کتاب رو باز کرد. آخرین باری که کسی آن را به امانت گرفته بود سال 95بود. حوصله نکرد و آن را نخوانده روی میز گذاشت. تقریبا غروب بود.خورشید کم کم جراحات نورانی اش را جمع می کرد.نوبت ماه بود که سفره دل باز کند. نگاه کلی به اتاق انداخت ـ میزی براش خواندن و نوشتن با همراه همیشگی اش صندلی به علاوه کتابها و دفترچه ها یک خانواده را تشکیل میدادند ولی او خود را جزو آنها حساب نمیکرد! یک گلدان و پیراهن چهار راهش که برایش کمی کوتاه شده بود ولی حاضر نبود آن را با کتی چرمی معاوضه کند. موکتی طرح فرش و کمد چوبی قدیمی اش که مخزن لباس های خاطره انگیزش بود. اتاق بی تکلفی بود مثل صاحبش.دست هایش را داخل جیب گذاشت و نامه ی باز شده را لمس کرد. با ارتماس آن یاد آخرین جمله اش افتاد: تنهایی بزرگت کرده آنقدر بزرگ که جایی برای کسی نذاشتی، ولی من فراموشت نکردم...