
هیچ نمیدید
هیچ نمیشنید
هیچ نمیگفت
کور بود و کر
کر بود و لال
روحش محو بود
از چشمان دکمه ای میدید
با گوش های گرفته میشنید
با لب های دوخته سخن میگفت
نبود و بود
بود و نبود
بودنش حس نمیشد
گویی شبح بود
با نبودش زندگی بهم نمیریخت
بیچاره مترسک
مترسک ها احساس ندارند
مترسک نمیبیند
مترسک نمیشنود
مترسک صحبت نمیکند
خنده دار است...
بیل را بردار
مترسک را بغل بگیر
جلو برو
∆ قبر کوچک تری باید میکندی
× بیخیال آرزو هایش بزرگ بود
مترسک در آغوش خاک بود
حیف بی کفن
∆ مترسک را چه به کفن؟
× دلم برایش میسوزد
بیل اول
وقتی خلق شد...اولین کلمه ای که شنید
بیل دوم
اولین تصویری که دید
بیل سوم
اولین کلمه ای که با لبهای دوخته شده اش گفت
× هنوز منتظرم بلند شه
∆ دیره
بیل چهارم
اولین باری که فهمید احساس ندارد
بیل پنجم
خاک داشت اورا در آغوش میگرفت:)
بیل ششم
حداقل تمام میشد:)
بیل هفتم
کسی دلش برای او تنگ میشد؟
بیل...
••هی... من دلم تنگ میشه
∆ دیره
خاک بر سینه ی مترسک سنگینی میکرد
بدنش فشرده میشد...دیر بود
ولی...مترسک واقعا احساس نداشت؟
این چه رسمی است
∆ زنده را کشته و مرده را میپرستی؟
•• دلم براش تنگ میشه
∆ تا چندی پیش زنده بود زبان بر دهان داشتی حالا چه میگویی؟
•• خودمم نمیدونم چمه
هنوزم...گریه ی باران به رفتار تو میخنده:)
و هر برگ میمرد و بر مزار مترسک می افتاد...
ولی خودمونیم ها...بیچاره مترسک:)
پ.ن ۱ : گذر کنید
پ.ن ۲ : ببخشید از پیچش