مصی فورا کلی چوب و شاخه درخت جمع کرد و آتیش رو روشن کرد. گوشتها رو به سیخ کشیدیم و یه کبابِ خوشمزه آماده شد. بویِ کبابِ دنبهیِ جیغاله شده (وای! بیچاره بزغاله که قربانیِ این شام شده بود!) توی فضا پیچید. اما نه… این کباب، بزغاله نبود! این گوشتِ نیمونهایِ سه انگشتی بود!
شام رو خوردیم و توی کلبه تا صبح بیهوش شدیم. صبح که سیلوا بیدار شد، به اطراف نگاه کرد. «مصی» رو صدا زد، «شگلب» رو صدا زد… اما هیچ اثری ازشون نبود. نه باغی بود، نه کلبهای، نه جیپی. انگار هیچکدوم وجود خارجی نداشتن. سیلوا، همون زنِ تنهایِ همیشگی، پشتِ پنجرهیِ اتاقش ایستاده بود و به شهر و اون آپارتمانهایِ آسمانخراشِ بیروح نگاه