گوشهای از زمان، ارتباطی شکل گرفت؛ ارتباطی ساده، بیهیچ عنوان و ادعایی.
دو مسیر به هم نزدیک شدند، نه به قصد جاودانگی، فقط به امید شناختی آرام.در ابتدا همهچیز عادی به نظر میرسید. کلمات رد و بدل میشد، سکوتها معنا پیدا میکرد و روزها رنگ تازهای میگرفتند.اما کمکم سایههایی نامرئی روی این ارتباط افتاد.سایههایی از پنهانکاری، از صفحهنمایشهایی که همیشه رو به پایین بودند، از توضیحهایی که نصفه رها میشدند و از رفتاری که بیش از حد محتاط بود؛ محتاطتر از آنکه سالم باشد.
در این میان، یک سمت این مسیر با جدیت حرکت میکرد؛ سمتی که امید داشت این نزدیکی میتواند تبدیل به رابطهای روشن شود.
اما سوی دیگر…
فقط گاهی توقف میکرد، گاهی قدمی برمیداشت و گاهی هم در سکوتِ سنگینِ خودش ناپدید میشد.انگار ارتباط برایش نه مسیری مشترک، بلکه فقط نقطهای برای گذر بود.زمان که گذشت، حقیقت از پشت سایهها بیرون آمد:
این نزدیکی فقط برای یک طرف معنای واقعی داشت.
برای دیگری، چیزی نبود.
و درست جایی که فاصلهها بیشتر شد، احساسی سنگین در فضا پخش شد؛احساسی شبیه به سوءاستفاده، اما بیصدا و بیهیاهو.نوعی زخم آرام که نه از توهین میآید، نه از دروغ بزرگ،
بلکه از همان نابرابری پنهانی که میان نیتها نشسته بود.
رابطه پایان یافت.
نه با دعوا، نه با فریاد، بلکه با یک سکوت بلند.
سکوتی که نشان میداد گاهی نبودنِ صداقت، حتی در کوچکترین ارتباطها، بزرگترین ضربهها را میزند.
و داستان همینجا تمام شد؛
با درسی ساده اما ماندگار:
در هر ارتباطی که شکل میگیرد، اگر نیتها در یک سطح نباشند، حتی نزدیکترین فاصلهها هم دیر یا زود به دورترین نقطهها تبدیل میشوند.