ویرگول
ورودثبت نام
Silvana
Silvana
Silvana
Silvana
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

نیمروزِ طلا و آتشی که خنده را می‌سوزاند

صدایِ موزیکِ «چه مرگته؟» هنوز تویِ گوشم بود که «شگ‌لب» با یه خنده‌ی از تهِ دل (که صد البته از اون خنده‌هایِ روده‌بُر شده‌هایِ معروفش بود) شروع کرد به رقصیدن! مصی که مثلِ همیشه نگرانِ «شگ‌لبِ کوچولویِ» شیطون بود، بغلش کرد و گفت: «هی! مواظب باش، الان پرت میشی زمین!» ولی «شگ‌لب» انگار که نه انگار، خنده‌هاش بلندتر شد.

تا اینکه… بووووم! یهو ماشین پرید تویِ یه دست‌اندازِ گنده. «شگ‌لب» مثلِ یه کیسه‌یِ سیب‌زمینی قل خورد و پت و پُلوف افتاد بغلِ سیلوا. ماشین چپ شد؟ نه! سیلوا با اون فرمونِ تیز و چشمایِ براقش، مثلِ یه عقاب، فرمون رو چرخوند و ماشین رو از پرتگاهِ چندمتری نجات داد. آفرین به سیلوا! 🚗💨

دیگه داشتیم به باغِ رویایی‌مون نزدیک می‌شدیم. گلبه‌هایِ رنگیِ باغ از دور مثلِ نگین می‌درخشیدن و بویِ مست‌کننده‌یِ رزماری هوارو پر کرده بود. درختایِ بادوم هم که انگار منتظرِ ما بودن، بادوماشون داشت پوست مینداخت و آماده‌یِ چیده شدن بودن. 🤩

وقتی به کلبه رسیدیم، سیلوا پرید بیرون و با همون انرژیِ بی‌پایانش فریاد زد: «بچه‌ها! تا آفتاب نرفته، باید آتیش رو روشن کنیم و اون نیمون‌هایِ سه انگشتی مخصوصمون روبهسیخ بزنیم! وقتِ شکم‌پروریه!» 🔥🍞

ماشین
۰
۰
Silvana
Silvana
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید