اضطراب زیر پوستی،هوشیاری زیادی، خستگی مفرط،کلافگی دائم،تلخی استخوان سوز،بلاتکلیفی مثل باد بی جهت ،دل آشوبی بدون ریتم و در نهایت بلاتکلیفی
واژه ها در وصف این روزها که هیچ در وصف حالم بی جانند
شاید موسیقی و سرمستی
شاید آه و آب گریه و شوری
نفسی برای رفع حاجت
به کدامین گناه؟
اینجا جهنم کدامین زندگی و کدامین دنیاست؟
اگر سی سال شکنجه کافی نیست پس چقدر؟
سوختگی آب سرد یا داغ چه فرقی میکند ؟اینجا ایران ماست
تا به کِی که نه، تا چقدر دیگر؟عمق زخم را میگویم ،همانی که هرروز نمکش میزنند
کاش میدانستم گناهم چیست ،آنگاه خود را لایق میدیدم
جان دادن در لایه ای از ابهام ،این بوده و هست
وضعیت زندگی را می گویم
یعنی آنکس که مهاجرت کرده و خط جغرافیایی و مرز کشورش به دست خودش تغییر کرده ،همچنان درگیر این سرنوشت جدا ناپذیر مجازات هست یا نه؟
نمی دانم نمی گویند ،هیچ کس حقیقت را نمی گوید
حتی من به خودم
می پیچد بهم میخورد زمین و زمانش خطی مشخص ندارد ،توی دلم پر از شیشه خورده است
از درون مرده و از بیرون مرده
متوهم و غیر واقعی
دنیای این روزا و همه ی روزای گذشته
زندگی در این شکل هندسی نا منتظم
ذهن خسته جسم خسته تر
ولی دل مُرده
مجازات یک جسد در هر لحظه
مُرده ای که درد را حس میکند مُرده ای که هر روز می میرد
شاید مُرده ای که زنده است
آتشی زیر خاکستر
کرمی در پیله
جوانه ای زیر خاک
خاکی خیس خورده و سنگین
سخت سخت سخت
نفسی بریده که هیچ
نفسی مرموز و اجباری
چشمانی پر از خاک
خشک و خون آلود ،کویر بی آب
زمان تطهیر چه موقع است؟
صدای ناقوس مرگ و صور اسرافیل چه؟
اگر عمر نوح داشته باشیم چه میشود؟
اگر همچون سگ ،هفت جان داشته باشیم چه؟
تضرع ،التماس،خواهش نکند جایش سِر شده باشد؟
نکند ناجی توهم این جان بی جان باشد؟
نکند «شک» از ابزار این جهنم باشد؟ مانند چاقوی کُندی که نمی بُرَد.