ویرگول
ورودثبت نام
سیما صادق پرور
سیما صادق پرورsima_sadeghparvar@
سیما صادق پرور
سیما صادق پرور
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

کلاف

آرشیو چت جی چی تیمو می خوندم ،چقدر خر بودم واقعا

تجربه های پارسالم وحشتناک بودن ، چی به سر من اومده واقعا

دلم به حال خودم سوخت اون همه حال بد ،آدمای بد ، روزای سخت ؛ غم به مغز استخوانم زده بوده

بیشتر که بهش فکر میکنم احساس میکنم من نبودم

سختی منو میسازه همیشه ،انگاری از دل خاکستر زاییده میشم بارها  و بارها ولی ناخواسته

انقدر تلخ که حتی فکرشم طعم زهر مار میده بهم

پام نمی کشه از در خونه برم بیرون ، برم بیرون چیکار؟

دلم نمی خواد با کسی ارتباط بگیرم ، یا منو نمیفهمن یا بهم ضربه می زنن

دوس ندارم خطر کنم ، اون بیرون هیچ چیز خوبی واسه من نداره

همش آلودگی ،همش گرونی ، همش آدمای سطحی و پوچ یا بدبخت

انزوا میخوام تا چند صد کیلومتری دورم

نکنه افتادم تو چاه و خودم خبر ندارم

نمی دونم چرا پر از تردیدم

همیشه 2 نفر دو نوع دیدگاه دارن درونم ،چرا منطبق نمیشن روهمدیگه ؟ اینم نمیدونم

اصلا منم چی میدونم؟

شایدم ، شایدم روال طبیعی زندگی باشه ، ندونستنُ میگم

دارم با زندگیم چیکار میکنم ؟

اگه این دیواری این انزوا همیشه منو احاطه  کنه ، چی میشه؟ شکایتی ندارم

هیچوخ آرزویی نداشتم ، الان که بهش فکر میکنم حتی چیزی نمی خوام

شایدم دل مُرده شدم یا افسرده ، میگن بَده ،من که باهاش راحتم

اصن آرزو ینی چی ؟ وقتی همه چی از بین میره ، داشتن اصن چه فایده ای داره!

مثلاً آرزو کنم پول زیاد داشته باشم سفر کنم؟  همه جا آسمون یه رنگه

درخت همه جای این کره زمین درختِ

برف همه جا یه شکله ،کوه ، آسمون

حتی شفق قطبی که واقعاً تو  زیباییش شکی نیست ، وقتی تو اینستا و یوتوب میتونی ببینی

به سختی کشیدن و پول جمع کردن واسه سفر کردن  نمی ارزه

همه چیو بی مزه کردن برامون

جز طبیعت مابقی چیزا میشه چارتا تیر تخته که خودمون آفریدیم که اونم دیدن ندیدنش فرقی ایجاد نمی کنه

دلم میخواد تو دوره های مدیتیشن مثل ویپاسانا شرکت کنم ، اینجور چیزا یکم به وجدم میاره

نکنه نگاهم به دنیا ، این بی مزه گی از یه حس ناکامی میاد؟

شاید هرچی تو  خودم بالا  پایین میکنم خیلی دور و دست نیافتنی می بینم ، زیباییشو انکار میکنم؟

وگرنه چرا این همه آدم آرزو این چیزارو دارن ؟ منم که تافته جدا بافته نیستم

نه راستی راستی یه چیزیم هست ، خودم نمی فهمم ، شایدم هیچوقت نفهمم

شاید مزه زندگی تو مِه بودن و نامشخص بودن مسیره

آخه این گمراهی واقعاً کلافه کنندس

فکر کنم دچار ملال شدم ،روزام یکی یکی در پی هم یه شکل و یه نواخت میرن ، به  سرعت فوت کردن شعله شمع

میترسم از روزی که دیر بشه

دوباره رگه هایی از اضطراب واسترس ، تو  وجودم داره جوونه میزنه ، مثل قبل پنیک

ولی این سری فرق داره

با یه خلاء یه پوچی عجیبی عجین شده

خیلی واضح می دونم به زودی همه چی تموم میشه چراغارو خاموش میکنن

خیلی زودتر از چیزی که ...

خودشناسیآرزوزندگیکلافگیپوچی
۱۰
۱۰
سیما صادق پرور
سیما صادق پرور
sima_sadeghparvar@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید