در آستانه ی وداع
در تالار سکوت جایی که واژهها مردهاند، من ایستادهام و تو دور... بین ما نه کوه و نه دریا، که هراسِ قدم برداشتن حائل شده است
چشمان تو، قصیدهای ناتماماند که هر شب در خیالم خوانده میشوند اما لبت، مُهر سکوت بر این رازِ مگو زده است گویی تقدیر ما را به دو ستاره ی موازی بدل کرده که تا ابد به هم مینگرند، ولی هیچگاه در مداری مشترک، یکی نمیشوند. و من، غرقم در ورطهٔ این نتوانستنِ غرور زنانه.
باید بگذرم از جادهای که هرگز در آن قدم نزدهایم، از رویایِ خانهای که هرگز بنا نشده، و از بوسهای که تنها در خیالِ شبانهام شکفت.
و تنها میراث این عشق، تپشهای نامنظمی است که هر بار نام تو از ذهنم میگذرد، در سینهام میکوبد.
سورینا✍🏻