
× صبح بخیر تاریا! ساعت خواب؟
پس واقعا سراب بود:))))
چرا دست از سرش بر نمی داشت؟
× نمیخوای بهم خوش آمد بگی؟! اگه من نبودم الان مرده بودیا! میدونستی اگه با بیل توی سرت میزدی چقدر درد داشت؟
_ میخوام بمیرم!
× او او! اگه میخواستی بمیری آلین رو نمیکشتی!
دوباره تکرار کرد! دوباره یادآور شد!
× فکر کنم خسته ای! تنهات میزارم!
قاتل از اتاق بیرون آمد... به سمت باغچه حرکت کرد و کنار مزار آلین نشت... حضور اورا کنارش حس کرد؛
× سلام گین!
^^ سلام .ــ.ــ.
× نه! اسمم رو نگو! بزار همون قاتل باقی بمونم:)
^^ با تاریا چیکار قراره بکنی؟
× نمیدونم...درست شبیه به خودمه...بنظر تو چیکار کنیم؟
^^ قراره هرکسی شبیه تو باشه... همون بلا سرش بیاری؟... فقط کاری کن که بفهمه عشق چیه... قرار نیست همه درگیر گذشته بمونن و همه رو به همون منجلاب بکشن..!
× فقط میخوام درک کنه...چیزی رو که من حس کردم
^^ هوم درک کنه که یکی دیگه هم به جمع قاتل ها بپیونده؟
× آره! دقیقا همینطوره...ولی؛ تو طرف منی یا طرف اون؟
^^ طرفی هستم که کسی دیگه بدون دلیل درد نکشه، تو چی؟ طرف حقیقت منی یا درگیر گذشته، نمیخوای بیای به حال؟
× حال؟ الان تو میگی بزارم بره؟ آره همینو میخوای؟ اگه الان ولش کنم خودشو میکشه! اما...اگه یاد بگیره بی رحم باشه...زنده میمونه!
^^ زنده موندن و زندگی کردن فرق داره! اصلا تاحالا موقعی بوده که بفهمی زندگی چیه؟
× فقط نمیخوام بمیره! پس رحم کجا رفته؟
^^ رحم؟ از خودش پرسیدی رحم رو میخواد؟ اصلا تو رحمی بهش کردی که وارد این داستان و کشتار نکنیش؟
_ حق باتوعه گین:)))
سپس قبل از اینکه جواب دیگری از گین بشنود وارد اتاق خودش شد...اسلحه را برداشت...و به سمت اتاقی که تاریا در آن زندانی بود رفت...
کنار تاریا نشست ؛
× تاریا!
_ با من حرف نزن!
× میدونستی تو شبیه منی؟
_ برام مهم نیست!
× دو دقیقه گوش کن...می خوام به این کابوس پایان بدم!
سپس دست های تاریا را باز کرد.
× حالا هرکار که میخوای انجام بده...میتونی با اون اسلحه خودت رو بکشی و به زندگیت پایان بـــ..
یک صدا
قاتل دیگر نتوانست صحبت کند؛
دیگر نبود!
تاریا اسلحه را به سرش نزدیک کرد...
اما..!
اما.!
اما چه؟
او خوشش آمد! چرا باید خودش را ازبین میبرد درحالی که میتوانست دیگران را؟!!
قاتل...حالا کاری کرده بود که تاریا از عاشقی به فارغی و از فارغی به قاتل شدن برسد...حالا تاریا جای قاتل را گرفت:))) به همین سادگی!! معلوم نیست ما روزانه با چه کسانی روبه رو میشویم...قاتل ها؟ آدمکش ها؟ گروگانگیر ها؟ تاریا؟
(فارغ به معنای آزاد، آسوده، خلاص
و فارق به معنای جداکننده)
اما...قاتل اول در داستان که بود؟
همان قاتلی که تاریا و آلین را دزدید!
همان که اسلحه را به دست تاریا داد!
بعله! چند نفر از شما حدس زدید و حس کردید...قاتل خوده منم! (من، با عنوان سیترا!)
قاتل نویسنده و نویسنده قاتل است:))))
آلین:)))
پایان؟!...

پ.ن1 : چقد طولانی شد مگه نه؟ به زور کنترلش کردم تا طولانی تر نشه!
پ.ن2 : ممنونم از گین عزیزم تو همراهی و همقدمی با قاتل!
پ.ن3 : گین! و فقط متاسفم که قاتل عزیزت(که دوسش داشتی)رو...
پ.ن4 : شنوای نقد شما هستم:)))
پ.ن5 : حالا خودم میرم از دست تاریا فرار کنم
پ.ن6 : واقعا پایان؟
پ.ن7 : قبل سرما خوردنم نوشتمش