شگلب…»
همهچیز خیلی ساده و عاشقانه شروع شد.
به دوستم «مصی» گفتم: بیا بزنیم به دلِ طبیعت!
اما هنوز نرفته، هنوز پامون به دشت و کوه نرسیده… یهو از خنده رودهبُر شدیم.
وسط اون قهقههها بود که کلمه پرید بیرون: «شگلب!»
من گفتم: «آره… شگلب.»
عجیب بود. بیمقدمه بود. ولی… متولد شد.
آره، درست همون لحظه یک کلمه متولد شد.
شگلب.
و ما همونجا تصمیم گرفتیم، حالا که به دنیا اومده، شگلب رو هم با خودمون