
با گذشت زمان تنش میان خوزه و گابریل روی رفتار باقی اعضای تشکیلات هم اثر گذاشت. شکاف بین اعضا روز به روز بیشتر شد تا این که دو دستگی مشهود شد. عده ای از رفتارها و تفکرات خوزه خسته شدند و قصد جدایی داشتند اما می دانستند که بهای سنگینی باید بپردازند و دسته دیگر وفاداران خوزه بودند که تحت هیچ شرایطی حاضر نبودند او و سیستمش را رها کنند. خبر ها به گوش گابریل می رسید، پس او شرایط را مهیا دید و برنامه ای را که از مدتها قبل برایش انتظار می کشید اجرایی کرد. از طریق رابطش شروع به جذب مخالفان کرد و هر شخص را مطابق با شرایطی که داشت کم کم از بدنه سیستم جدا کرده و در زمان مناسب و از طریق جلسات محرمانه آنها را با خود همراه کرد. در نتیجه او موفق شد سازمان کوچکی را از افراد سابق تشکیلات تامبراس که وفاداریشان را به گابریل اعلام کرده بودند تشکیل دهد.
در سالهای گذشته هرکجا که اسم تشکیلات تامبراس در میان بود و به واسطه آن صحبت از قتل و حذف افراد بود یا رد پایی از گابریل دیده نمی شد و یا صحنه سازی های ماهرانه او در راستای این امر صورت می گرفت، او توانسته بود با زیرکی دستان خود را پاک نگه دارد تا هر زمان که لازم شد بتواند از این امتیاز علیه خوزه استفاده کند. عده ای از افراد سازمان تامبراس به مرور به خاطر همین شیفته او شدند که شخصیتی جذاب، زیرک و توانا داشت. مدتی بعد از ماجرای آتش سوزی مجموعه پوشاک و تولیدی دلگادو، گابریل با اندک سرمایه ای که داشت توانست کارش را از صفر و در جایی خارج از شهر شروع کند. بعضی از کارگران را که شرایط کار داشتند بازگرداند، از طلب کاران مهلت گرفت و بعد از دو سال مجددا نامش را بر سر زبان ها انداخت. کمتر کسی فکر می کرد او بتواند سرپا شود و این اتفاق برای مشتری ها خبر خوشایندی بود. از طرف دیگر خوزه که رفته رفته متوجه کج خلقی بعضی از اعضا شده بود و دیگر آنها را مثل گذشته مطیع نمی دید شروع به برخورد با آنها کرد. زمانی که پروسه پنهان ، ناپدید و یا متواری شدن آنها کلید خورد، گابریل مصمم شد تا با سازمان خودش به مقابله بپردازد ، اما بی نام و نشان و بدون اثری از خود. مدتی نگذشت که خبر جنون خوزه پیر فراگیر شد. او حتی دیگر به افراد نزدیکش هم اعتماد نداشت و مدام برای گابریل پیغام تهدید آمیز می فرستاد و او را به غده ای سرطانی تشبیه می کرد که موجب فروپاشی حکومتش شده بود!
گابریل در آستانه سی و هفت سالگی بود که خبر مرگ خوزه تامبراس را شنید. بعد از پیگیری متوجه شد موضوع صحت دارد و جسد او درون دفترش پیدا شده. برای او مراسمی ترتیب داده شد و افراد برجسته ای در مراسم او حضور پیدا کردند اما گابریل که نمی توانست وجهه منفی او را فراموش کند از دور ایستاد و تنها با حالی بُهت آلود و حسی میان غم و شادی نظاره گر خاکسپاری او شد . پلیس نتوانست ضارب را پیدا کند اما بعدها نامه ای به دست گابریل رسید که درون آن چگونگی اتفاق شرح داده شده بود. نامه را خواند. نامه را شخص ضارب نوشته بود و او کسی نبوده جز پدرو والدز، همان شخصی که سالها قبل خبر از کشته شدن پدر ایزابلا به او داده بود و باعث وقوع آن ماجراها شد. پدرو از این سالها نوشته بود، از این که چقدر احساس پوچی می کرده و به هر بهانه ای مورد غضب خوزه قرار می گرفته تا این که تصمیم میگیرد مرگ خود را جعل کند. بعد از آن اتفاق خود را پنهان کرده و مدتها انتظار کشیده بود تا بتواند انتقامش را از او بگیرد و زمانی که او را در دفترش تنها یافت برای کشتنش اندکی درنگ نداشته و کار را تمام کرده بود ، وی درون نامه بابت اتفاق تلخی که برای گابریل افتاده بود ابراز تاسف کرد و امیدوار بوده که او را ببخشد، از نیتش که نشان دادن چهره واقعی خوزه بوده نوشته بود و از این موضوع که نتوانسته بود برای گابریل کاری کند در عذاب بوده است. در پایان نامه ذکر کرده بود که او با هویتی جدید و در جایی خارج از مادرید پنهان شده. گابریل نامه را بعد از مطالعه سوزاند و در حالی که به آینده فکر می کرد به راهش ادامه داد. پرونده خوزه تامبراس هم که بعد از مرگش به جریان افتاده بود به علت عدم وجود مدارک کافی مختومه اعلام شد. تشکیلات تامبراس متلاشی شد و در این حین افراد باقی مانده خوزه یا با نام و نشانی جدید و در گوشه و کناری به زندگی خود پرداختند یا به هر طریق ممکن از کشور گریختند. افرادی که تحت حمایت گابریل بودند هم زیر نام او به مشاغلی که به آنها تمایل داشتند مشغول شدند و آینده خود را تغییر دادند.
حالا گابریل دلگادو یک مرد پنجاه ساله است و سیزده سال گذشته را بدون خوزه تامبراس و دور از تنش های ایجاد شده توسط او زندگی کرده است . او حالا یک شخصیت برجسته و چهره ای شناخته شده است که زندگی خود را صرف مدیریت کسب و کارش میکند و همواره سعی دارد افرادی را که به دنبال پیشرفت هستند حمایت کند. ظاهر آراسته او مشهور است و چهره ای آرام دارد که از پس گذشته ای طوفانی آمده است. او خانواده ای دارد اما این به آن معنی نیست که او همسر و فرزندی داشته باشد ، خانواده او افرادی هستند که با او زندگی میکنند اما هیچ نسبت خونی و ژنتیکی با او ندارند. افرادی که هر کدام به شکلی با گابریل ارتباط پیدا کردند و به واسطه او توانستند به موقعیت و جایگاه معتبری دست پیدا کنند. گابریل سالها برای به دست آوردن اعتبار تلاش کرد ، اما کسب این اعتبار برای او ارزان تمام نشد. گاهی اوقات برای رسیدن به اعتبار می بایست در برابر بسیاری چیزها ایستادگی کرد ، چه بسیار افرادی هستند که در برابر ما می ایستند تا این اعتبار بدست نیاید و چه روزهایی که در برابر کسب اعتبار باید از چیزهای زیادی گذشت. اما باید دید آیا این اعتبار ارزش مبارزه را دارد ؟ این پایان ماجرا نیست ، گابریل هنوز زنده است و به راه خود ادامه می دهد، اما خوب می داند تا زمانی که زنده است مبارزه ادامه دارد و زندگی برای او نقشه های مختلفی خواهد داشت.
از همراهی شما صمیمانه سپاسگزارم . این داستان ادامه خواهد داشت اما چگونگی و زمان ادامه آن نامشخص خواهد بود . در ادامه اگر این قسمت رو اتفاقی مطالعه کردید شما رو به خواندن قسمت های قبلی این داستان دعوت میکنم.