حس قشنگیه کتاب خوانی
شعر خوانی شعر ناب خوانی
حس قشنگیه که بشی غرق فلسفه
فعال شه نیمکره ی چپ و راست دوجناح و دو کفه
قشنگه از استرس خوب بودن کار زیر ملحفه بشم خفه
باید خود باوری به جای زود داوری بیاد
به جای پوست شعر و دیدن ساغری بیاد
ازادی مغز دست خود مرتهن شدنی نیست
تو زبون داری منم میگم زبون الکن شدنی نیست
غم تو باطنه که شاعر و شاعر میکنه
کسی، وقتی مینویسه که زخماشو ساتر میکنه
داره غمو متواتر میکنه
مثل پوکر
نوشتن و نوشتن از منطق بی باوری گذشتن
نوشتن تا سیب کاغذ ا بیفتن
روسرت مثل شوکر
از غمی که منو به شاعری مشایعت کرد
تا تقدیری که از دیده شدنم ممانعت کرد
همیشه فرصت دست بقیه که من زرد
دل من تو دلش پاییز و پرورد
دل من با رنجشش مماشات کرد
غمو وارد این ابیات کرد
بدون خنده، از دل شکستن مراعات کرد
جلو کسایی که لایقن
دلم روستاشو ایالات کرد
قانونه باختن ادم خوب و اثبات کرد
با ستمگران ممارات کرد
که فقط تو حرف زدن ناطقن
حس قشنگیه که بشی غرق فلسفه
فعال بشه نیمکره چپ و راست دو جناح دو کفه
قشنگه از استرس خوب بودن کار زیر ملحفه بشم خفه
سرنوشت نامردمو تنقیح نکردم
بعضی از رویاهامو تشریح نکردم
غرور نکردم دلو دورو نکردم
الکی سخن بلغور نکردم الکی خودمو تو امواجش فرو نکردم
غم، گلایه شده برای کسی مهم نیست
دلم بی کس، حتی بی دایه شده برای کسی مهم نیست
انقدر باخت دادیم شدیم تفاضله منفی
فلسفه شد تفاعله حرفی
غم کاغذ سفینه
پول رو زمین مثل دفینه
پس چرا رویا باف و بلند پروازم
چرا انقدر تو فکر اعجازم
حس قشنگیه که بشی غرق فلسفه
فعال شه نیمکره ی چپ و راست دو جناح دو کفه
قشنگه از استرس خوب بودن کار زیر ملحفه بشم خفه
باور جواب نمیده باید باشه پشتوانه
جوانه نزدم تو جوانی غم روانه شد به دلم سلانه سلانه
باید بی پروا شم
مثل خوشیم امها شم
که علم کمه پیش دارایی
شد پیروزیه ثروت مقابل دانایی
غم تو باطنه که شاعر و شاعر میکنه
کسی وقتی مینویسه که زخماشو ساتر میکنه
داره غمو متواتر میکنه
مثل پوکر
نوشتن و نوشتن از منطق بی باوری گذشتن
نوشتن تا سیب کاغذ ا بیفتن
مثل شوکر