
الکساندر پوپ، شاعر و نویسندهٔ اهل بریتانیا بود که از او به عنوان استاد بیچونوچرای دوبیتیهای قهرمانانه (heroic couplet) و یکی از تأثیرگذارترین افراد عصر آگوستی - یاد میشود. الکساندر در ابتدای سدهٔ هجدهم میلادی چهرهای محوری در جنبش نوکلاسیکگرایی به شمار میآمد. او سبک دوبیتیهای قافیهدار شناختهشدهٔ خود را از جان درایدن آموخت، سپس آن را به کمال رساند و صرف طنزپردازی و اهداف فلسفیاش کرد.
«یورش بر طره» (۱۷۱۴) حماسهٔ هجوآمیز او بود که جامعهٔ اشرافی را به باد سخره و انتقاد میگرفت؛ در حالی که «جستاری در باب نقد» (۱۷۱۱) و «جستاری دربارهٔ آدمی» (۱۷۳۳-۱۷۳۴) بسیاری از اصول بنیادین زیباییشناسی و فلسفهٔ اخلاقی قرن هجدهم را صورتبندی کردند. پوپ همچنین به درگیریهای خود با نویسندگان و ناشران کوچهپسکوچههای گراب استریت شهرت دارد؛ نزاعهایی که او را به نگارش «دانسیاد» (۱۷۲۸) واداشت، اثری تند و کوبنده که از زوال فرهنگی انگلستان خبر میداد و در اواخر عمر نیز مجموعهای از رسالههای منظوم و طنزهای هوراسی آفرید که اعتراض به همین زوال را به تصویر میکشید.
پوپ نخستین نویسندهٔ حرفهای تماموقت در ادبیات انگلیسی به شمار میرود؛ نویسندهای که عمدتاً از درآمد اشتراک ترجمههای پرطرفدار خود از هومر و ویرایش آثار ویلیام شکسپیر گذران زندگی کرد. او در قرن هجدهم یکی از چهرههای برجستهٔ فرهنگی بود، اما در عصر رمانتیکگرایی از اقبال عمومی کاسته شد؛ زیراکه ذوق نوکلاسیکگرایانه برای فرممندی، جای خود را به اشتیاق به صداقت و صراحت سپرد. علاقه به شعرهای او در اوایل قرن بیستم بار دیگر در دلها زنده شد. امروزه او را به عنوان خبرهای در فرمدهی به شعرها، بیانگری سلیس و فصیح از روح عصر خود و نمایندهٔ فرهنگ و سیاست عصر روشنگری میشناسند.
الکساندر پوپ در ۲۱ مه ۱۶۸۸ در خانوادهای ثروتمند کاتولیک زاده شد؛ پدرش بازرگانی موفق در تجارت پارچههای کتانی و مادرش، ادیث ترنر، همسر دوم او بود. در همان سال، ویلیام اورانژ پروتستان بر تخت سلطنت انگلستان نشست. از آنجا که کاتولیکها از تصدی مناصب دولتی، برپایی آزادانهٔ آیین دینی، تحصیل در مدارس دولتی و اقامت در شعاع ۱۰ مایلی لندن محروم بودند، پوپ در منطقهٔ ویندزور فورست، نزدیک لندن، بزرگ شد و بخش عمدهٔ دانش خود را از خودآموزی به دست آورد؛ آموزش او با یاری معلمان خصوصی یا کشیشان تکمیل گردید.
در ۱۲ سالگی، پوپ به بیماری پات دچار شد که به ناهنجاریهای جسمانی دائمی انجامید. او هرگز بیش از ۱۳۷ سانتیمتر قد نکشید، گوژپشت گردید و تا پایان عمر به مراقبت روزانه نیازمند بود. تندخویی و بدنامی او در مطبوعات غالباً به سه عامل نسبت داده میشود: تعلق به اقلیت مذهبی کاتولیک، ناتوانی جسمانی و محرومیت از آموزش رسمی.
