
سلام، من چند تا پست بچه ها رو با هشتگ #دنده عقب با اتو ابزار خوندم، و از این چالش لذت بردم و یاد خاطره خودم از سرویس دوران راهنماییمون افتادم. پیش خودم گفتم اینجا هم به این بهانه در این باره بنویسم که ثبت بشه و شاید برنده جایزه هم شدیم، اما خاطرش واقعا جالب و شنیدنیه شاید بشه موضوع داستان نویسی و فیلم های طنز هم بشه، اگه خودم شبکه حرفه ای فیلمسازی داشتم یا بلد بودم بسازم حتما میساختمش. بماند ، بریم سراغ اصل مطلب ...
ماجرا برای من به دورانی بر میگرده که برای اولین بار سرویس مدرسه رو در دوران راهنمایی تجربه کردم، اینطوری بود که هر راننده گویا یک ناحیه رو بر عهده میگرفت و بچه های اونجا رو بر میداشت ، تا سر وقت برسیم مدرسه، یعنی مثلا بچه های باغستان کرج با یکی بود، بچه های عظیمیمه با یکی دیگه که عمدتا هم راننده ها از همان منطقه بودن. اگه تعداد دانش اموزای یک منطقه زیاد بود راننده ها با هم گویا هماهنگ میکردن که چجوری بچه ها رو تقسیم بندی کنن.
راننده ما که ما به اون حاجی میگفتیم، بازنشسته ارتش بود، یک پیرمردی بود که خیلی خون گرم و باعشق بود یک کلاه نمدی طور هم همیشه روی سرش بود، در زمستون، پاییز، تابستون، فرقی نداشت هوا چقدر گرم یا سرد باشه همیشه این روی سرش بود. اما بریم سراغ اصل چالش مسابقه با محوریت ماشین، این حاجی ما، صاحب یک ون بود، یک ون سبز از همون هایی که تازه اومده بود توی بازار و همه گیر نبود یعنی ماشین ها عمدتا پراید، پیکان ، زانتیا، پرشیا و غیره بودن، یا شایدم من خیلی بچه بودم، اما ون زیاد تو ماشین ها نبود و اینکه حاجی با ون ما رو میرسونه واسه من جذابیت داشت. اما چی ماجرا رو باحال میکرد.
اینکه حاجی یه خصوصیت دلسنگینی و خونگرمی بالایی داشت و یک ونی داشت که در اون حدود نه نفر را ساپورت میکرد ، تقریبا دو تا سرویس مدرسه، و حاجی عزیز هم به اصرار خودش قبول کرده بود که همه بچه های باغستان کرج رو ایشون به مدرسه میارن و نیازی به دو تا سرویس برای باغستان نیست. (تو پرانتز دوستانی که نمیدونن باغستان کجاست یکی از بخش های شمال کرج، استان البرز هست،که حدود پانزده سال پیش به قبل همیشه زمستون هاش پر برف بود و همیشه خدا هر ماه دو سه روز تعطیلیو داشتیم، یادش بخیر ... )
این مساله باعث شده بود که هر روز یک چالش داشته باشیم. چون توزیع بچه ها که 9 نفر بودیم همه پخش بودیم توی کل ناحیه باغستان و حاجی با ون سبزش میومد دنبالمون و سوارمون میکرد. و اصرار داشت که استاد کل باغستان و کرجه و 9 نفر که هیچی 17 نفرم میرسونه (و حاجی اگر هر جا هست، آرزوهای خوب براش دارم که این همه خاطره رو بی منت بهمون داد.)
