همین فصل جایی که مشتاقانه در تلاش برای فهمیدن فکرها و نقشه های مارجری بودم با هیجان انگیزترین سرنگونی تئوکراسی تاریخ رو به رو شدم که با چاشنی موسیقی بی نظیری که گویی همه با آن زندگی کردیم صحنه های فراموش نشدنی را برایم رقم زدند. و این بار دیگر ما را به یاد مرگ کسی انداخت که تا چندین فصل تصور میکردیم تنها امید انتقام گیری داستان و پایان بخش بدی ها خواهد بود. راب استارکی که به بینندگان نشان داد دنیای مارتین (George R. R. Martin نویسنده مجموعه نغمه یخ و آتش که سریال بازی و تاج و تخت بر اساس آن ساخته شده است.) چقدر شبیه دنیای بی رحم خودمان است. از این خاطره بازی ها و تعریف و تمجیدها که بگذریم می رسیم به این که چگونه بهترین ها به سادگی تبدیل به بدترین ها می شوند. شاید جالبترین لقب بازی تاج و تخت الان این باشد "مجموعه ای از بهترین ها و بدترین هایی که تاکنون دیده اید"
ماجرای به زوال رفتن سریال از جایی آغاز می شود که نویسنده دنیای یخ و آتش از بازی تاج و تخت عقب می ماند. اینکه چطور چنین چیزی ممکن است و چرا چگونه اش بماند برای همان سرمایه داری ها و پول ها و سیاست بازی ها. بعد از آن تیم نویسندگان سریال David Benioff, D. B. Weiss که در دو فصل آخر بیشتر نامشان به گوش خورد سکان هدایت بازی تاج و تخت را به دست گرفتند. و بهترین ها از آن پس تبدیل شد به بدترین ها. بهترین شخصیت پردازی و جزئیات و بهترین نمایش قوس های شخصیت های داستان تبدیل شد به عجولانه ترین و بی منطق ترین رفتار شخصیت ها. بهترین دیالوگ ها که برای هرکدام باید چندین بار به برخی از آن ها گوش میدادیم تبدیل شد به ساده ترین جملات تکراری. و حماسه تبدیل شد به کمدی (اشاره به صحنه میزد گرد تیریون و دوستان در قسمت آخر که بدون توجه به خون های ریخته شده و تلاش ها برای تصاحب تاج و تخت به شوخی و لوده بازی گذشت.)
شخصیت تیریون لنیستر، که به خاطر هوش و ذکاوتش مشهور بود و حتی زنده ماندنش در داستان را مدیون همین است بی دلیل تبدیل به فردی شد که تمامی تصمیمات و فکر هایش اشتباه از آب درآمد تا جایی که در دوفصل آخر هیچ حرکت هوشمندانه ای از او نمیبینیم.
شخصیت لرد واریس، که به باهوش ترین و به نوعی مارموزترین فرد شناس بود و همیشه در کنار پادشاه و یا پادشاهان احتمالی خود را نگه می داشت. جانش را در پایان برای لو دادن و خامی رفتارش از دست داد.
شخصیت آریا، که به یکی از بهترین مبارزان دنیای مارتین بدل شده بود و حتی در سریال یک فصل صرف تبدیل او شد تا جایی که حتی پوستر فصل 6 برگرفته از داستان آریا بود. فارغ از کشتن نایت کینگ (به طرزی که حتی در منطق تخیلی داستان هم جای نمیگیرد و در ادامه به آن اشاره خواهم کرد) در بقیه موارد ویژگی های آدم کشی جذابش را فراموش کرده بود و حتی یکبار نیز تمایلی به استفاده از قابلیت هایش نداشت و حتی در بسیاری از موارد با اون همچنان مانند یک یچه رفتار می شد.
شخصیت دنریس تارگریان، که به نوعی یکی از مثبت ترین شخصیت های داستان بود که حتی لقب خردکننده زنجیرها (اشاره به آزاد کردن برده ها و مردم ضعیف توسط او) داشت در طرفت العینی تبدیل به یک دیوانه آدم کش شد. در یک کلام تبدیل دنریس به ملکه دیوانه به خودی خود یکی از جذاب ترین تئوری های داستان بود. اما مشکل آنجایی بود که سریالی که برای تبدیل تک تک شخصیت هایش و تغییرشان چندین قسمت و حتی یک فصل (مانند آریا) صرف میشد در یک چشم به هم زدن و با کمی آلودگی صوتی از صدای ناقوس به یک انسان دیوانه بدل شد. بازی با شخصیت دنریس در سریال به قدری بد بود که حتی خود نویسندگان هم در صحنه ها و دیالوگ های آخر نمیتوانند او را بشناسند. حرف های او بعد از دیوانه شدن به گونه ای است که گویی نویسندگان بعد از دیدن اونجرز:جنگ بی نهایت آن ها را نوشتند، جملاتی از جنس حرف ها و اهداف تانوس. به راستی دنریس و تانوس به جز "س" آخر اسمشان چه شباهت دیگری باید به هم داشته باشند! که اینقدر اهدافشان در پایان سریال شبیه هم می شود!
شخصیت جان اسنو، مرده ای که زنده شد تا بگوید "you are my queen" و هر لقب و سمتی که به او واگذار می شود رد کند. وارث بر حق تاج و تختی که با کشتن یک دیوانه تبعید شد تا دنیا جای بهتری شود! فردی که از زمستانی طولانی خبر میداد تا در نهایت جلوی اژدها فریاد بزند و در پشت دیواری قایم شود. در نهایت عشقش را می کشد و با پشیمانی و ناراحتی به وحشی ها می پیوندد. همین جملات متناقض و مسخره کافیست تا بفهمیم چه بلایی بر سر داستان آمده است.
برن استارک، شخصیتی که از تبدیل شدنش به چیز دیگری میگوید و همیشه اهداف والاتری را دارد و برایش انسان ها معنی دارند نه تاج و تختی. فردی که پادشاهی شمال را رد میکند ولی در نهایت برای پادشاهی هفت اقلیم (یا بهتر است بگوییم 6 اقلیم!) به وستروس می رود. کلاغ سه چشم فلجی که پادشاه میشود.
و اما نایت کینگ، که از اولین قسمت سریال بیم او داده میشد و مانند یک شخصیت فرعی در یک قسمت به پایان رسید. شاید لقب مغموم ترین آنتاگونیست سینما و تلویزیون را بتوان به او داد. اگر تا قبل از او میترسیدیم الان دلمان برایش می سوزد که چگونه به سادگی به پایان رفت. اگر دوباره سریال را دیدید اینبار از هر قسمت و صحنه و جمله ای راجب به او بدون شک خندتان خواهد گرفت!
جدا از شخصیت ها با طیف بی شماری از بی منطق بودن صحنه ها و رفتارهای کارکترها روبه رو هستیم از جمله مرگ نایت کینگ توسط آریا به مانند جومونگی که از این سوی نبرد جنگ به آن سو پرید و حمله دوتراکی ها به هدفی که دیده نمیشد و حضورشان در قسمت آخر تمام و کمال (چه بسا بیشتر از قبل) و یا ارتش چندهزارنفری آنسالید ها بعد از جنگ با نایت کینگ و قلع و قمشان، یا وستروسی که از محاصره توسط جنگل و دریا به بیابان بدل شده بود، یا سرعت سفرهای شخصیت ها (گویی با هواپیمای کنکورد) و حتی رسیدن همزمان آنها به هم درحالی که در سفرهای جدایی بودند (نکته آنکه سفرها در سریال در فصول قبل نقش مهمی در روند تکامل شخصیت ها و رخدادهای فیلم داشتند و به نوعی از جذابیت های فیلم به شمار میرفتند) و سوتی های صحنه از جمله لیوان قهوه و بطری آب و ...
به طور خلاصه آنقدر سوتی ها و اشتباهات بیشماری وجود دارند که هر لحظه به یاد یکی می افتم و میگویم نکند این یکی را فراموش کنم بنویسم!
با تمام خوبی ها و بدی ها مسئله ی هواداری بیش از پیش برایم مهم گشت، همین چند روز پیش خبر از تعویق اکران فیلم سونیک به دلیل نارضایتی طرفداران از ظاهر شخصیت سونیک آمد. شاید شبکه‌ی اچ بی او سودش را برده باشد همچنین سازندگانی که مشهوریت فراوانی کسب کرده اند و پول های فراوانی نیز به جیب زده اند. اما طرفداران بیشماری پایان فاجعه بار بازی تاج و تخت و کاری که اچ بی او با آن ها کرد را فراموش نخواهند کرد. بازی تاج و تختی که خود ظاهرا درگیر بازی های تاج و تخت شد. از این به بعد یکی از سختترین کارها، پاسخ به این سوال از سوی افرادی که هنوز این سریال را ندیده اند است، که آیا این سریال ارزش دیدن را دارد یا خیر...