آرزو داشت برای یک شب هم که شده سرش رو بین بازوهات بزاره وبیخیال تمام فکر های سرش بشه و عطر تنت استشمام کنه دستت رو دور بدنش حلقه کنی و بی هیچ حرفی فقط کنارش باشی و بهش یادآوری کنی که من اینجام حتی اگر همه زیر پات خالی کنن حتی اگر تمام چیزهایی که ساختی از بین ببرند حتی اگر آتیش بزنن به جفتمون بازهم تورو توی بقلم میگیرم و از جونم عزیزتر مراقبت ام اما نبودی تو بی توجه بودی به تموم نگاه های طولانی اش بی توجه بودی به کارهایش برای تو بی توجه بودی به لبخند زدن هایش به رویا پردازی هایش به عشق توی کلامش تو هیچ کدوم از این هارو ندیدی وعقب نکشید برای داشتنت هروز حریص تر میشد نسبت بهت ولی تو شکستیش با خبر ازدواجت دیگه هیچی از اون لبخندهای باقی نموند از اون ذوق هاش رویاهاش توی همه دنبال تو میگشت دنبال تویی که سنگ ترین بودی قول داد به خودش عاشق نشه چون بیشتر از این قلبش نمیکشید آرزو به دل موند ....