با این وجود، پوپ باهوش، بالغ و مصمم بود و در نوجوانی اشعاری پخته و بالغ میسرود. آوازهٔ او به سرعت در محافل ادبی پیچید. جیکوب تانسون مجموعهٔ چهارگانهٔ شعرهای اولیهٔ او موسوم به «پاستورالها» - که به تقلید از ویرژیل سروده شده بود - را در مجموعهٔ شاعرانهٔ خود (۱۷۰۹) منتشر کرد و در نهایت، پوپ در ۲۳ سالگی نخستین اثر جمعوجور خود، «جستاری در باب نقد»، را به چاپ رساند.
دیری نپایید که او با نویسندگان حزب ویگ، جوزف ادیسون و ریچارد استیل - سردبیران مجلهٔ اسپکتاتور - ارتباط دوستانه برقرار کرد. این افراد مقالات و اشعار او را منتشر میکردند. با انتشار «یورش بر طره»، شهرت پوپ به محافل گستردهتری راه یافت.
«مقالهای در باب نقد»، نمایشی استادانه از نظریهٔ ادبی، خلق شعر و فلسفهٔ اخلاقی بود. این شعر با گردآوری مضامین و ایدههایی از تاریخ فلسفه، در سه بخش خود عصر طلایی فرهنگ را به تصویر کشید، سقوط آن عصر را وصف کرد و برنامهای برای احیای آن از طریق اخلاق ادبی و فضایل فردی پیشنهاد داد. این اثر، تسلط پوپ بر دوبیتی حماسی را نشان داد؛ قالبی که وی در آن قادر به آوردنِ استدلالهای طولانی در قالب شعر بود. او در این اثر همچنین عبارات بهیادماندنیای نظیر «صدا باید بازتابی از معنا و مفهوم به نظر آید» و «خطاکردن انسانی است؛ بخشودن الهی» را بر جای گذاشت.
حماسهٔ تمسخرآمیز «یورش بر طره»، قلم الکساندر پوپ را به مخاطبان عام شناساند. این شعر بر پایهٔ رویدادی واقعی در سال ۱۷۱۱ - هنگامی که رابرت لرد پتر (بارون) علناً طرهای از موی سر عربلا فرمور (بلیندا) را برید - استوار بود و گفته میشود به درخواست دوستی برای ترغیب به آشتی میان خانوادهشان سروده شد. این اثر با زیرکی، کاستیهای جامعهٔ اشرافی را ترسیم کرد. همزمان طنزآمیز و جدی، هم به سستی جایگاه اجتماعی پرداخت و هم به پیامدهای رفتار اجتماعی؛ همچنین این اثر، مطالعهای عمیق از آداب اجتماعی آن دوره و علل وجودشان ارائه کرد. «یورش بر طره» با «الوئیزا به آبلار» (۱۷۱۷) ادامه یافت؛ اثری که در قالب غنایی، داستان عشق دیوانهوار هلویز دآرژانتی و آموزگارش یعنی فیلسوف پیتر آبلار در قرن دوازدهم را کاوش کرد.
در میانهٔ دههٔ ۱۷۲۰، پوپ با گروهی پیروی مکتب توریاسم (Toryism) در باشگاه نویسندگان اسکریبلروس ارتباط گرفت. این گروه افرادی نظیر جان گی، جاناتان سویفت، جان آربوتنات و توماس پارنل را شامل میشد. باشگاه نویسندگان، پوپ را ترغیب کرد تا ایلیاد هومر را بازگردانی کرده و از طریق اشتراک منتشر کند؛ روشی از انتشار که در آن، افرادی از جامعه پیش از چاپ متن، وجهی پرداخت میکردند و در عوض، نسخههای نفیس و مزین به نام خود از مجلدات کاملشده دریافت مینمودند.
اقدام به بازگردانی ایلیاد، قمار بر روی اثر محبوب بود و موفقیت در ارائهٔ آن، پوپ را از نظر مالی مستقل ساخت. او سپس با چاپ با حق اشتراکِ اودیسه به انگلیسی و آثار شکسپیر به این راه ادامه داد. پس از این توفیقها، پوپ توانست زندگی پرتجملی فراهم آوَرَد و به ویلایی باشکوه در تویکنهام نقل مکان کند. محوطهٔ این ملک شامل باغهای مینیاتوری آراسته به مجسمه و غار مشهورش بود؛ گذرگاه زیرزمینیِ مزین به آینهها که ملک را به جادهٔ لندن متصل میساخت.
پوپ در آنجا، پذیرای دوستان و آشنایان بود، به علاقهاش به باغبانی میپرداخت و مقالات و اشعاری که روزبهروز لحنشان تیزتر و گزندهتر میشد، میسرود.

او که اغلب مورد تهاجم رسانهها قرار میگرفت، با انتشار «دانسیاد» (۱۷۲۸)، پاسخی عمومی به این انتقادات داد؛ اثری که به لویس تیوبالد، ویرایشگر آثار شکسپیر، حمله برد. «دانسیاد واریوروم» (۱۷۲۹) مجموعهای از پانوشتهای تمسخرآمیز ضمیمهشده، ناشران و کتابفروشان دیگر لندن را به باد انتقاد گرفت و ویرایش دیگری از دانسیاد بود که نگرانی نویسنده نسبت به افول جامعهٔ انگلیسی را بیان داشت.
پوپ با بهکارگیری واژهٔ «دانسری» (کندذهن) برای اشاره به هر آنچه در فرهنگ و ادبیات، بیمزه، ملالآور و نمادی از فرومایگی بود، برخی چهرههای ادبی دورهاش را به سخره گرفت و در عین حال، نکتهای بزرگتر دربارهٔ زوال هنر و فرهنگ مطرح کرد.
در دههٔ ۱۷۳۰، پوپ دو اثر با مضمونی واحد به انتشار رساند: «جستاری دربارهٔ آدمی» و «مجموعهای از تقلیدهای طنزآمیز و رسائل هوراس» (۱۷۳۳-۱۷۳۸). پس از انتشار ویرایش نهایی دانسیاد در ۱۷۴۲، پوپ به بازنگری و گردآوری اشعارش برای ویرایشی مجتمع پرداخت. پیش از اتمام این کار، او بر اثر هیدروپس (ورم) و آسم حاد، در ۳۰ مه ۱۷۴۴ درگذشت.
«جستاری دربارهٔ آدمی» اثری پندآموز و فراگیر است. این نوشتار قرار بود بخشی از یک اثر گستردهتر در فلسفهٔ اخلاق باشد؛ لیکن عمر پوپ کفاف نداد تا آن را به پایان برساند. چهار بخش آن یا «رسالهها»، استدلالی زیباییشناختی و فلسفی برای وجود نظم در جهان عرضه کردهاند و مدعیاند که «ما جهان را متحد میپنداریم، چراکه خداوند خالق آن است». بنابراین، تنها دیدهٔ ناکامل و محدود ما است که عدم اتحاد را درک میکند و بر هر انسانی واجب است که برای برپایی خیر و نظم بکوشد.
ارزش ادبی الکساندر پوپ در سراسر زندگیاش مورد مناقشه قرار گرفت و نسلهای متوالی، پیوسته در ارزش آثار وی بازنگری کردهاند. هجویهها و شعرهایی با مضمون آدابومعاشرت پوپ با تصورات دورهٔ رمانتیکگرایی و ویکتوریایی از شعر به عنوان فرآوردهای از صداقت و عاطفه سازگاری نداشت. او بیشتر به عنوان فیلسوف و سخنور در نظر گرفته میشد تا شاعر و این دیدگاه تا قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم دوام آورد. با این وجود، آغاز عصر نوگرایی علاقه به شعر پیش از دورهٔ رمانتیکگرایی را زنده کرد و بهرهگیری پوپ از حالت شعر و طنز، او را برای نهضت نقد نو به گونهٔ ویژهای جذاب گرداند. در نیمهٔ دوم قرن بیستم و آغاز قرن بیستویکم، پوپ همچنان در کانون مطالعات آنچه پژوهشگران «قرن هجدهم طولانی» میخوانند باقی ماند؛ دورهای که آغاز آن تقریباً از انتشار «بهشت گمشده» جان میلتون (۱۶۶۷) در نظر گرفته میشود و تا نسل نخست رمانتیکگراها در دههٔ ۱۸۲۰ امتداد یافتهاست.

پژوهگران معاصر الکساندر پوپ را «صدای ادبی مهم» میخوانند که با چشماندازهای فرهنگی بالا و پست درگیر بوده، چهرهای کلیدی در قلمروی ادبیات محسوب میشود و شاهدی خوشبیان و صریح در پیدایش عصر چاپ تجاری و شکلگیری هویت ملی انگلیسی مدرن به شمار میآید.
هاوارد دی. واینبروت (۱۹۸۰) هجویههای متأخر پوپ را در بستر نوکلاسیکگرایی قرن هجدهم بررسی کرد و استدلال داشت که او نهتنها از هوراس تقلید نکرده، که با مؤلفههایی از جوونال و پرسیوس نیز در تعامل بودهاست. به ادعای واینبروت، پوپ دامنهٔ هجوی بسیار گستردهتری نسبت به آنچه خوانندگان امروزی گمان میبرند، داشت: «او «التقاطگراتر، خصمانهتر و همزمان بلندپایه و مبتذل بود. »
جان سیتر (۲۰۰۷) بر گسترهٔ صداهای بهکاررفته از سوی پوپ در اشعارش تمرکز ورزید و گزینهای جایگزین برای نظریههای رایج در باب قافیه و قالب بیت پیشنهاد داد.
سوفی جی (۲۰۱۴) تأکید کرد که «یورش بر طره» از آن رو اهمیت دارد که بر شخصیت و هویت تمرکز کردهاست. رویکردی که وی آن را رمانگونه توصیف کرد؛ در حالی که دانا لندری (۱۹۹۵) پوپ را در چارچوب تاریخ انتقادی شعر منظره جای داد و وی را به عنوان چهرهای محوری در ابداع مفهوم «روستا» در قرن هجدهم معرفی کرد. لندری توضیح داد که دگرگونی ییلاق به شیء زیبای روستا، از خلال ایدئولوژی نظارت و مهار پوپ تحقق مییابد، ایدئولوژیای که منظرهای را ترسیم میکند که در میانهٔ کشور و شهر قرار دارد و لندری آن را نسخهای اولیه از حومهنشینی خواند.

سایر نقدهای معاصر، آثار پوپ را در چارچوب جنسیت و هویت نویسندگی تفسیر کردهاند. کلودیا اِن. توماس (۱۹۹۴) با بررسی برداشتها و تفسیرهای زنان از نوشتههای پوپ، تجربهٔ زیستهٔ زنان قرن هجدهم را مستند ساخت؛ در مقابل، جی. پل هانتر (۲۰۰۸) نشان داد که انتخابهای حرفهای پوپ در سالهای پایانی فعالیتش، صداقت و درستکاری او را برجسته میکرد و پیوند این ویژگیها را با مفهوم مردانگی آشکار میساخت.
کاترین اینگراسیا (۲۰۰۰) استدلال داشت که حملات ادبی پوپ، امکان پاسخ به نقدها را برایش فراهم میآورد و نام او را در انظار عمومی زنده نگه میداشت. پل بینز و پت راجرز (۲۰۰۸)، در مطالعهشان بر بازنمایی پوپ به عنوان هنرمند، اقدام او در مسموم کردن ادموند کرل - یعنی ریختن دارویی استفراغآور در نوشیدنی این کتابفروش - را «نخستین تقلید هوراسی» شاعر خواندهاند و این رویداد را در بستر تاریخ انتقامجوییهای ادبی جای دادهاند.
بازگردانی مقالهای از Poetry Foundation