سلام مرا به آن شاخهیِ خمیده برسان؛همان که تنش در هجومِ سال ها،در آستانهیِ آب،به هیبتِ پرسشی بی جواب درآمده است.او که روزگاری در بلندایِ سکوت،خورشید را زمزمه میکرد،اکنون در تقدیرِ زمان،خشکیده است.
و سلام مرا به آن دخترکِ بدقلق برسان.به همان که طوفان،بی رحمانه دست در گیسوانش برد و آرزوهایش را چون برگ هایِ پاییزی در خلا سردِ جاده های بی انتها پراکند. او،آن آوارهیِ خاکستریپوش،که در چشمانش،هزاران کتاب نخوانده و هزاران پرسشِ بی پاسخ سنگینی میکند.همانی که فلسفهیِ زندگی را نه در "ماندن" که در "سوختن" آموخت؛او که نمیداند چرا و چطور ریشه ها در خاک اند،اما روح در ژرفای باد.
سلام مرا برسان و بگو: ای مسافرِ اقلیمِ نابرابری،در سرزمینی که عدالت با تبعیض پخش میشود،آنجا که سهمِ کسان از نان،به عیارِ تبارشان سنجیده میشود.حق داری که بدقلق باشی.حق داری که با جهانِ "بایدها" و "نباید" ها در بیفتی و در برابر فلسفه هایی که برایِ توجیه رنجت،سخت تراشیده اند،طغیان کنی.
به او بگو میدانم خوب میدانم که در این وادی، فلسفهی "دوام آوردن" چیزی جز تماشایِ طولانی ترِ سقوطِ خویش نیست و حق داری که بیزار باشی.
او، همان دخترکِ مغرورِ رنجور،همانی که هر روز صبح،صورتش را با سیلیِ سرنوشت سرخ نگه میدارد تا سیاهیِ کبودیهایش را به هيچکس نشان ندهد،در سکوتِ سردِ این جهنم،در حالِ ساختنِ معماریِ عجیبی است.
سلامِ مرا به آن پسرکِ خستهیِ کار،به آن خستهیِ ادامه دادن،برسان و بگو:رنجِ آدمی در همین ادامه دادنِ بی سر و ته است. در همین راه رفتنِ بینقشه، رویِ پلِ تکراری که زیرِ آن همیشه چیزی به نام "فردا"در حالِ فروریختن است. سلامِ مرا به آن پسرکِ رنجور برسان و آهسته در گوشش بگو: تو نیز برای سوختنِ آرام در میانِ نانِ کم،کارِ زیاد،امید های نسیه ای و رویاهایِ دور، به دنیا افتاده ای؛و چه تلخ و چه جانسوز که آدمی تمامِ عمرش را صرفِ زنده ماندن میکند بی آنکه فرصت کند کمی،فقط کمی زندگی را لمس کند.
سلام مرا به او برسان و اگر اندوهش آنقدر زیاد بود که حرف زدن برایش دشوار بود،بنشین کنارش، بی هیچ کلامی، تنها دستت را بر شانههای خستهاش بگذار و بگذار بداند که «اجبار»، نه فقط تقدیر او،که زنجیرِ مشترک تمامِ آدمیان است.
از خیابان که گذشتی، از میانِ آن سیلِ بی خروشِ آدم هایی که هرکدام،تابوتی به دوش میکشند،سلام مرا به تک تکشان برسان و از آن ها بپرس: جاده ای میشناسند که به خانه برسد؟
نه از آن خانه هایی که فقط سقف و دیوار داشته باشد،نه؛
خانه ای که بشود بی هیچ نقابی در ایوانش نشست و اجازه داد که این بغضِ کهنه،بلاخره در جایی از شهر،برای همیشه تمام شود؟
اما حقیقت،همان تابوت هایی هستند که به دوش میکشیدیم.آری ما درواقع،خانههایمان را رویِ دوشِ خودمان حمل میکنیم؛خانه هایی پر از سکوت،پر از درد هایی که هرگز باز نشدند و پنجره هایی که همیشه بسته بودند.
اما در این میان اگر نسیمی شانه ات را لرزاند بدان که من آنجا بودم...سلامت را شنیدم....
اگر زنی را میان هیاهوی سرد آشپزخانه دیدی که به هنگام ظرف شستن اشکهایش را میشست،سلام مرا برسان و بگو:این چرخهی تکراری هیچوقت متوقف نمیشود و تو دوباره فردا و فردا های بعد،همینجا،در همین دخمه،فرو میریزی بی آنکه کسی چیزی بفهمد.این تنها چیزی است که در این سرزمین از تو انتظار دارند:"زنی که رنجش را مثلِ یک وظیفه،تمیز و بی صدا در خلا و رخوت به انجام میرساند"
اگر مردی دیدی که دست هایش تاول زده باشند سلام مرا برسان و بگو:در اینجا باید دست ها تاول بزنند تا سقفِ این سرپناه بر سرِ کسانی که دوستشان داری،آوار نشود؛غافل از اینکه خودت مدت هاست زیرِ بارِ همین تاول ها آوارشده ای.
و اینجاست که میپرسند: مرد بودن سخت تر است یا زن بودن؟
و اینجاست که میگویند:بودن ....بودن... بودن...

پ.ن:همون که غلامحسین بنان میگه:هستی چه بود ، قصه ی پر رنج و ملالی