ویرگول
ورودثبت نام
سهیلا برزگران
سهیلا برزگراننویسنده
سهیلا برزگران
سهیلا برزگران
خواندن ۴ دقیقه·۶ ساعت پیش

مینا سر دراکولا را می‌زند

بعضی شکارها وقتی فرار نمی‌کن

یعنی دارن تو رو هدایت می‌کنن

مینا از واقعیت آگاه بود ولی

آگاهی مثل چراغ قوه بود، نه خود اسلحه

او دو نفر شده بود.

یه بخش آگاه و یه بخش شرطی شده

تمام این مدت فکر می‌کرد

قربانی است،

هیپنوتیزم شده،

آرام‌آرام در حال بلعیده شدن است

او واقعاً خسته بود.

از جنگیدن با حسی که واقعی نبود.

از آگاه بودن و باز هم اسیر ماندن

حالا وقت عوض کردن قواعد بازی بود.

چون حالا می‌دانست این حس مال او نیست

او قبلاً ساعت‌ها با دکتر کار کرده بود،

نه برای از بین بردن هیپنوتیزم

بلکه برای مطالعه‌ی آن.

هیپنوتیزم مثل یک ویروس نبود

مثل یک الگوریتم شرطی بود.

و هر الگوریتمی…

یک نقطه‌ی وابستگی دارد.

دانستن سازوکار قفس، قفلش را باز نمی‌کند.

ولی می‌تواند درش را جابه‌جا کند.

اگر کسی الگو را دقیق یاد بگیرد

می‌تواند همان مسیر عصبی را برعکس فعال کند.

چون هیپنوتیزم فقط جادو نبود.

ریتم بود. تکرار بود. توجه متمرکز بود.

هیپنوتیزم یعنی وادار کردن مغز به تمرکز شدید.

و وقتی یک ذهن خیلی متمرکز می‌شود

خیلی هم پذیرا می‌شود.

او نمی‌توانست اثر هیپنوتیزم را پاک کند

اما توانسته بود بازتابش را بسازد.

و مینا ماه‌ها همان مسیر را در مغزش تمرین کرده بود

پس حالا وقت اجرا بود.

مینا به آرامی وارد اتاق شد.

دراکولا حضورش را حس کرد،

به سرعت از تابوت خارج شد و به سمت مینا خزید.

مینا صورتش را چرخاند و به شمع‌های روی میز خیره شد.

دراکولا پرسید: دیگه منو نمیخوای؟

گفت: می‌خوام، و همین ترسناکه. چون می‌دونم این خواستن، مال من نیست.

چون فهمیدم تو به این حس احتیاج داری. نه به من.

و من به حقیقت احتیاج دارم. حتی اگر بهاش من باشم.

دراکولا گفت: حقیقت؟

حقیقت تو همین است،

این ضربان، این اشتیاق.

می‌دانی دردناک‌ترین بخشش چیست؟

لبخند آرامی زد.

این‌که بخشی از تو، هنوز من را می‌خواهد

مینا قلم نقره فام را برداشت.

اما آن را مثل قهرمان‌ها بالا نگرفت،

مثل آدمی گرفت که دارد امضای آخر را پای یک قرارداد می‌زند:

تو از من یه عاشق ساختی که اون عشق مال من نبود.

حالا من ازش یه تصمیم می‌سازم که مال خودمه.

من نمی‌تونستم عشقم رو پس بگیرم.

پس کاری بهتر کردم.

من تو رو هم داخل همون مدار انداختم

دراکولا گفت:

این دیوانگیه.

مینا گفت:

نه. دیوانگی اینه که آدم بفهمه داره خورده می‌شه و باز هم نگران اذیت شدن دندون‌های شکارچی باشه.

من ازت متنفر نیستم. اینم اثر توئه.

ولی حقیقت اینه: من نمی‌تونم دوست داشتن قرضی رو با خودم تا ابد حمل کنم.

دراکولا پرسید: این چیه؟ تو داری چیکار میکنی؟

مینا گفت:

من از آگاهی واقعی برای شکستن کنترل استفاده می‌کنم.

حالا تو کنترلی نداری و نوبت توست که تحت تاثیر قرار بگیری

ناگهان دراکولا دیوانه‌وار خندید، اما خنده‌اش کوتاه بود.

