چرا هرچی بزرگ تر میشیم زندگی سخت تر میشه!
میدونی چرا اینو میگم....
امروز یهووویی قسمت شد با ( ایکس ) برم فروشگاه لوازم خانگی به قول امروز سرای ایرانی سرای امیری سرای فلان سرای .... حالا مهم نیست اینش.
پام رو گذاشتم داخل این دنیای تموم نشدنی به عنوان یه جوون 28 ساله...
یه سطل آب یخ ریختن رو سرم ( شک شدم ) هر قدمی که بر میداشتم از درون فروپاشیدم....

مگه نباید من این قدم ها رو کنار کسی که دوسش داشته باشم بردارم!!! مگه نباید بدون استرس برم داخل اون فروشگاه و سوال بپرسم این چند اقا!!!!
مگه نباید راحت میتونستیم انتخاب کنیم وسایل خونه خودمون رو دوتایی الان...!!! چرا اینطور نبود.
خیلی حس بد داره جدیدا وقتی این طور جا ها میرم. ایا فقط من این حس رو دارم...؟ نمیدونم
فقط میخوام یه چی بگم.... خونه داشتن که ارزو شد! بعد وسایل خونه آرزو شد! ازدواج آرزو شد! و به همین راحتی آینده سوخت. اره سوخت و رفت.

اگه خانواده خوبی دارید قدر بدونید و زندگی کنید و شکر کنید، چون خیلی ها این وضعیت رو ندارن ( مثل خودم ) هرچی تلاش میکنیم انگار هیچ و هیچ. مگه ما بدمون میاد خانواده خودمون رو داشته باشیم...!
وقتی بچه بودیم این فروشگاه ها یه مدل دیده و درک می شدن، بزرگ تر شدیم یه مدل دیدیم درک کردیم و در نهایت به سنی رسیدیم که درکشون کردیم کامل، دیدیم خیلی سخته داخلشون رفتن، شاید چند وقت دیگه حتی نزدیک شدن بهشون هم سخت باشه نمیدونم.
توعی که این متن رو میخونی نوشتم بدونی تنها نیستی منم دردم میگیره از کنارشون رد میشم.
منم دردم میگیره بچه کوچولو های مردم رو میبینم ( چون کاش خودمم یک کوچولو داشتم ).
اره منم دردم میاد تو تنها نیستی
ولی یادت باشه ادامه میدیم شاید یه روزی هم نوبت ما شد.
اگه نشد هم غمی نیست ولی حداقل میدونیم تلاشمون رو کردیم.
کانال ما در بله ( @SotSotaak )
دوستون دارم بچه ها اینجا دلی حرف میزنم باهاتون ( امیرحسین )