انگار از هرچی میتونی صحبت کنی جز اونچه که واقعا آزارت میده
خیلی همرنگ اتفاقات گذشته اش
هی انکار میکنم و میگم نه این جمله که تروما ها اومدن بالا نیست
اما بهتره بگم هست روزهایی به رنگ سیاهی به طعم تلخی چیزایی که حس نمیشن و فقط رنج میدن آغوشی وجود نداره که ارومت کنه التیامت بده و تو تنهایی
هر کسی آستانه ای داره و بعدش هرچی هست فوران شدنه دیگه برگشتن به اون خود قبل سخته به خودت این وعده رو میدی که اینه جدید بهتره
احساساتت رو هرجور شده غورت میدی به روی خودت نمیاری که از چی عبور کردی اون حس بد رو با خودت به اونجا میبری و همه فکر میکنن که از ابن ا این چنین بودی ولی تو فقط چند دقیقه است که عوض شدی تو حتی خودت خودت رو هم نمیشناسی با گیجی به آیینه نگاه میکنی هیچی حس نمیکنی فقط میخوای ازین مخمصه خلاصی پیدا کنی دلت میخواد عشق بدی عشق بورزی عادی باشی
دلت میخواد عادی باشی
دلت میخواد عادی باشی
تلاشتو میکنی خودتو به زور تو قالب جا کنی
چرا جا نمیشم چرا جا نمیشم
بزرگترم کوچکترم اندازه ام نیست اصلا بهم نمیاد
خیز برمیداری میدری پاره میکنی
هیچوقت نمیتونم مستقیم راجع به اون روزها صحبت کنم مگه نه
اینام دریدنه خیز برداشتنه پاره کردنه
همه اش بیفایده است جلو رفتن فایده نداره در حالی که قالبتو جلوت میبینی اما اصلا دوسش نداری که تو واستی