من؟ تحت تأثیر تو؟

مینا شانه بالا انداخت:

یک تاثیر ریز!

فقط به اندازه‌ای که دیگه نتونی مطمئن باشی کدوم فکر مال خودته

این بدترین چیزی بود که می‌شد به موجودی مثل دراکولا داد.

شک در ذهن خودش.

دراکولا

ترسید ولی نه از ترس مرگ.

از چیزی بدتر

ترسه

از دست دادن کنترل

مینا گفت:

تو از عشق دروغین برای کنترل آدم‌ها استفاده می‌کردی.

بعد آرام اضافه کرد:

اولین باری که هیپنوتیزمم کردی،

فکر کردی داری ذهنم رو بازی میدی.

ولی در واقع داشتی خودت هم بازی می‌کردی

تو قرن‌ها با انسان‌ها کار کردی.

مغزهای ساده. قابل پیش‌بینی.

اما یک اشتباه کردی.

دراکولا زمزمه کرد:

چه اشتباهی؟

مینا گفت:

تو یک نویسنده را هیپنوتیزم کردی

نویسنده‌ها یک عادت عجیب دارند.

وقتی وارد ذهن کسی می‌شوند،

فقط تماشا نمی‌کنند.

آن‌جا چیز می‌کارند.

من نمی‌توانستم هیپنوتیزمت را خنثی کنم.

لبخند زد.

پس کاری بهتر کردم

دراکولا با غرور گفت:

کاری از تو ساخته نیست.

سکوت مینا عذاب آور شد.

دراکولا با تردید پرسید: مثلا چه کاری؟

من فقط کاری کردم که وقتی وارد ذهن من می‌شی

در مسیرهایی قدم بزنی که من قبلاً چیده‌ام.

تو فکر کردی داری منو می‌خونی.

در حالی که داشتی خودت رو نشان می‌دادی

هیپنوتیزم دوطرفه است

هر بار که وارد ذهنم شدی…

بیشتر از خودت گذاشتی.

تصاویر، حافظه‌ها

الگوهای فکری، غرایز ...

من فقط نگاه کردم.

گوش دادم.

و یاد گرفتم.

تو قرن‌ها ذهن انسان‌ها رو کنترل کردی.

ولی هیچ‌وقت مجبور نبودی با کسی بازی کنی

که قوانین بازی رو یاد گرفته!

من فقط کاری کردم

هر بار که بخواهی وارد ذهن کسی بشی …

از خودت بپرسی:

اگر این هم دارد مرا می‌نویسد چه؟

تو همیشه نویسنده‌ی ذهن آدم‌ها بودی.

حالا

خوش آمدی

به اولین داستانی که

شخصیت اصلی‌اش خودت هستی

مینا به آرامی برگشت: اتاق را ترک کرد،

او رفت، او برای همیشه رفت.

دراکولا

آرام در اتاق قدم زد.

هنوز آن حس ناخوشایند در ذهنش مانده بود.

همان شک کوچکی که مینا کاشته بود.

او موجودی نبود که به‌راحتی تحت تأثیر قرار بگیرد.

قرن‌ها ذهن انسان‌ها را شکسته بود.

و با این حال

از وقتی مینا رفته بود، یک چیز درست کار نمی‌کرد.

یک مکث در ذهنش

ناگهان حس کرد چیزی در ذهنش جابه‌جا شد.

یک تصویر.

یک جمله.

حس کرد چیزی در ذهنش حرکت می‌کند.

یک مکث.

یک تردید.

صدایی که انگار از درون خودش می‌آمد.

یک فرمان کوچک

اما… مال او نبود.

برای موجودی که قدرتش کنترل ذهن‌ها بود

شک یعنی فلج شدن

آن لحظه

چیزی در چهره‌ی دراکولا شکست.

نه بدنش.

اعتمادش به ذهن خودش

او دیگر نمی‌توانست مطمئن باشد،

کدام فکر واقعاً از خودش است.

او در ضعیفترین حالت ممکن بود.

شب مانند دهان باز و تاریک او را در خود بلعید.

بعضی شکارها وقتی فرار نمی‌کنن

دارن تو رو هدایت می‌کنن

ذهندراکولا
۰
۰
سهیلا برزگران
سهیلا برزگران
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید