
یه ساعت هایی از روز نیاز دارم ته نشین بشم به این معنی که بشینم استاد شجریان تو گوشم زمزمه کنه و دستام روی کیبورد لبتاب تایپ کنه.
این ساعت ها رو با دنیا عوض نمی کنم.
امروز جمعه س دوباره ،روزا میگذره ولی ما هستیم
همه چی میاد و میره انگار نشستیم رو صندلی زندگی از جلو چشمامون میگذره
اصن مگه کاریم میشه کرد؟
هرکاری بکنیم جز سرگرمی نیس انگار ،جز کشتن وقت
میگن « تو لحظه زندگی کن » اصن ینی چی این جمله؟
ینی رو همون صندلی که نشستی با دقت نگاه کن!
دیدی وقتی داری کتاب میخونی یهو می بینی فقط داری میخونی و تو فکر چیز دیگه ای ؛ اینم مثل همونه با دقت بیشتری نگاه کن به «زندگی»
چه ببینیم چه بریم تو فکر و حواسمون پرت بشه ،زندگی گذر میکنه ،منتظر من و شما نمی شینه
نمی دونم دقیقاً وقتی نگاه میکنی چی میبینی؟
چیز عجیبیه ! انگار هرکس برداشت شخصی خودشو داره ،هرکدوم شیرین تر باشه میشه الگو واسه بقیه
میگن راه حق ،خط مستقیم دایره ای شکل هستش
خیلی ازین جمله خوشم اومده ولی برام معنی نداره
انگار هرکس هرچیُ تا مغز استخوان تجربه نکنه دچار نَفَهمی راجب اون موضوعه
یه وقتایی به خودم میگم نگاه میکنم ببینم پاهام رو زمین هست یا نه تو آسمونا سِیر میکنم ؟می بینم و نمی بینم
همه مثل یک توهمه عمیقه ؛مرزی بین خیال و واقعیت پیدا نمی کنم
شاید گُم شدم خودم نمی فهمم
احساس سرمستی و خیال یا شاید سبک سری میکنم
انگار دچار این فضا ،دچار این خیال شدم
شاید باید یه سیلی محکم بخورم تا به خودم بیام
شایدم زندگی همین باشه
همه آدما انقدر گیج ن ؟
انگار آفرینش ما یه ضربه محکم به سَر بوده انقدر سرمون گیج میره تا بالاخره بیوفتیم زمین ،بفهمیم چی به چیه
وقتی حالمون جا بیاد ، بخوایم نخوایم واقعیت وضوح پیدا میکنه جلو چشمامون
اون موقع این ماییم که تصمیم می گیریم ببینیم یا چشمامونو محکم فشار بدیم به همدیگه تا کور به نظر بیایم!