ویرگول
ورودثبت نام
Helia
Heliaو دیگر چشم ها دروغ میگویند🙃
Helia
Helia
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

یکی از ما دونفر(قسمت پنجم)

سقوط خاطرات:)
سقوط خاطرات:)

× باید بیدار شوی؟

_ بیدار شوم؟

از پشت در گفت : این در فقط زمانی باز میشود که یکی از شما بمیرد...

چی؟! این خاطرات؟!

به سمت گلوله ها رفتند...دو گلوله ، دو اسلحه...آلین در هر اسلحه گلوله ای گذاشت!

اینجا چه خبر بود؟

قطره اشک سمجی راه خود را از میان چشمان دخترک پیدا کرد و روی صورتش قلتید...

به آلین نگاه کرد! آلین! آلینی که با دستان خودش اورا ازبین برده بود!

آغوشش را باز کرد و او را فراخواند...آلین به آغوش گرم او پناه برد....

احساس امنیت میکردند!

دیگر همه چیز بی معنی بود...زندگی! غریضه ی بقا!

آلین را از آغوشش بیرون کشید فقط یک کلمه : متاسفم آلین:)))

سپس اسلحه را به سرش نزدیک کرد...همزمان با کشیدن ماشه آلین مچ دستش را گرفت و آن را عقب برد:)))

تیر اول خطا رفت!

_ آلین!

× ساکت شو!! تو دیوونه ای! اگه هوس مردن کردی خودم میکشمت!

لبخند زد... اسلحه ی آلین را برداشت و به دستش داد!

_ با کمال میل

واقعا انجامش داد؟

معلومه که نه!

آلین اسلحه را به سمت در نشانه گرفت به قفل آن شلیک کرد.

تیر دوم خطا رفت!

حالا میتوانستند فرار کنند ؟

نکند خواب میبیند! آیا حالا او بیدار است ؟ نکند اکنون خواب است و آن موقع بیدار بود؟

چشمان آلین واقعی تر از چیزی به نظر میرسد که خواب باشد...

واقعی؟

چه چیزی واقعی تر از سوزش دست های زخمی و خاک آلودش هنگام دفن کردن آلین بود؟

نکند ذهنش دارد اورا آرام میکند؟

حتما همینطور است!
حالا چه میشد؟ نکند قاتل به سراغشان بیاید؟

میتوانستند فرار کنند؟

واقعا میتوانستند؟

× باید بیدار شوی؟

_ بیدار شوم؟

_ هی هی؟ از چه بیدار شوم؟

آلین:)))

ادامه دارد...

  • پ.ن1 : دیگه این داستان داره منو میترسونه!

  • پ.ن2 : بازهم بیچاره تاریا:)))

  • پ.ن3 : آهنگ я люблю тебя давно از Rauf Faik تنها آهنگی بود که معنیش حس متنم رو میداد..!

  • پ.ن4 : پذیرای نقد شما هستم!

خاطراتاحساس امنیت
۶۳
۱۰۲
Helia
Helia
و دیگر چشم ها دروغ میگویند🙃
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید