به صفحه ی تلگرام نگاه میکنم؛
همان صفحه ای که بعد از ماه ها،فقط برای چند دقیقه،به لطف مینا دوباره به من راه داد.مثل دری که سال ها بسته مانده باشد و ناگهان کمی باز شود.
چند ماه پیش حماقتی کردم.
از آن جنس حماقت هایی که آدم برای فرار از خودش مرتکب میشود.
سیگار کشیدم.
منی که همیشه از سیگار کشیدن بدم می آمد،منی که از دودش فرار می کردم خودم رفتم سمتش،اولین بار بود و آخرین بارم.
وقتی دود را در ریه هایم حبس کردم با ترس منتظر سرفه ای بودم که خفه ام کند اما خفه نشدم
فقط ...آرام شدم.
و همین آرام شدن بیشتر از هر سرفه ای ترسناک بود،آرام شدنی از جنش پشیمانی و حماقت...نه نجات! این مدل آرام شدن را دوست ندارم،آرامشی که بوی سوختن می دهد.
زندگی من انگار همیشه همین بوده
هرچه از آن بدم می آمد،هرچه از آن گریخته ام و ترسیده ام،
راهش را پیدا کرده و بی رحمانه یقه ام را گرفته است.
دی ماه تصمیم گرفتم که بالاخره یک بار هم که شده،تولدم را به خودم تبریک بگویم
اما همان روزها چنان بیمار شدم که برای چند قدم راه رفتن دستی باید دستم را می گرفت و این بود که سهمم از روز تولدم سرماخوردگی شد.چشم هایم باز نمیشد و تنم نایِ ایستادن نداشت.
آن قدر بد حال بودم که در صف بیمارستان آدم ها با ترس و دلسوزی نگاهم میکردند و زنی میانسال جایش را به من داد.تولدی که قرار بود سهمی از خودم باشد،
در تب و لرز گذشت.
برخلاف هرسال،آن سال هدیه زیاد گرفتم،اما باز همکسی کتابی به من نداد.و من همیشه تهِ دلم منتظر کتابم.
باارزشترین هدیه اما یک پاکت بود؛
قشنگ، پر از شعر، با سلیقهای که از دل میآمد.
دیدنش باعث شد برای یک لحظه، عمیق لبخند بزنم،از آن لبخند هایی که از جایی خیلی دور می آیند و به سرعت محو میشوند.
نمیدانم چرا زندگی با من اینطور رفتار میکند.
اما این روزها به چیزی رسیدهام: که گاهی حتی وقتی هیچکس کنار آدم نیست، یک کلمه، یک پاکت شعر،
یا یک خط از یک کتاب،
میتواند دستت را بگیرد و از تاریکی بیرون بکشد.
وقتی آن پاکت شعر را دیدم، همان لحظه یادم افتاد چرا با اینکه دنیا چیزهای دیگری را جدیتر میگرفت،
من هنوز تهِ دلم به شعر و نامه و کتاب اعتماد داشتم.
انگار اینها فقط «تفریح» نیستند؛بلکه پناهاند.
جایی که وقتی آدم از خودش و از زندگی میترسد،
کلمهها دستش را میگیرند.
از کودکی شیفتهی گذشتهام؛
زمانی که آدمها برای گفتنِ دلتنگیشان
کاغذی برمیداشتند و نامهای مینوشتند.
وقت هایی که تنها راه ارتباط آدم ها،رد و بدل کردن نامه بود؛
وقتی فاصله ها با جوهر و صبر پر میشد، نه با اعلانهای لحظهای.
این مدت، بعد از سالها، یک سریال ایرانی دیدم.
کم فیلم میبینم، اما «خاتون» را دیدم؛
محوِ خاتون و شیرزاد شدم و در خاتون چیزی از خودم پیدا کردم.
بعد به اصرار دوستی،«زوتوپیا»دیدم همان روباهِ مکار و خرگوشِ پخمه.
کتابی خواندم به اسم «بی خانمان»
رمانی با چاشنی غم و اندوه،داستان پسری که بارها در تاریکی افتاد،اما هربار از دل همان تاریکی راهی به نور پیدا کرد.
و اما حالا«بوف کور» را می خوانم
هر بار که بازش میکنم،حس می کنم وارد اتاقی تاریک می شوم؛اتاقی پر از وهم و کابوس و دردی بی نام.اما در همان تاریکی صدایی هست که آرام می گوید:«تو تنها نیستی»
انگار هدایت از میان سطر هایش خبر دارد که بعضی زخم ها فقط در سکوت فهمیده می شوند.
«شرمنده نباش دختر»از ریچل را هم خواندم که...خوشم نیامد.
آهنگ های تازه ای پیدا کرده ام و حیفم می آید گوششان کنم.
انگار می خواهم نگهشان دارم برای شبی که بیشتر نیازشان دارم.
پیشکشی از من به شما:
«دل زارم» نامجو
«تو تاریکی» او و دوستانش
«همه شب نالم» شجریان
«مرا ببوس» نوان
«شعر یادم رفت» سیریا
و «بعد برو» ماکان اشگواری…
حالا که این ها را می نویسم حس میکنم لازم نیست همه چیز را توضیح بدم زیرا بعضی چیز ها خودشان معنایشان را با خود می آورند
من هم انگار همین کار را میکنم؛
کمی شعر،
کمی خاطره،
کمی درد،
کمی شکر...
و سرانجام همه کنار همه قاطی می شوند و می شوند من.
پس اگر امروز کمی سبک ترم،به خاطر این است که دوباره دارم به چیز هایی نزدیک می شوم که واقعی اند:
آدم،
کلمه،
کتاب،
شعر.
و آن لحظه هایی که آدم دلش می خواهد فقط یک نفس عمیق بکشد و بگوید:«باشه....هنوز تموم نشده»
و اما عکس ها
















































پ.ن:حالا که امیدی به برگشتن حساب قبلی نیست اینجا ادامه میدم...و چقددد سخته برام انتخاب عنوان.