
🔺 اصل پنجم: بیپروایی و اصالت
این واقعیتی است که نویسنده هیچگاه نباید بترسد. بی پروایی در پرداختن به مسائل جامعه و آدمها، یکی از عوامل مهم و حیاتی برای جلب مخاطب، و اعتماد آنها نسبت به اثر نویسنده است.
اگر نویسنده ای با ترس و لرز از مسئلهای سخن بگوید، اثرش آن طور که باید به دلها نمینشیند. بیشتر مردم، آثار نویسندگانی را دوست دارند که با شجاعت و درایت، حرف آنها را در قالب داستان کوتاه بیان کرده است.
نویسندهی واقعی نباید از انتقاد، و افشای نابسامانیها و بیعدالتیها، ترسی بهخود راه دهد؛ چراکه این، کمترین واکنشی ست که او با نویسندهشدن، انتخاب کردهاست. در اینراه، او باید اصالت داستان خود را حفظ کند؛ یعنی از آنچیزهایی سخن بگوید که اصیل است و یادآوری آن برای مردم، دوست داشتنی و مایهی پویایی و پیشروی است. بدیهی است نویسنده اگر بتواند در طرح این مسائل از کلیشههای رایج دوری کند، اثرش از قوت و اقبال بیشتری برخوردار خواهد بود. «موپاسان» در اینباره می گوید: «هفت سال آزگار شعر نوشتم، قصه های کوتاه نوشتم، داستان نوشتم، و حالا هیچیک از آنها برایم باقی نمانده است...

استادم «فلوبر» همهی آنها را میخواند و نظرات انتقادیاش را برایم میگفت و با این.کار، دو سه اصلی را که فشردهی درسهای طولانی و آمیخته با شکیباییاش بودند، ذره ذره در من تثبیت میکرد. می گفت: اگر اصالتی در تو هست باید نشانش بدهی، و اگر در تو نیست باید به دستش بیاوری و من فهمیدم وقتی نویسنده میخواهد چیزی را توصیف کند، باید آنقدر چشم بدوزد و با آن کار کند و در آن تأمل کند، تا بالاخره جنبهای را در آن کشف کند که هیچ کس پیش از آن بدان توجه نکرده یا از آن سخن نگفته است.
هر چیزی در این دنیا، حاوی مایههایی -کم یا زیاد- از آن جنبههای هستی است که هنوز کاویده نشدهاند. بیمقدارترین چیزها نیز اندکی از ناشناختهها را درخود دارند. بگذار همینرا کشف کنیم.
برای آنکه بتوانیم آتش را وصف کنیم که دارد شعله میکشد یا درختی را که سر به آسمان کشیده است، باید در برابر آن آتش و درخت چندان بایستیم که دیگر هیچکدام به چشممان چنان جلوه نکنند که گویی با هر آتشی یا هر درختی برابرند. از همین راه است که آدم در کارش به اصالت میرسد. استادم «فلوبر» به من میگفت: وقتی از جلوی بقالی میگذری، یا از جلوی دربانی که دارد چپق میکشد، باید آن بقال و آن دربان را طوری به من خواننده نشان بدهی که دیگر اصلن نتوانم آنها را با هیچ بقال یا دربان دیگر عوضی بگیرم.»