ساعت،یازده صبح را نشان می داد.
-بفرمایید چای.
+دست شما دردنکنه.
آقای احمدی جعبه شیرینی نان خامه ای را به طرف نصاب تلویزیون می گیرد.نصاب به چهار نان خامه ای داخل کارتن که درست به تعداد اعضای خانواده است نگاه می کند و محتملا متوجه می شود که این شیرینی، شیرینی تلویزیون جدید است و اگر به هر کدام از این شیرینی ها دست بزند سهم یکی از اعضای خانواده را خورده است.
+من نمی خورم آقای احمدی؛ ممنون.
-چجوری؟یعنی میخوای چای رو تلخ بخوری؟
+عادت دارم.
-مگه آدم به تلخی هم عادت میکنه؟
آرش، پسر بزرگ آقای احمدی با عصبانیت وارد اتاق شد و در را پشت سرش کوبید.
-امان از دست این بچه ها؛ امروز که این تلویزیون رو قسظی از فروشگاه برداشتم کلی زیر بدهی و قرض رفتم.این پسر بزرگم که دیدی تیزهوشان قبول شد.بهش قول داده بودم که اگه نمره هاش بالا باشه براش پی اس نمی دونم چی چی بخرم.اما اخوی من از کجا باید میدونستم انقدر گرونه.هر جور حساب کتاب کردم قسطی خریدنش هم ممکن نبود.حالا از وقتی از فروشگاه اومدیم بیرون باهام حرف نمیزنه.
+جوونن دیگه،بزرگ میشن درک میکنن.
-تو این مملکت سن درک مشکلات خیلی پایین اومده.
علی،پسر کوچک خانواده، چند دقیقه یکبار برای پدرش چشم و ابرو می آمد جعبه شیرینی را به او بدهد تا شیرینی ها آب نشده اند جعبه را داخل یخچال بگذارد.
در یخچال را باز کرد و پشتش جایی که فکر می کرد کسی نمی بیندش یکی از شیرینی ها را برداشت.شیرینی هنوز به دهانش نرسیده بود که توسط مادرش شکار شد.
-بچه این شیرینی تلویزیونه.بزار شب بابات که از سرکار بزگشت دور هم می خوریم.
علی با چشمان غم آلود جعبه را داخل یخچال گذاشت ،گویی رویاهایش را در سرزمینی سرد و ظالم رها کرده باشد.
+آقای احمدی، خیلی مراقب این تلویزیون باشید.اجناس جدید مثل قدیم نیستن به مویی بندن.با دستمالی که خود کارخونه داده تمیزش کنید.
آقای احمدی در لحظه ای حس کرد گوش مفتی برای شنیدن مشقت هایش پیدا کرده است.
-برای همین تلویزیون باید ماهی سه تومن قسط بدم، یعنی یک سوم حقوقم.نه اینکه سه تومن زیادباشه ها حقوق ما کمه.دنیامون شده تلویزیون.تفریح دیگه ای نداریم که برادر.
نصاب وسایلش را جمع کرد و آماده رفتن شد.آقای احمدی پرسید:وسیله داری؟با چی می خوای برگردی؟
+با تاکسی برمی گردم.
-منتظر باش من با موتور می رسونمت.خودمم باید برم سرکار.
بازی پاس کاری تعارفات شروع شده بود.پست آقای احمدی مهاجم و نصاب تلویزیون دروازه بان بود.درنهایت تلاش های آقای احمدی نصاب قبول کرد که همراه او این مسیر را طی کند.آقای احمدی لباس های خاک و خولیش را تن کرد و با ذوق به تلویزیون خیره شد.همسرش به او یادآوری کرد که فردا تولد آرش است و بعد مشغول کارش شد،بسته بندی کنترل تلویزیون با نایلون برای محافظت از آن.علی پرید بغل پدرش و تکرار کرد: امشب بازی تیم ملی رو از این تلویزیون می بینیم.بابا انقدر بزرگه که انگار تو ورزشگاهیم .
سپس پدر و پسر به تلویزیون چهل و سه اینچی خاموش و سیاه خیره شدند گویی که شاهد معجزه پیامبری باشند.آقای احمدی هرچقدر این پا و آن پا کرد آرش برای خداحافظی نیامد.ناگهان انگار برق گرفته باشدش، یاد قسط هایش افتاد.قسط هایی که می داد و آن ها که قرار بود بدهد.سوالی در ذهنش شکل گرفت.آخرین باری که قسط نداشتم چند سالم بود؟در خانه را بست و راهی شد.با بسته شدن در خانه صدای باز شدن در اتاق آرش در خانه پخش شد.
-پسرم چرا با خودت اینجوری می کنی؟تو که میدونستی بابات نمی تونه همچین چیزی برات بخره.الان کلی منتظر موند تا بیای باهاش خداحافظی کنی ولی تو انگار نه انگار.چرا قدر چیزهایی که داری رو نمیدونی؟
+مامان قدر چی رو بدونم؟یه تلویزیون با سیصد تا قسط که همه میرن نقد میخرن؟همین اشکان بغل دستیم، پسر آقای شریفی، باباش براش هم تلسکوپ گرفته هم میکروسکوپ.پسر خنگش رو با پارتی آورده مدرسه ما و هرجا نمره اش کم میشه با پول دادن به مدرسه براش میخره.بعد من چی؟اصلا این ها رو ول کن.کی رو دیدی تا حالا برای تلویزیون تازه اونم قسطی شیرینی بخره؟
-شریفی همون رییس بابات؟
آرش با سر تایید کرد.
-مادر،همیشه بهت می گفتم ایشالا بزرگ میشی درک میکنی اما خدا نکنه این چیزهارو درک کنی.تو درس بخون برای خودت کسی بشی.
+همین که مثل بابا نشم برام کافیه.
کنترل را دست گرفت تا تلویزیون را روشن کند.علی فریاد کشید: اوی،چیکار میکنی؟بزار شب که بابا اومد همه با هم روشنش می کنیم.اونجوری بیشتر حال میده.
آرش نگاهی تاسف بار به برادر هشت ساله اش انداخت.تلویزیون برایش تبدیل به بت شرم شده بود حس می کرد عزت و بزرگی انسان بودنش زیر سوال رفته است و فقر گلویش را گرفته و عذاب وجدان قاتلش شده بود.کتاب هایش را باز کرد و مشغول خواندن شد.
ساعت پنج بعد از ظهر
همسر اقای احمدی سراسیمه وارد خانه شد.
-مامان چیشده؟سبزی هات کو؟
مادر سمت کنترل شیرجه زد و تلویزیون را روشن کرد.شبکه خبر زیرنویس زد :ریزش معدن طبس.
این ثانیه ها اوج شکوه تاریخ بود.اعضای این قبیله به این معجره پیامبر کافر شد بودند و دنبال دلیلی برای نقض، نقض آنچه که به آن ایمان داشتند بودند.نقض معجزه ای که بد خبر بود و رد آنچه که خدا می خواست.حالا سیل تماس ها به راه افتاده بود و موج موج انسانی که به خانه شصت متری آقای احمدی، مرحوم آقای احمدی می آمدند.هرکس در چیزی فرو رفته بود.پدر در معدن، مادر در غم و علی در پتو.فکر می کرد اگر خودش را به خواب بزند و پتو را تا سرش بکشد، واقعیت مثل یک میهمان در میزند و می رود.اما این خبر آمده بود که نرود.آمده بود رفتن ها را ببیند و در خانه آن ها لانه کند.
آرش فکر می کرد که شاید فرزند خوبی نبوده اما آنقدر هم بد نبود که خداوند او را لایق یک خداحافظی خشک و خالی نبیند.با همین استدلال امید داشت به زنده بودن پدرش به اینکه هیچ داستانی بی خداحافظی تمام نمی شود.ساعت می گذشت و صدای گریه ها بیشتر اوج می گرفت.واقعیت دست علی را گرفت و از زیر پتو بیرون کشید.در یخچال را باز کرد و حلوا را از کنار نان خامه ای ها بیرون در آورد و یک قاشق در دهانش گذاشت.مزه ی حلوای در دهانش بالاخره به او فهماند که شیرین پدرش دیگر باز نمی گرددو بازی امروز فوتبال یک بیننده کمتر خواهد داشت و خداوند پذیرای یک بنده نیکو شده بود.اما علی نمی دانست که به او چه می شود.خبر از تلویزیون پخش میشد و او آرزو می کرد که ای کاش تلویزیون نداشتند.
آن شب هم مثل تمام شب هایی که قدیمی ها وعده داده بودند که صبح می شود،صبح شد اما بدون اقای احمدی.صدای زنگ در همه را از بهت و خواب و بیداری بیرون کشید.گوش های منتظر خبری از یک منجی بود.آرش در را باز کرد.آقای پستچی جعبه ای بزرگ به بغل آرش داد و از او امضا گرفت.آقای شریفی تاج گلی روبه روی خانه گذاشته بود.مهندس پروژه معدن بود و مثل تمام قدرتمندان تاریخ نجات یافته بود.خداوند آنان را قبل از خلقت نجات داده و سپس دستشان را در دنیا رها کرده بود.صدای یکی از همسایه ها به گوش آرش رسید:این تاج گل حداقل دوازده تومنه.
آرش در ذهنش اینطور معنا کرد:چهار قسط تلویزیون.
به سختی جعبه را داخل آورد و باز کرد.یک PS5 قسطی.قسطی بودنش را ننوشته بودند اما چیزی در این جهان وجود نداشت که اقای احمدی بتواند نقد بخرد.روی کارت نوشته شده بود: برای پسر عزیزم آرش.تولدت مبارک دکتر آینده بابا.
آرش جعبه را بست و فکر کرد نکند برای این پدر شیفت اضافه ای برداشته بود.نکند برای عصبانیت او پدر...
اصلا چرا در تولد او پدر باید میمرد؟نکند از نوادگان قابیل باشد.
لباس فرم مدرسه اش را پوشید و یک نان خامه ای که تا آن لحظه دست نخورده بود را برداشت و گاز زد.اشک ریخت برای پدرش که حقوقش نه میلیون بود،برای نان خامه ای، برای مادرش که غرق شده بود، برای علی که بیداری کابوسش شده بود و برای خودش.برای غمی که بود،غمی که ماند و غمی که نمی رفت.
نوای قرآن از تلویزیون پخش شد.خداوند پیامی برای آرش داشت: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ : همانا ما انسان را در رنج و زحمت آفریدیم. (آیه 4 سوره بلد)
و رنجی که جاودانه بود.