ژون - قسمتِ یک

شب هایی است به نظاره کلمات نشسته ام تا چه شود که دَوَرانِ تصادفی شان شاید - گاهی - آن چه را که نمی دانم و درونم طلب می کند برایت باز گویند. خاطراتم به لحظه ی هشیاری مبهم پس از یک خواب لطیف می مانند، آن لحظه ی تلخ، آن چهره های ناپیدا و آن نام های گم شده.

می چرخد.
و می چرخد.
و می چرخند.

آنان مرا می خوانند. منِ از پیش محکوم برای بار هزارم به پیشگاه خودم حاضر می شوم. جرم من چشم برداشتن از یک در است. دری نیمه باز در رویایی نیمه به یاد مانده.

می چرخد.
و می چرخد.
و می چرخند.

پیرمرد به درِ نیمه بازِ زیرزمین اش خیره مانده است. در، بی سر وصدا تاب می خورد و تاب می خورد. اما چشمانِ درخشانِ پیرمرد یقین دارند که اندام ظریفِ او را دیده اند که چطور رقصان از آن گذشته است. گوش هایش هنوز نوای پیمانِ بازگشت او را می شنوند. بادِ انتهای بهار می وزد، قاب عکس های راهرو بخشی از یک اپرای معروف را اجرا می کنند. صدای جیر جیر دسته کلید در هیاهوی ذهن پیرمرد گم شده اند.

می چرخد.
و می چرخد.
و می چرخند.
گویی هیچ پایانی نیست.