ویرگول
ورودثبت نام
سهیلا برزگران
سهیلا برزگراننویسنده
سهیلا برزگران
سهیلا برزگران
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

لحظه دیدار

باران آرامی می‌بارید

از آن باران‌هایی که شهر را ساکت می‌کند

انگار همه چیز

برای لحظه‌ای مکث کرده باشد.

زیر سایه‌ی ایستگاه قدیمی

ایستاده بودم

و به کاغذی که در دست داشتم،

خیره شده بودم.

چند خط پراکنده

چند خطی که نوشته بودم.

و سوالی که هرچه بیشتر به آن فکر می‌کردم

کمتر پاسخی برایش پیدا می‌شد

صدایی آرام از کنارم آمد:

گاهی وقتی جواب را پیدا نمی‌کنیم

مشکل این نیست که سئوال سخت است

مشکل این است که سئوال اشتباه است

سرم را بالا بردم.

کنار نیمکت نشسته بود

انگار از قبل آنجا بوده

اما عجیب بود که تا آن لحظه متوجه حضورش نشده بودم چتر نداشت،

باران روی شانه‌هایش می‌نشست

و او اهمیتی نمی‌داد.

با تردید گفتم:

ببخشید؟

به کاغذ در دستم اشاره کرد.

مدتی است داری به همان چند خط نگاه می‌کنی.

اگر جواب در آن‌ها بود،

تا حالا پیدایش کرده بودی

اخمی در میان ابروهایم لغزید

شما از کجا می‌دانید دنبال جوابم؟

لبخند خیلی کوتاهی زد:

آدم‌ها وقتی دنبال حقیقت نیستند

این‌قدر خسته به نظر نمی‌رسند

چند ثانیه سکوت

صدای باران روی سقف فلزی ایستگاه

ریتم یکنواختی ساخته بود.

بالاخره پرسیدم:

پس به نظر شما باید چه کار کنم؟

شانه بالا انداخت:

هیچ

متعجب نگاهش کردم.

ادامه داد:

فقط یک چیز را از خودت بپرس

او کمی جلوتر خم شد

انگار جمله‌اش قرار است مهم باشد.

اگر فرض کنیم ...

پاسخ همین حالا جلوی چشمت است

چرا هنوز آن را نمی‌بینی؟

چیزی نگفتم

در سکوت غرق شدم.

وقتی دوباره سرم را بالا آوردم

از روی نیمکت بلند شده بود.

چند قدم دور شد

بعد بدون اینکه برگردد گفت:

گاهی حقیقت پنهان نمی‌شود

ما فقط جای اشتباه دنبالش می‌گردیم

و در میان باران آرام خیابان، ناپدید شد.

هنوز همان‌جا ایستاده بودم

اما برای اولین بار

به کاغذ درون دستم

طور دیگری نگاه می‌کردم

حالا پس از مدتها

وقتی به آن روز فکر میکنم

و شعری که بعد از آن دیدار،

تکمیلش کردم را میخوانم،

از خودم میپرسم

آیا هنر من بود

که از چند جمله‌ی نامفهوم و بی سر و ته

شعری بدردبخور ساختم؟

یا هنرمند او بود؟

که با یک تلنگر

کاغذ پیش رویم را روشن ساخت!

بارانغریبهمعنااخلاق
۰
۰
سهیلا برزگران
سهیلا برزگران
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید