
× باید بیدار شوی؟
_ بیدار شوم؟
از پشت در گفت : این در فقط زمانی باز میشود که یکی از شما بمیرد...
چی؟! این خاطرات؟!
به سمت گلوله ها رفتند...دو گلوله ، دو اسلحه...آلین در هر اسلحه گلوله ای گذاشت!
اینجا چه خبر بود؟
قطره اشک سمجی راه خود را از میان چشمان دخترک پیدا کرد و روی صورتش قلتید...
به آلین نگاه کرد! آلین! آلینی که با دستان خودش اورا ازبین برده بود!
آغوشش را باز کرد و او را فراخواند...آلین به آغوش گرم او پناه برد....
احساس امنیت میکردند!
دیگر همه چیز بی معنی بود...زندگی! غریضه ی بقا!
آلین را از آغوشش بیرون کشید فقط یک کلمه : متاسفم آلین:)))
سپس اسلحه را به سرش نزدیک کرد...همزمان با کشیدن ماشه آلین مچ دستش را گرفت و آن را عقب برد:)))
تیر اول خطا رفت!
_ آلین!
× ساکت شو!! تو دیوونه ای! اگه هوس مردن کردی خودم میکشمت!
لبخند زد... اسلحه ی آلین را برداشت و به دستش داد!
_ با کمال میل

واقعا انجامش داد؟
معلومه که نه!
آلین اسلحه را به سمت در نشانه گرفت به قفل آن شلیک کرد.
تیر دوم خطا رفت!
حالا میتوانستند فرار کنند ؟
نکند خواب میبیند! آیا حالا او بیدار است ؟ نکند اکنون خواب است و آن موقع بیدار بود؟
چشمان آلین واقعی تر از چیزی به نظر میرسد که خواب باشد...
واقعی؟
چه چیزی واقعی تر از سوزش دست های زخمی و خاک آلودش هنگام دفن کردن آلین بود؟
نکند ذهنش دارد اورا آرام میکند؟
حتما همینطور است!
حالا چه میشد؟ نکند قاتل به سراغشان بیاید؟
میتوانستند فرار کنند؟
واقعا میتوانستند؟
× باید بیدار شوی؟
_ بیدار شوم؟
_ هی هی؟ از چه بیدار شوم؟
آلین:)))
ادامه دارد...
پ.ن1 : دیگه این داستان داره منو میترسونه!
پ.ن2 : بازهم بیچاره تاریا:)))
پ.ن3 : آهنگ я люблю тебя давно از Rauf Faik تنها آهنگی بود که معنیش حس متنم رو میداد..!
پ.ن4 : پذیرای نقد شما هستم!