ویرگول
ورودثبت نام
ᵈᵒᶻʰᵃᵐ
ᵈᵒᶻʰᵃᵐمثل گور کَن؛ هزار بار در گور رفته ولی نمرده ام .. یک عددOverthinker
ᵈᵒᶻʰᵃᵐ
ᵈᵒᶻʰᵃᵐ
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

ناگفته‌ها

به صفحه ی تلگرام نگاه میکنم؛
همان صفحه ای که بعد از ماه ها،فقط برای چند دقیقه،به لطف مینا دوباره به من راه داد.مثل دری که سال ها بسته مانده باشد و ناگهان کمی باز شود.

چند ماه پیش حماقتی کردم.
از آن جنس حماقت هایی که آدم برای فرار از خودش مرتکب می‌شود.
سیگار کشیدم.
منی که همیشه از سیگار کشیدن بدم می آمد،منی که از دودش فرار می کردم خودم رفتم سمتش،اولین بار بود و آخرین بارم.
وقتی دود را در ریه هایم حبس کردم با ترس منتظر سرفه ای بودم‌ که خفه ام کند اما‌ خفه نشدم
فقط ...آرام شدم.
و همین آرام شدن بیشتر از هر سرفه ای ترسناک بود،آرام شدنی از جنش پشیمانی و حماقت...نه نجات! این مدل آرام شدن را دوست ندارم،آرامشی که بوی سوختن می دهد.

زندگی من انگار همیشه همین بوده
هرچه از آن بدم می آمد،هرچه از آن گریخته ام و ترسیده ام،
راهش را پیدا کرده و بی رحمانه یقه ام را گرفته است.

دی ماه تصمیم گرفتم که بالاخره یک بار هم که شده،تولدم را به خودم تبریک بگویم
اما همان روزها چنان بیمار شدم که برای چند قدم راه رفتن دستی باید دستم را می گرفت و این بود که سهمم از روز تولدم سرماخوردگی شد.چشم هایم باز نمیشد و تنم نایِ ایستادن نداشت.
آن قدر بد حال بودم که در صف بیمارستان آدم ها با ترس و دلسوزی نگاهم می‌کردند و زنی میانسال جایش را به من داد.تولدی که قرار بود سهمی از خودم باشد،
در تب و لرز گذشت.

برخلاف هرسال،آن سال هدیه زیاد گرفتم،اما باز هم‌کسی کتابی به من نداد.و من همیشه تهِ دلم منتظر کتابم.
باارزش‌ترین هدیه اما یک پاکت بود؛ 
قشنگ، پر از شعر، با سلیقه‌ای که از دل می‌آمد. 
دیدنش باعث شد برای یک لحظه، عمیق لبخند بزنم،از آن لبخند هایی که از جایی خیلی دور می آیند و به سرعت محو می‌شوند.
نمی‌دانم چرا زندگی با من این‌طور رفتار می‌کند. 
اما این روزها به چیزی رسیده‌ام:  که گاهی حتی وقتی هیچ‌کس کنار آدم نیست،  یک کلمه،  یک پاکت شعر، 
یا یک خط از یک کتاب، 
می‌تواند دستت را بگیرد و از تاریکی بیرون بکشد.
وقتی آن پاکت شعر را دیدم، همان لحظه یادم افتاد چرا با اینکه دنیا چیزهای دیگری را جدی‌تر می‌گرفت، 
من هنوز تهِ دلم به شعر و نامه و کتاب اعتماد داشتم. 
انگار این‌ها فقط «تفریح» نیستند؛بلکه پناه‌اند. 
جایی که وقتی آدم از خودش و از زندگی می‌ترسد، 
کلمه‌ها دستش را می‌گیرند.

از کودکی شیفته‌ی گذشته‌ام؛
زمانی که آدم‌ها برای گفتنِ دلتنگی‌شان 
کاغذی برمی‌داشتند و نامه‌ای می‌نوشتند. 
وقت هایی که تنها راه ارتباط آدم ها،رد و بدل کردن نامه بود؛
وقتی فاصله ها با جوهر و صبر پر می‌شد، نه با اعلان‌های لحظه‌ای.

این مدت، بعد از سال‌ها، یک سریال ایرانی دیدم. 
کم فیلم می‌بینم، اما «خاتون» را دیدم؛ 
محوِ خاتون و شیرزاد شدم  و در خاتون چیزی از خودم پیدا کردم.
بعد به اصرار دوستی،«زوتوپیا»دیدم همان روباهِ مکار و خرگوشِ پخمه.

کتابی خواندم به اسم «بی خانمان»
رمانی با چاشنی غم و اندوه،داستان پسری که بارها در تاریکی افتاد،اما هربار از دل همان تاریکی راهی به نور پیدا کرد.
و اما حالا«بوف کور» را می خوانم
هر بار که بازش می‌کنم،حس می کنم وارد اتاقی تاریک می شوم؛اتاقی پر از وهم و کابوس و دردی بی نام.اما در همان تاریکی صدایی هست که آرام می گوید:«تو تنها نیستی»
انگار هدایت از میان سطر هایش خبر دارد که بعضی زخم ها فقط در سکوت فهمیده می شوند.
«شرمنده نباش دختر»از ریچل را هم خواندم که...خوشم نیامد.

آهنگ های تازه ای پیدا کرده ام و حیفم‌ می آید گوش‌شان کنم.
انگار می خواهم نگه‌شان دارم برای شبی که بیشتر نیازشان دارم.
پیشکشی از من به شما:
«دل زارم» نامجو
«تو تاریکی» او و دوستانش
«همه شب نالم» شجریان
«مرا ببوس» نوان
«شعر یادم رفت» سیریا
و «بعد برو» ماکان اشگواری…

حالا که این ها را می نویسم حس میکنم لازم نیست همه چیز را توضیح بدم زیرا بعضی چیز ها خودشان معنایشان را با خود می آورند
من هم انگار همین کار را میکنم؛
کمی شعر،
کمی خاطره،
کمی درد،
کمی شکر...
و سرانجام همه کنار همه قاطی می شوند و می شوند من.

پس اگر امروز کمی سبک ترم،به خاطر این است که دوباره دارم به چیز هایی نزدیک می شوم که واقعی اند:
آدم،
کلمه،
کتاب،
شعر.
و آن لحظه هایی که آدم دلش می خواهد فقط یک نفس عمیق بکشد و بگوید:«باشه....هنوز تموم نشده»

و اما عکس ها

شده از دست دهی آنچه نیاوردی به دست؟
شده از دست دهی آنچه نیاوردی به دست؟
من تلخ ترین شعر جهانم تو نخوان؛
من تلخ ترین شعر جهانم تو نخوان؛
دوست دارم در دنیایی از کتاب ، قهوه و روز های بارانی گم شوم..
دوست دارم در دنیایی از کتاب ، قهوه و روز های بارانی گم شوم..
و من آفتاب را از دست‌های تو می‌گیرم. .
و من آفتاب را از دست‌های تو می‌گیرم. .

ای امید دلنواز من منو ببر به شهر شعرها و شورها
ای امید دلنواز من منو ببر به شهر شعرها و شورها

جهان یادگار است و ما رفتنی...!
جهان یادگار است و ما رفتنی...!

در بستر مسدودم،با شعر غم آلودم آشفته ترین رودم،در جاری انسان ها!
در بستر مسدودم،با شعر غم آلودم آشفته ترین رودم،در جاری انسان ها!
به صد صحرا نمی گنجد غمِ دل چه سان گُنمایش در سینه تنگ؟
به صد صحرا نمی گنجد غمِ دل چه سان گُنمایش در سینه تنگ؟

در تمام صفحات کتابی که برایت فرستادم بوسه کار گذاشتم...مطمئن بودم برای بوسیدن کاغذ نو پیشانی ات را جلو می آوری...
در تمام صفحات کتابی که برایت فرستادم بوسه کار گذاشتم...مطمئن بودم برای بوسیدن کاغذ نو پیشانی ات را جلو می آوری...

چه می‌خواهی؟دور شدن، گم شدنو دیگر هرگز نبودن.
چه می‌خواهی؟دور شدن، گم شدنو دیگر هرگز نبودن.

و"آبی" رد اندوهی ست که از چشم ها به آسمان پناه برده.
و"آبی" رد اندوهی ست که از چشم ها به آسمان پناه برده.
:))))
:))))
«ما بودیم و اندوهی مدامکه گاه در پسِ تبسّمی کوتاه، از یادمان می‌رفت...»
«ما بودیم و اندوهی مدامکه گاه در پسِ تبسّمی کوتاه، از یادمان می‌رفت...»

مرا از چشمِ مَن بشناس.که صد آیینه اندوه است؛دلم دریاترین دریا؛ تنم تنهایی کوه است.
مرا از چشمِ مَن بشناس.که صد آیینه اندوه است؛دلم دریاترین دریا؛ تنم تنهایی کوه است.

«اما تو اگر شهر بودی رشت می‌شدی. شلوغ و آرامش‌بخش، گاهی غمگین و زیبا...»
«اما تو اگر شهر بودی رشت می‌شدی. شلوغ و آرامش‌بخش، گاهی غمگین و زیبا...»

«از زمانی که در این ازدحام به دنیا آمدم غَریبم...»
«از زمانی که در این ازدحام به دنیا آمدم غَریبم...»

چگونه می‌شود گریخت عزیز‌ِ من؟چگونه باید گریخت که دیگر وجود نداشت.که جایی دیگر از نو زاده شد؟
چگونه می‌شود گریخت عزیز‌ِ من؟چگونه باید گریخت که دیگر وجود نداشت.که جایی دیگر از نو زاده شد؟

وای اگر گریه نیاید به مدد کاریِ دل..
وای اگر گریه نیاید به مدد کاریِ دل..

موجیم و وَصل ما از خود بُریدن است
موجیم و وَصل ما از خود بُریدن است

«و اما رنج، بهایی است که برای معنا می‌پردازیم!»
«و اما رنج، بهایی است که برای معنا می‌پردازیم!»

پ.ن:حالا که امیدی به برگشتن حساب قبلی نیست اینجا ادامه میدم...و چقددد سخته برام انتخاب عنوان.

۳۴
۱۹
ᵈᵒᶻʰᵃᵐ
ᵈᵒᶻʰᵃᵐ
مثل گور کَن؛ هزار بار در گور رفته ولی نمرده ام .. یک عددOverthinker
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید