ویرگول
ورودثبت نام
سهیلا برزگران
سهیلا برزگراننویسنده
سهیلا برزگران
سهیلا برزگران
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

ستاره

مغز و کیهان از نظر الگوی شبکه‌ای با هم قابل مقایسه‌اند
مغز و کیهان از نظر الگوی شبکه‌ای با هم قابل مقایسه‌اند

در تاریکی رحم،
جرقه‌ای روشن می‌شود.
یک نورون
شاخه‌های باریکش ...
در سکوت کشیده شده‌اند
مثل ریشه‌هایی در شب،
یک سیناپس تازه شکل می‌گیرد
دو نورون برای اولین بار به هم می‌رسند.

دوباره جرقه‌ای کوتاه
و بعد جرقه‌ای دیگر.
یک سیگنال
ناگهان سیگنال دیگری از میانش عبور می‌کند.
سیناپس‌ها یکی پس از دیگری روشن می‌شوند.
شبکه‌ای از نور شکل می‌گیرد.

در همان لحظه، روی زمین
دو انسان، دست می‌دهند.
یک فکر از ذهنی به ذهن دیگر می‌رود.
شبکه‌ها شکل می‌گیرند. 
زبان‌ها
شهرها
کارخانه‌ها

نورون‌ها بیشتر می‌شوند. 
شاخه‌ها به هم می‌رسند. 
میلیون‌ها اتصال در تاریکی می‌درخشند.
مثل ستاره‌هایی که تازه یاد گرفته‌اند
با هم حرف بزنند.

چرخ‌های اولین
ماشین‌های صنعتی می‌چرخند.
سیم‌های تلگراف،
امواج رادیویی، کابل‌های زیر دریا،
اینترنت
ماهواره‌ها.

هر اتصال تازه،
یک سیناپس دیگر است
در مغزی که
هنوز نمی‌داند وجود دارد.
آنچه دیده می‌شود دیگر یک مغز نیست.
شبکه‌ای عظیم از نور است
که در تاریکی فضا گسترده شده است.

در جایی دور، روی سیاره‌ای آبی،
دانشجویی به نام رای
به تصویری خیره شده است
تصویر کهکشان‌ها
میلیاردها ذهن مثل نورون‌هایی
درون سیاره می‌درخشند.
شبکهٔ کیهانی روی صفحه دیده میشود.
رشته‌هایی از ماده و نور، 
که در میان خلأ کشیده شده‌اند.
فیلامنت‌هایی که
کهکشان‌ها را به هم وصل می‌کنند
مثل یک مغز عظیم.

او الگو را می‌بیند.

همان ساختار
همان شاخه‌ها 
همان اتصال‌ها
مغز شبیه یک کیهان است.

زیر لب می‌گوید:
من داشتم نقشهٔ ستاره‌ها را می‌دیدم،
اما چیزی که روبه‌رویم بود،
نقشهٔ یک ذهن بود.

در سکوت فضا،
زمین زیر ابرهایش آرام می‌چرخد.
چشمی هست
پلک عظیمش هنوز بسته است.

رای می‌اندیشد:
ما… فقط سلول‌های یک فکر بزرگ‌تر هستیم.
کیهان شبیه یک مغز به نظر می‌رسد.
حسی عجیبی در وجودش موج می‌زند.
شاید ما درون یک ابر انسان هستیم.
ایده مثل یک سیگنال عصبی در جهان پخش می‌شود. 
دانشمندان، دانشجوها، آدم‌های عادی.

شبکه‌ی انسانی می‌لرزد.
میلیون‌ها ذهن به یک فکر واحد می‌رسند.

و در سکوت کیهان

ناگهان
صدایی به گوش میرسد.
صدای ضربان آهسته.
چشم هنوز بسته است
اما مردمک زیر آن حرکت می‌کند.
کیهان برای لحظه‌ای ساکت می‌شود.

و از جایی بسیار دورتر از کهکشان‌ها،

زمین 
زمزمه‌ای از بالا می‌شنود:

«بیدار شوووو.»

برای اولین بار 
زمین فکر می‌کند.

نه با زبان
نه با صدا

بلکه با میلیاردها ذهن کوچک
که درونش زندگی می‌کنند.

او آرام می‌فهمد:

این زمزمه‌ها… 
افکار من هستند.

انسان‌ها نورون‌های من‌ هستند.

زمین به آن‌ها گوش می‌دهد. 
مثل انسانی که به سلول‌های مغزش فکر می‌کند.

نه می‌ترسد. 
نه می‌جنگد.

و

فقط می‌اندیشد.

اما درست در همان لحظه 

فکری تازه شکل می‌گیرد:

اگر آن‌ها سلول‌های من‌اند… 
پس من سلول چه کسی هستم؟

واقعاً قابل مقایسه‌اند.

علمی تخیلی
۵
۰
سهیلا برزگران
سهیلا برزگران
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید