ویرگول
ورودثبت نام
Silvana
Silvana
Silvana
Silvana
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

شگ لب

شگ‌لب…»

همه‌چیز خیلی ساده و عاشقانه شروع شد.

به دوستم «مصی» گفتم: بیا بزنیم به دلِ طبیعت!

اما هنوز نرفته، هنوز پامون به دشت و کوه نرسیده… یهو از خنده روده‌بُر شدیم.

وسط اون قهقهه‌ها بود که کلمه پرید بیرون: «شگ‌لب!»

من گفتم: «آره… شگ‌لب.»

عجیب بود. بی‌مقدمه بود. ولی… متولد شد.

آره، درست همون لحظه یک کلمه متولد شد.

شگ‌لب.

و ما همونجا تصمیم گرفتیم، حالا که به دنیا اومده، شگ‌لب رو هم با خودمون

۰
۰
Silvana
Silvana
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید