
نویسنده: امیر طهانی
من در شماره نخست سویه به شاهنامه پرداختم و سعی کردم، با اشاره به ابیات شاهنامه نشان دهم که بسیاری از باورها درباره این کتاب نادرست است. به عنوان مثال با اشاره به برخی از شخصیتهای شاهنامه، قرائتهای نژادپرستانه از این کتاب را نقد کردم.
به خواننده آن مقاله خرده نمیگیرم، اگر با خواندنش، با خود بگوید که باز هم تازه به دوران رسیدهای به خیل مجیزگویانی افزوده شده که تنها میخواهند، از حکمای گذشته ایران قدیسانی بسازند و بگویند که نقد آن بزرگان گناهی نابخشودنی است. به هر حال در کنار کسانی که با چشمان کاملا بسته کتابی را نقد میکنند، گروهی وجود دارند که نگاه چپ به کتب قدما را نوعی توهین به هویت خود میشمرند و خون جلوی چشمانشان را میگیرد. در نهایت نیز این گروه کیبورد خود را مسلح کرده و کوت و ریپلای کنان مینویسند، اگر قصوری در شاهنامه و حافظ و سعدی دیده میشود، ناشی از مغز منتقدان است که نمیتواند بار آن معانی نغز را بکشد.
من در این متن میخواهم بر پای پیمانی که در آن نوشته، با خوانندگان بستم، بمانم و به سراغ نقد سعدی بروم و نشان بدهم که از گروه مذکور نیستم. البته همین جا لازم است که سنگهای خود را با شما وابکنم. من تخصصی در ادبیات و اشعار سعدی ندارم، در نتیجه این نوشته را از زاویه دید یک دوستدار ادبیات کلاسیک ایران بخوانید. میدانم که احتمالا مقالات آکادمیک بسیاری در این زمینه نوشته شده است که یا من دسترسی یا وقت مطالعه آنها را نداشتم. در نتیجه خوشحال میشوم که اگر شما مطلب بیشتری میدانید، مرا هم در جریان بگذارید. نکته دوم هم این که این نوشته را به عنوان آغازگر مباحثاتی عمومی درباره سعدی بدانید، نه به عنوان پایانبخش یا نوشتهای برای صدور حکم.
حالا که خیالم از بابت نکات اولیه راحت شد، بهتر است، اول به این پرسش پاسخ دهم که چرا سعدی برایم مهم شده است و چرا در این متن میخواهم درباره سعدی بنویسم؟ به عنوان اولین و سرراستترین پاسخ باید گفت که سعدی به شدت فرد تاثیرگذاری در ادبیات فارسی است و اگر شما میخواهید در هر کدام از زمینههای تغزل، مثنوی و نثر با نمونه اعلای ادبیات فارسی آشنا شوید، باید به سعدی مراجعه کنید. هرچند که چندان به بحثمان مرتبط نیست ولی برای این که تسلط سعدی را به زبان فارسی نشان دهم، بد نیست که نگاهی به این ابیات بیندازدید.
مرا رازی است، اندر دل به خون دیده پرورده *** ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم *** تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
من آن نیم که حرام ز حلال نشناسم *** شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام
همان طور که میبینید، کمترین جابهجایی اجزای جمله در این ابیات اتفاق افتاده است و انگار کسی به حالت طبیعی در حال گفتن جملاتی در رابطه با احوال خود است اما این سادگی به هیچ عنوان از زیبایی و شاعرانگی این ابیات نه تنها نمیکاهد، بلکه به آن میافزاید.
اما سعدی علاوه بر اهمیت ادبی، اهمیت دیگری هم دارد. آثار سعدی بنابر اسناد کتبی و تاریخ شفاهی، از آثاری بوده است که در مکتبخانهها تدریس میشده است و بنابر این نکته میتوان گفت که نسلهای متعددی در طول تاریخ ما با فهم آموزههای سعدی، لذت خواندن و نوشتن را چشیدهاند. نکته دیگری که باز به اهمیت سعدی میافزاید، شباهت عجیبش با فرهنگ سنتی جامعه ماست. شباهتی که در برخی از موارد حتی شگفتانگیز است و من میخواهم در این متن به همین شباهتها بپردازم و از این طریق بگویم که در خواندن سعدی باید منتقدانه عمل کرد. در ادامه به بخشهای مختلفی چون زنان، اعتقاد به نوعی ذاتگرایی در انسان و تنبیه در آموزش خواهم پرداخت و سعی خواهم کرد، نظر او را با ارجاع به ابیاتش بیان کنم.
زنان
احتمالا درباره غزلهای شاعرانه سعدی شنیدهاید و همچون نمونهای که پیشتر آمد از میزان اشتیاقش نسبت به معشوق مورد نظرش با خبر شدهاید، اما سعدی در باقی آثار خود چنین نگاه زیبا و لطیفی را ندارد. در بوستان، بخش قابل توجهی از ابیات باب هفتم به زنان اختصاص داده شده است. سعدی نخست از این جا شروع میکند که مرد برای آرامش در زندگی به زنی غمخوار و پارسا نیاز دارد.
زن خوب فرمانبر پارسا *** کند مرد درویش را پادشا
همه روزه اگر غم خوری، غم مدار *** چو شب غمگسارت بود در کنار
اما کمکم میزان انتظاراتش را بالا میبرد و میگوید که زن خوب زنی است که رویش را بیگانه نبیند و هرگز از خانه نرود. همچنین زن هیچ گاه نباید به روی بیگانه بخندد یا صدایش از بیرون خانه شنیده شود.
در خرمی بر سرایی ببند *** که بانگ زن از وی برآید بلند
چون زن راه بازار گیرد، بزن *** وگرنه تو هم در خانه بنشین چو زن
چو در روی بیگانه خندید زن *** دگر مرد گو لاف مردی نزن
ز بیگانگان چشم بد دور باد *** چو بیرون شد از خانه در گور باد
همین طور که از ابیات بالا مشخص است، لحن سعدی به شدت تند است و اگر مفهوم این ابیات خود را با سخنرانیهایی که از تریبونهای مختلف میشنوید، مقایسه کنید، متوجه شباهت شگفتانگیزی میشوید. شاید بسیاری با خواندن این ابیات با خود بگویند که نباید اخلاق زمان گذشته را با معیار درک امروزی مقایسه کرد، در دوره سعدی همه این گونه میاندیشیدهاند و سعدی تنها این این باور را در قالب ابیات منظورم بازگویی کرده است. این پاسخ از دو جهت قابل بررسی است.
از یک جهت این پاسخ، بازخوانی انتقادی این ابیات را زیر سوال نمیبرد چراکه هم اکنون نیز بسیاری معتقد هستند که بوستان و گلستان کتبی اخلاقی هستند که باید چراغ راه انسانها شود که حداقل به نظرم این ابیات خلاف این ادعا را نشان میدهد. نکته دیگر نیز این است که به نظر میرسد که این نگاه درباره زندانی کردن زنان در خانه، تنها نگاه موجود در زمانه سعدی نبوده است. دلیلش هم متنی در فیه ما فیه مولوی است. مولوی به اصل جالبی اعتقاد دارد که این اصل هم در فیه ما فیه و هم در مثنوی بسیار تکرار شده است. این اصل هم از این قرار است که مردم را از هرکاری منع کنی، به آن کار بیشتر علاقه پیدا میکنند. خود او در این بخش مثال میزند که اگر نانی زیر بغل بگیری و آن را از مردم منع کنی، مردم به آن حریص میشوند. در حالی که در حالت عادی نان توجه هیچ کسی را جلب نمیکند. او این اصل را درباره اجبار به پردهنشینی زنان نیز به کار میبرد: « هر چند که زن را امر کنی:«پنهان شو!» ورا دغدغه خود را نمودن بیشتر شود و خلق را نهان شدن او رغبت به زن بیش گردد. پس تو نشستهای و رغبت را در دو طرف زیادت میکنی و میپنداری که اصلاح میکنی! آن خود عین فساد است! ]...[»
مولوی تقریبا هم عصر سعدی بوده است. پس با دانستن این موضوع و بند فوق میتوان نتیجه گرفت که در خانه نگهداشتن زن تنها دیدگاه رایج در آن زمانه نبوده است. البته من به هیچ وجه معتقد نیستم که مولوی نگاه امروزی و مدرنی داشته است. رویکرد او به بررسی این موضوع هم قابل نقد است. باز هم تکرار میکنم که تنها دلیلم برای آوردن متن فوق، این بود که نشان دهم، رویکرد سعدی تنها باور آن دوران نبوده است.
اعتقاد به نوعی ذاتگرایی در انسان
سعدی به نوعی از طبع یا گوهر در انسانها اعتقاد دارد که سرنوشت نهایی انسان را تعیین خواهد کرد و با تربیت و تغییر محیط عوض نمیشود. همچنین این طبع از والدین فرد به او به ارث میرسد. برای این که مشخص کنم که منظورم چیست، بهتر است حکایت چهارم باب در سیرت پادشاهان را مرور کنیم. در این حکایت پادشاه و وزیرش نقشهای میچینند تا طایفهای از راهزنان را دستگیر کنند و به سزای عملشان برسانند. در نهایت در یک عملیات سری موفق میشوند که آنان را بگیرند و شاه هم دستور میدهد که همه آنان را بکشند، اما در آن میان کودک خردسالی بوده است. دل وزیر به حال کودک میسوزد و از پادشاه درخواست میکند که از خون او بگذرد تا خود او را بزرگ کند. پادشاه به او جواب میدهد که:
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است *** تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است
پادشاه در یک کلام به او میگوید که نااهل تربیتشدنی نیست. وزیر هر چند چارهای جز پسندیدن نظر پادشاه ندارد اما این دو بیت را میگوید:
با بدان یار گشت همسر لوط *** خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند *** پی نیکان گرفت و مردم شد
اما در آخر پس از این که آن پسر بزرگ میشود، با گروهی از دزدان دست به یکی میکند و وزیر و پسرانش را میکشد و اموال او را غارت میکند و در نهایت حکایت با این ابیات تمام میشود:
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کس؟ *** ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطف طبعش خلاف نیست *** در باغ لاله روید و در شوره بوم خس
ناگفته پیدا است که اعتقاد به این ایده چه آثار ترسناکی میتواند در یک فرد یا در یک جامعه داشته باشد و میتواند به نوعی توجیه نابرابری در جامعه دامن بزند. این ایده در جای دیگری از گلستان در باب در تاثیر تربیت نیز تکرار شده است که برای جلوگیری از طولانیشدن متن از آوردن آن خودداری میکنم.
هر چند که این نگاه سعدی در بین قدمای ما غلبه بیشتری دارد اما تنها نگاه موجود نیست. ما در شاهنامه بیت مشهوری داریم که میگوید:
فریدون فرخ فرشته نبود *** ز عود و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت این نیکوی *** تو داد و دهش کن فریدون توی
در این جا فردوسی برتری فریدون بر ضحاک را ناشی از نسل او نمیداند، بلکه معتقد است که فریدون پیروز شد چراکه کنشهای بهتری انجام داد.
تنبیهبدنی در آموزش
سعدی در نظام آموزشی ایدهآل خود اعتقاد عجیبی به تنبیه بدنی دارد، تا جایی که در بوستان و در باب در عالم تربیت میگوید که اگر او اکنون به جایی رسیده است، به این دلیل است که پسگردنی خورده است.
ندانی که سعدی مراد از چه یافت؟ *** نه هامون نوشت و نه دریا شکافت
به خردی بخورد از بزرگان قفا *** خدادادش اندر بزرگی صفا
هر آن طفل کو جور آموزگار *** نبیند، جفا بیند از روزگار
این ایده سعدی در گلستان نیز تکرار شده است و حکایات مختلفی با این پیام در این کتاب آورده شده است. در یکی از همین حکایتها، در دیاری، در ابتدا فردی «ترشروی، تلخ گفتار، بدخوی مردم آزار، گدا طبع ناپرهیزگار، که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش تبه کردی» معلم مکتبخانهای بوده است. والدین بچهها از این وضعیت ناراضی میشوند و مکتبخانه را به دست کسی میدهند که پارسا و نیکمرد است و جز به حکم ضرورت به کسی تندی نمیکند تا این که میبینند، بچهها از نظر تحصیلی افت میکنند و دوباره آن معلم دیوخوی را بر میگردانند. این آموزه سعدی نیز تا همین دهههای اخیر الگوی آموزش و پرورش ما بوده است که ذکر مشکلاتش تکرار مکررات است. تنها توصیه میکنم که فیلم «مشق شب» ساخته کیارستمی را ببینید.
کلام پایانی و پاسخ به یک پرسش
حالا شاید پس از خواندن این نوشته با خود بگویید، حالا با آثار سعدی و به خصوص بوستان و گلستان چه باید کرد؟ آیا باید آموزش آنها را قدغن کرد و اجازه نداد که کودکان آن را بخوانند یا این که به طور کلی از تاریخ ادبیات حذفش کرد؟
در وهله اول باید بگویم که سعدی حذفنشدنی است و اصلا اندیشیدن به چنین راهکاری بیشتر خندهدار است تا این که توصیهای جدی باشد. سعدی تاثیر غیرقابل کتمانی بر روی ادبیات فارسی دارد و به همین میزان بر روی فرهنگی که ما به ارث بردهایم، تاثیر گذاشته است. شاهدش هم ضربالمثلهایی است که به صورت روزمره به کار میبریم. نکته دوم این است که حذف سعدی به هیچ عنوان مطلوب هم نیست. چراکه هر چند ممکن است که سعدی باورهایی داشته باشد که امروزه دیگر غیرقابل دفاع هستند اما این تنها وجه سعدی نیست. سعدی همچنان ادیب بسیار بزرگی است و بسیاری از آموزههای او جذابیت تاریخی خاص خود را دارند. نکته دیگری که باید به آن دقت کنیم، این است که نمونههایی از جنسیتزدگی یا توجیه نوعی نابرابری تنها در آثار ادبی ما وجود ندارد، بلکه این نوع نگاهها در آثار مفاخر فلسفی و ادبی جهان نیز قابل ردیابی هستند اما هیچ کس نمیگوید که با یک جمله باید آثار آنان را دور ریخت بلکه منتقدانه با آن برخورد میکنند.
به نظرم رویکرد ما نیز در مواجهه با این باورها در کتب قدما باید چنین باشد، ما نیز باید آثار سعدی را به عنوان نمونه اعلای ادبیات فارسی بخوانیم و به کودکان آموزش دهیم اما باید با آنها با ذهنی باز برخورد کنیم و از آوردن القاب دهانپرکنی که از آنان قدیس میسازند، خودداری کنیم.