اما بریم سراغ خاطره ها، حاجی یک مسیر برای خودش تعریف کرده بود که در اون ساعت روز خلوت بود و برای هر یک از ما 9 نفر محلی و زمان دقیقی را مشخص کرده بود در این مسیر (سر کوچمون؛ چون توی کوچه وقت میبرد و ماشین حاجی هم ون بود و دور زدن باهاش سخت بود توی کوچه باریک) ، حاضر بشیم، اگر طبق برنامه حاجی سر جامون حاضر میشدیم اونوقت با تضمین به موقع میرسیدیم به کلاس هامون. برای مثال برای من حدود 6.15 بود اگر اشتباه نکنم، چون دقت کنید مدارس از سر کارها هم زودتر باز میشد. ساعت 7.15 اگر خاطرم یاری کنه سر کلاس بودیم. و اگر مثلا یکی 7.30 به بعد میومد زنگ اول ناظم بیرون نگهش میداشت. یه همچین چیزی تو ذهنمه شاید اشتباه باشه، شاید هشت باشه. حضور ذهن ندارم اما آقا از 6.15 که حاجی من رو سوار میکرد بعنوان اولین نفر، بعد با ماشین حاجی میرفتیم سر کوچه بچه ها، قرارمون این بود یک بوق میزد، ده ثانیه صبر میکرد، اگر میدیدت صبر میکرد، یک ترمز طور سوار بشی و میرفت والا جا میموندی. و زنگ اول از دست میدادی.
سر همین قضیه چقدر اتفاق خنده دار افتاده بود، خنده دار ماجرا این بود که حاجی قوانین سخت گذاشته بود اما خودش به دلیل کهولت سن درست حسابی نمیدید، بچه های سرویسم شیطون بودن و مثلا به حاجی سیگنال اشتباه میدادند. مثلا یکی یادمه عادت داشت تو آپارتمان بمونه چون واقعا هواسرد بود، بوق که میزد، میدوید تا برسه سر کوچه، و بعضی وقت ها بچه ها میگفتن برو حاجی نیومد و حاجی هم میرفت و ما کل مسیر میخندیدیم. بی شوخی اتفاق میفتاد زیادم میوفتاد. برای هر کدوم از ما 9 نفر اگر نه هر هفته هر ماه یکبار جا میموندیم. اصلا تو عدل حاجی درست نبود یکی جا بمونه بقیه به موقع برسن :). بعبارتی اگر بوق میخورد و تو در کوچه بودی یجورایی لب مرز این بودی که داری زنگ اول از دست میدی :). یادمه یکبار یکی از بچه ها داشت میومد از کوچه در همون ده ثانیه بعد بوق، که مادرش گفت بیا لقمت بگیر، یا نمیدونم چیزیو جا گذاشته بود برگشت لقمشو بگیره، حاجی پارو گذاشت رو گاز و ده برو. یجورایی یک نفر تلفات داشتیم، تو دو سه روز. که یادمه سر همین ماجراها همیشه یک خانواده ناراضی به مدرسه میومد. و ما 9 نفر در لیست کسایی قرار گرفته بودیم که اگه دیر رسیدیم میتونستیم سر کلاس حاضر بشیم. اما بعدا فهمیدیم به حاجی نگفتن که ناراحت نشه :).
صادقانه حاجی با عشق و شوخ طبع هم بود و هر ما نه نفر رو خوشحال میکرد، حتی اگر خانواده ها راضی نبودن و یجورایی مثل بابابزرگ ها از دلمون در میورد، مثلا دیر میرسیدیم برامون بستنی میخرید. بگذریم ...
خودتون حسابش رو بکنین شش روز هفته ( قدیما پنجشنبه ها هم میرفتیم مدرسه) چقدر میخندیدیم. بعضی وقت ها حاجی نصیحتمون هم میکرد که منظم باشیم و سر موقع حاضر بشیم و از خود ما 9 نفر مثال میزد که مثلا سر زمان حاضر نشدیم و مرتب نبودیم پس زنگ اول رو از دست دادیم، و میگفت مثل فلان نباشید، البته هیچوقت به جون هم نیفتادیم و حسادت نکردیم چون تقریبا هر دو هفته هممون اسممون جزو افرادی بودیم که اشتباه میکردیم و منظم نبودیم! و حاجی هم همیشه شوخی میکرد و میخندید و خودش سر دسته نامنظم ها بود، یجورایی انگار داره تعریف میکنه ازت که نامنظم بودی.
