ویرگول
ورودثبت نام
سعید ( سین دال )
سعید ( سین دال )کمی ( نویسنده، شاعر، ایده پرداز، منتقد)
سعید ( سین دال )
سعید ( سین دال )
خواندن ۷ دقیقه·۲۰ روز پیش

در برابر اعتبار - قسمت یکم

گابریل دلگادو، مردی میانسال، بلند قد با موهایی جوگندمی و خوش پوش می باشد که به ظاهری آراسته معروف است. کت و شلوار روشن به تن می کند، پیراهن های خوش طرح می پوشد و کفشهایی تمیز و واکس خورده به پا می کند که برقش رباینده نگاه مخاطب است ، هر کجا که قدم می گذارد رایحه خوشایند ادکلن محبوبش به مشام می رسد. خودرویی که سوار می شود، ساعتی که به دستش می بندد و حتی قلمی که دارد همگی از برندهای معتبر و گران قیمت هستند. او مردی نامدار است که شهرتش فراگیر است ولی سرمایه اش به دارایی های مالی اش محدود نمی شود و اعتبار او از ثروتش بیشتر است.

گابریل در مادرید به دنیا آمد، پدرش کشیش و مادرش خیاط بود.پدرش خوآن دوست داشت او را به یک مبلغ مذهبی تبدیل کند، مدام با شعر و سرودهای مختلف، با حضور او در جمع مسیحیان و آموزش تعالیم دینی سعی می کرد او را در این مسیر نگه دارد اما با همه تلاشهای گاه و بی گاهش و با بزرگتر شدن فرزندش این اشتیاق را در او نیافت. مادرش سارا یک زن فداکار، سخت کوش و تاثیرگذار بود . او با این که اعتقاداتش به اندازه همسرش نبود و گاها با خوآن درخصوص مسائل مذهبی بحث می کرد اما با تمام وجود همسرش و فرزندشان را دوست داشت.

گابریل را در سنین نوجوانی می شد در کافه ها و محافلی پیدا کرد که در آنها صحبت از سیاست، هنر و قدرت بود. البته که به خاطر سن و سالش به سادگی او را در این مجالس راه نمی دادند اما هر طور که شده حتی به صورت مخفیانه خود را به آنها می رساند. خوآن به عنوان پدر گابریل و جایگاهی که در اجتماع داشت مخالف مسیر او نبود اما می ترسید شیطنت های پسرش کار دستش بدهد .در یکی از همین ایام بود که گابریل به خاطر حضور غیر مجاز در یک مجلس هنری با برخورد نگهبان مواجه شد اما در همین حین مردی به نام خوزه تامبراس که یک تاجر و فعال هنری بود او را از دستش رها کرد و همین اتفاق باعث آشنایی آن دو شد. او در زمینه های مختلف تجاری فعالیت می کرد، اشتیاق گابریل به اشیای هنری قیمتی و تاریخی و البته توانایی برقراری ارتباطش با افراد باعث شد تامبراس شیفته او شده و گابریل را با خود همراه کند. مدتی بعد گابریل توانست از طریق همراهی تامبراس که یک تاجر معتبر به حساب می آمد و شرکت در مراسم ها و نمایشگاه ها در کنار او برای خود حداقل اعتباری بدست بیاورد.

یک سال بعد زمانی که هفده سال سن داشت پدرش را طی یک سانحه رانندگی از دست داد و او ماند و مادرش سارا. مادر که در این سالها توانسته بود کسب و کارش را توسعه دهد و برای خود اسم و رسمی بسازد از گابریل خواست تا در کنارش باشد و در کارهایی که احتیاج به پتانسیل جوانتر دارد کمکش کند، گابریل پذیرفت و در کنار درسش وارد کسب و کار مادرش شد.

اما همه چیز مطابق میل سارا پیش نمی رفت ، گابریل دور از چشم مادر برای تامبراس کار می کرد. بله، به معنای واقعی کلمه کار می کرد! یعنی حالا در تشکیلات تجاری خوزه تامبراس برای خود شغلی داشت، آن هم زمانی که مادرش به او مسئولیتی سپرده بود. مدرسه که تمام می شد نزد مادرش می رفت و کارهای او را انجام می داد اما گاه در ساعاتی از روز و گاهی مواقع بعد از تعطیلی مغازه و فروشگاه به بهانه های مختلف خود را به بنگاه تامبراس می رساند و کارهای جزئی که به او واگذار می شد را انجام می داد. خوزه تامبراس به عنوان رییس شرکت که از شرایط او مطلع بود به افرادش سپرده بود که تا جای ممکن اخلالی در کارش ایجاد نکنند تا مشکلی برایش به وجود نیاید . در ابتدا اموری به او محول می شد که در ظاهر مشکلی نداشت اما به مرور گابریل متوجه شد که در زمینی بازی می کند که ممکن است او را به خطر بیندازد. طی یکی از همین برنامه ها به طور ناگهانی متوجه شد که تشکیلات تجاری تامبراس در ظاهر یک شرکت داد و ستد اقتصادی است که در حوزه فرهنگ و هنر فعال است ولی در باطن یک مجموعه بزرگ است که فعالیت های غیرقانونی را تحت پوشش انجام می دهد و توسط خوزه اداره می گردد. در همین زمان مردد شد ، او از تامبراس می آموخت و نمی توانست به سادگی او را رها کرده و به یکباره از این فضا جدا شود و اگر خطری بود ممکن بود مادرش را به خطر بیندازد از طرفی تجربه و اعتبار این کار می توانست آینده او را تضمین کند . با همین ذهنیت ماند و تصمیم بر سکوت گرفت و با این که فکر مادرش از ذهنش بیرون نمی رفت به کارش ادامه داد.

زمان گذشت و گابریل در سن بیست و سه سالگی مادرش را ضعیف و ناتوان یافت. مادر بیمار بود و احتیاج به درمان داشت. در نتیجه بعد از مراجعه به پزشک مشخص شد که بیماری سختی دارد و باید فورا بستری شود. سارا که از وضعیت خود مطلع بود پیش از شدت گرفتن بیماری تمام اموالش را به نام گابریل زد و از او به عنوان تنها وصی خود خواست تا مجموعه موفقی که طی این سالها ایجاد کرده است را حفظ کند. سارا بعد از چهار ماه مقاومت بالاخره از پا در آمد و از دنیا رفت و گابریل رسما تنها شد. در همین زمان بود که تامبراس به او نزدیک تر شده و او را تحت حمایت خود قرار داد و پدرانه به او کمک کرد تا از این شرایط عبور کند. خوزه فرزندی نداشت، برای همین سعی می کرد تا این کمبود را با حضور گابریل جبران کند، به او عشق می ورزید و بعد از تنها شدنش به خصوص بعد از مرگ مادر بیشتر از گذشته او را مورد توجه قرار داد.

گابریل به سن بیست و پنج سالگی رسید و در همین زمان منبع درآمد مشخصی داشت، جایگاه و اعتبار داشت و با حمایت خوزه توانسته بود از دانشگاه در رشته مورد علاقه اش یعنی اقتصاد فارغ التحصیل شود. او همچنین صاحب یک کارگاه خیاطی و یک فروشگاه بزرگ پوشاک بود که از مادرش به او رسیده و او توانسته بود آنها را به خوبی مدیریت کند. روزها می گذشت تا این که یک روز که گابریل برای انجام ماموریتی مهم به یکی از محله های مادرید رفته بود به طور ناگهانی با دختری که در کتاب فروشی کار می کرد آشنا و مجذوب او شد .دختری زیبا به نام ایزابلا ! و این می توانست آغازگر فصل جدیدی در زندگی گابریل باشد. او شدیدا شیفته دختر شد و همین موضوع باعث شد تا آینده اش نیز تحت تاثیر قرار بگیرد. ایزابلا که از رفتار و برخورد گابریل خوشش آمده بود از برقراری ارتباط با او استقبال کرد اما گابریل به خاطر شرایطی که داشت جانب احتیاط را برای این رابطه در نظر گرفت.

مدتی بعد گابریل متوجه مرگ پدر ایزابلا شد. در ابتدا تصور او این بود که این یک مرگ طبیعی بوده اما با پیگیری موضوع فهمید که پدرش در یک درگیری به قتل رسیده است. این موضوع برایش بی پاسخ ماند و رابطه مخفیانه آنها ادامه داشت تا این که شخصی به نام پدرو که خود از اعضای پایین رده تشکیلات بود خبری را به گابریل رساند که او را آشفته کرد. او گفت پدر ایزابلا توسط افراد خوزه به قتل رسیده است. گابریل که شوکه شده بود نزد خوزه رفت و پیگیر موضوع شد، تامبراس که تلاش می کرد از زیر بار پذیرش ماجرا شانه خالی کند بعد از ممارست گابریل حقیقت را به او اینگونه بازگو کرد که کشتن پدر دخترک یک تسویه حساب تشکیلاتی بوده است چرا که وجود او و خطاهایش به ضرر تامبراس و مجموعه تمام می شد. همین پیگیری گابریل موجب شد که خوزه نسبت به این موضوع شک کند ، پس او نیز گابریل را زیر نظر گرفت . بعد از این ماجرا گابریل دچار فروپاشی ذهنی شد، فردی که همانند پدرش بود پدر معشوقه اش را به قتل رسانده بود و او نمی توانست به سادگی از این موضوع صرف نظر کند.

دیری نگذشت که گابریل در اقدامی عجیب ، عجولانه و همین طور جسورانه تصمیم به رها کردن تشکیلات و فرار با دختر مورد علاقه اش گرفت !تصمیمی که عواقب خوشایندی نداشت. شبانه به سراغ ایزابلا رفت و از قصدش با او صحبت کرد. ایزابلا مقاومت کرد و گابریل نهایتا مجبور شد موضوع را به او بگوید. دختر پریشان و آشفته حال از شنیدن حقیقت از گابریل خواست تا او را رها کند اما او که نمی توانست ایزابلا را تنها بگذارد او را مجبور کرد تا با او برود. نهایتا بعد از کش و قوس فراوان ایزابلا با او همراه شد و تصمیم گرفتند از مادرید بروند.

ادامه دارد

داستاناسپانیااعتبار
۰
۰
سعید ( سین دال )
سعید ( سین دال )
کمی ( نویسنده، شاعر، ایده پرداز، منتقد)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید