من دیگر جذاب نیستم.
از وقتی حسین نیست و حرفای انگیزشی نمیزنه ،برام سخته نوشتن انگار حرفی نیست
این روزا کمتر حواسم به خودم هست شاید باید یه محرک بیرونی باشه نمیدونم
این نیاز آدما به محرک باعث شده یه عده تو دنیا برامون تصمیم بگیرن
بگذریم
خودم هیچی فقط روز از پی روز میگذرونم ،نه انگیزه ای نه بالا پایینی هیچی
فقط رو یه خط راست میره زندگیم مثل مرگ شاید
البته بدم نیست همچین
تو یه حالت فریز و انتظار موندم ،صبر کردم جنگ بشه شرایط اقتصادی تکونی بخوره تا شاید بیوفتم تو مسیر زندگی
احساس میکنم نزدیکه ،شایدم اشتباه میکنم زندگیمو متوقف کردم
نمیدونم اصلا تو این خراب شده که چه عرض کنم تو این دنیا کاری میتونم از پیش ببرم یا نه
اصلا محرکی یا خواسته ای از درون منو تحریک نمی کنه ،میدونی انقدر خواستم و نشده دیگه نمی خوام
قدرت این بی ثباتی و بهم ریختگی به من چیره شده واسه همین خودم رو سِر کردم تا زمان بگذره
احساس میکنم مثل آتیش زیر خاکسترم هنوز کامل خاموش نشدم
احساس عدم شفافیت دارم با خودم اینم برمیگرده به اینکه نمیدونم چی میخوام یا اصلا چیزی میخوام یا نه
نمی دونم تا کی قراره طول بکشه سعی میکنم آروم بمونم کتاب بخونم و رو خودم کار کنم
دارم سعی میکنم انسان بالغی بشم دارم سعی میکنم با تروماهای زندگیم روبه رو بشم
دارم از مغز استخوان روی شناخت خودم کار میکنم تا زمانی که یکم طوفان خوابید ازین غار تنهایی و عزلت بیام بیرون
زندگی چیز عجیبیه همش جبر و جبر و جبر
چرا من چیزی نمیخوام؟
چرا دنیا انقدر برام بیهوده و پوچه ؟
من ازین زندگی چی میخوام ؟ هیچی؟
هوا بهاری شده ،دلم میخواد فقط بخوابم ،تنها ،رو تخت خودم ،تو همین اتاق با بوی خودم
کاش میشد واسه همیشه خوابید.