باران بیامان میبارید و خیابانها را تبدیل به آینههایی کرده بود که نور چراغها را منعکس میکردند. زیر سایهبان یک کافهی کوچک، ما دو نفر، پناه گرفته بودیم. تو به قطرات باران که روی شیشه میلغزیدند خیره شده بودی و من به تو. آن روزها، “من” و “تو” هنوز تعریف مشخصی نداشتیم، همهی دنیایمان در یک “ما” خلاصه میشد.
صدای گارسون که سفارش ما را میآورد، سکوت بین ما را شکست. یک فنجان چای داغ برای من، و یک قهوهی تلخ برای تو. همانقدر که طعمهایمان متفاوت بود، نگاههایمان یکی بود. نگاهی که انگار تمام حرفهای ناگفته را به هم میزد.
همانطور که لیوان چایم را گرم میکردم، پرسیدی: “فکر میکنی باران کی بند میاد؟”
لبخندی زدم و گفتم: “مهم نیست. تا وقتی تو اینجایی، من از این انتظار هم لذت میبرم.”
تو به چشمانم نگاه کردی، آن نگاه عمیق که همیشه مرا به دنیای دیگری میبرد. “من و تو” آن لحظه، تنها دو نفری بودیم که در آن باران بیانتها، احساس آرامش میکردند. انگار تمام دنیا برای همین یک لحظه، نفسش را حبس کرده بود.
اما قصهها همیشه همینطور نمیمانند. باران بند آمد، آفتاب دوباره تابید و “ما” کمکم داشت به “من” و “تو” تبدیل میشد. روزها گذشتند و فاصلهها، مثل موجهایی آرام، بین ما کشیده شدند. دیگر آن کافهی کوچک، آن باران، و آن نگاهها، فقط خاطرهای دور بودند.
حالا که به آن روزها فکر میکنم، میفهمم که “ما” بودن، فقط کنار هم بودن نبود. “ما” بودن، یعنی یک روح در دو بدن، یعنی درک شدن بدون کلام، یعنی ساختن دنیایی که فقط متعلق به خودمان بود. و افسوس که آن دنیا، مثل حباب صابون، زود ترکید.
گاهی فکر میکنم، اگر همانجا، در آن کافه، باران هیچوقت بند نمیآمد، شاید “ما” هم هیچوقت تمام نمیشد.
نوشته ای از خواهرم