گاهی وقت ها بچه ها شیطونی میکردن و پوست قوطی فلزی رانی از شیشه ماشین ون پرت میکردن تو سر مردم بیرون، حاجی هم به دلیل کهولت سن نمیفهمید اصلا قضیه از چه خبره. آقا طرف میوفتاد دنبال ون، شروع میکرد با حاجی جر و بحث، حاجی هم که بازنشسته ارتش اصلا باخت نداشت، و هیچی رو نمیپذیرفت، یا اصلا متوجه نمیشد راننده ها چی میگن. و شروع میکرد از اینکه مردم چقدر بد شدن به ما نصیحت میکرد.
صندلی آخر عشق بود، موقع برگشت، پنجره ها رو باز میزاشتیم و هوا خنک بهمون میزد از حدود شش پنجره بازی که بود، حاجیم اهل تعارف و ترمز با باقی ماشین ها نبود و یک ضرب میرفت. برای همین هیچوقت یادم نمیاد این جریان باد قطع شده باشه انگار کولر یکضرب بخوره به صورتمون. یادش بخیر.
یادمه یدور با ون بزرگش خالی رفت مدرسه و گفت هیچکس سوار ماشین نشده، قضیه این بود که من اولین روزی بود که راننده سرویس میومد و تنها سر کوچه ایستاده بودم، و اون زمان هم زیاد میگفتن که سوار ماشین غریبه نشین، حاجی هم با ون سبزش اومده بود، میگفت سوار شم، نه اسم من یادش میومد نه اسم مدرسه، میگفت همون مدرسه که چهارم گوهردشته دیگه، سوار شو، من اعتماد نکردم و سوار نشدم، اسم خیابون ها هم بلد نبودم. تندی رفتم سراغ مادرم و ازش خواستم، منم اون روز برسونه. وقتی رسیدم مدرسه فهمیدم یه همچین سناریو مشابهی با همه تکرار شده بود. حاجی شاکی که چرا کسی سوار نشده رفته بود با مدیر صحبت کرد، که بچه ها چرا امروزه هیچی نمیدونن و کرج بلد نیستن، اینکه اون هم سن ما بوده کل کرج عین کف دستش میشناخته. ناظممون هم هی میگفت، بچه هستن و نسل جوان فلانن و بلد نیستن و ... . جلسه که تموم شد ناظم منو کشید کنار گفت آفرین سهراب که سوار نشدی، باز هم اگه کسی ادرس درست بهت نداد سوار نشو.
قدیم ترها باغستان خداییش برف زیاد میبارید، و کوچه خیابان های اونجا هم اصلا با ون سبز شوخی نداشتن، حاجی ونش گوشه فرو رفتگی جوب اسفالت بالای باغستان گیر کرد. آقا ما هم امتحان مستمر ساعت اول داشتیم باید به موقع میرسیدیم، گفت اگه میخواین به موقع برسین باید پاشین و ماشین هول بدین، ما اونجا اول امتناع کردیم بعد گفتیم باشه، واقعا سرد بود و نمیخواستیم همچین کاری کنیم، اما بالاخره همه پیاده شدیم و ماشین هل دادیم، حدودا 10 دقیقه ای حداقل زمان برد، خودتون حساب کنید، حدودا یک سه نفری از برنامه عقب بود، حاجی، فکر میکنید چی شد، اصرار کردیم که امتحان داریم باید به موقع برسیم و الا بدبخت میشیم، ما رو رسوند و بعد گفت میره سراغ بقیه، یجورایی اون سه نفر تلفات اون روز امتحان مستمر شدن. که دیگه باعث شد یک سرویس برای اون سه نفر باقی سال تحصیلی جدا بره دنبالشون.
حاجی عالی بود، و هوامونو داشت. نمیذاشت کسی یک نفر اذیت کنه، اگه نمرمون کم میشد میگفت درس اونقدرها هم مهم نیست. خاطره هاست که میمونه.
یادش بخیر ...