ویرگول
ورودثبت نام
Helia
Heliaو دیگر چشم ها دروغ میگویند🙃
Helia
Helia
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

«محبوب آنوبیس»

گندم های طلایی در افتاب میرقصیدند...

فصل برداشت بود...

آنوبیس از بالا به مردم نگاه میکرد...

و مردم را مانند گندم میدید؛

آنهارا خوشه چینی میکرد!

از پیرو جوان و زن و مرد و بالغ و نا بالغ!

آنها باید خوشه چینی می‌شدند!

از کودک خردسال

او باید خوشه چینی میشد!

تا پیرمرد سن و سال دار

او باید...

بچه های بی گناه؛

آنها باید...

صدای انفجار می آید...محبوب در نزدیکیست؟!

او نباید خوشه چینی شود!

صدای بوق ممتد ماشین...شاید تصادف شکل بگیرد و محبوب آنجاست...

نه او ناخود آگاه چند قدم عقب رفت! او نباید خوشه چینی شود!

موج های دریا محبوب را بردند..

× دستور بازگشت میدهم! او باید زنده بماند!

از بیماری به او گزندی نیست؛ او باید زنده بماند!

∆ الان است که با سر زمین بخورد و بمیرد!

× زبانت لال...چیزی نمیشود؛ او باید زنده بماند!

× محکوم است به زنده ماندن

∆ جرمش چیست؟

× قتل!

∆ قتل انسان؟

× مگر همیشه باید کسی را کشت تا قتل محسوب شود! او قاتل روحش است!

•• بس کنید!!! فهمیدم! باید زنده بمانم! حالا ساکت شوید، بگذارید به دور شمع خود بسوزم!

پروانه به شمع نزدیک میشد و میسوخت.. می‌سوخت و به شمع نزدیک میشد:)

گویی دور شمع طواف میکرد...

بال هایش میسوخت و اهمیت نمیداد

بند بند جانش را میسوزاند و برایش ملالی نبود

شمع انقدر زیبا بود که از خودش بگذرد...

و کابوس زار....

سیترا:))

پ.ن۱ : یکم متن عجیب شد نه؟

پ.ن۲ : شنوای نقدتون هستم:)))

پ.ن۳ : آنوبیس : نام دیگر عزرائیل

پ.ن۴ : خیلی وقت پیش نوشتمش اما نمیدونستم منتشر کنم یا نه...

انسانزمینزن مردقتل
۲
۰
Helia
Helia
و دیگر چشم ها دروغ میگویند🙃
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید