
نمیتوانم تحقیقم را بنویسم. نمیتوانم فکرم را متمرکز کارهایم کنم. نه اینستاگردی میکنم و نه کاری دیگر. رک بگویم، در بطالتگذرانی بی حد و مرزم و در چه کنم چه کنم محض گیر افتادهام.
عارفه میگوید داستانسرایی نکن و فقط شروع کن. راست میگوید شروع همیشه زهر بلاتکلیفی را میگیرد. خستهتر (تنبلتر) از آنم اشتیاقی برای شروع کاری در وجودم ذخیره داشته باشم. میگوید دارم به مغزم تلقینات دو هزاری فرو میکنم. جاست استارت (just start).
وقتی میزند کانال انگلیسی اصلن نمیتوانم حرفهایش را جدی بگیرم. انگار ابهت حرفهایش برایم میریزد.
دوستش دارم چون همیشه مخالف حرفهایم درمیآید. از آدمهایی که همیشه تیک سبز بگذارند کنار هر کار و حرفم زود خسته میشوم. تایید همیشگی از بیتوجهی ناشی میشود. خوب بود عزیزم و عالی بودی و کارت حرف نداشتنها اکثرن به مثابهی از سر باز کردن هستند.
تا عیبها را بنر نکنند و نچسبانند جلوی چشم، آدمی آنقدر باد میکند که سر آخر بترکد و در هوای مسموم خودبزرگبینیاش خفه بشود.
فکر کنم بلند شوم یک کاری را شروع کنم بد نباشد. مثلن جزوهی یکی از درسهایم را تمام کنم و منبع تحقیق را مشخص بکنم. هر کاری هم کردم اشکال ندارد. هر چه باشد بهتر از نشستن و ترکهای سقف را شمردن هست.
✍🏻 سیما دهقانپور