آن روز که اینجا را زدند من به تو فکر کردم. نه اینکه چشمانم را ببندم و بخواهم به تو فکر کنم؛ از آن فکرها نه. از آنهایی که بیهوا سرت جای دیگری پرواز میکند، انگار نه انگار که دو دقیقه پیش ممکن بود مرده باشی. بگذار از اول برایت بگویم. آن شب یک پیراهن بلند قرمز پوشیده بودم. از همان هایی که انگار یک تکه پارچه دورت پیچیدهای که خدای نکرده سر سوزنی احساس گرما نکنی. سرم کمی درد میکرد پس به زحمت خودم را تا پای یخچال کشاندم و یکی از قرصهای مسکن مامان را یواشکی خوردم.
درب ورودی سه چهارباری به هم خورد و این یعنی چندتایی موشک از آسمان جایی روی یک ساختمان احتمالا مشکوک فرود آمده. بی اهمیت به سمت اتاق میرفتم که گومبی صدا آمد. در و دیوار و شیشه و هرچه که داشتیم لزرید. موج بابا را به دیوار کوبید. خانوم همسایه که شروع به جیغ و داد کرد فهمیدم همین جا بود. این یکی از دستشان در رفته بود و صاف خورد سر کوچهی ما.
بی هوا به طرف اتاق امیر رفتم؛ دستش را گرفتم و بیرون کشیدمش. همگی شروع به خندیدن کردیم. دومی را که زدند برق ها رفت. خانم همسایه بلندتر جیغ کشید. امیر و بابا و مامان رفتند ببینند چه خبر است و در همین حین من به سمت کمد دیواری حمله بردم. آخرین چیزی که میخواستم این بود که اگر مردم روحم این پیراهن سرخ بدقواره تنش باشد.
شاید بگویی تو وسط این هیر و ویر اصلا چطور وقت کردی به من فکر کنی. عرضم به خدمتت که اگر راستش را بخواهی در زمان مذکور از این هیر و ویر در آمده بودیم. آن موقع که مردک یک لاقبا از این ور محله تا آن طرف داد میزد «تخلیه کنید، فوری بروید یک جای دیگر» نه، آن موقع هم که مردم را در کوچه و خیابان با زیرشلواری گل گلی میدیدم نه، ولی آن موقع که سرم را روی بالش پنبه ای خانهی مامانجون گذاشتم و ملحفهی آبی ماماندوز را تا خرتناق رویم کشیدم، به این فکر کردم که اگر امشب قرار بود بمیرم، با حسرت میمردم. حسرت چه را نمیدانم. احتمالا حسرت اینکه این مدت خبر ندارم که چه میکنی، گرچه از این و آن خبر میرسد، اما از تو چه پنهان؛ فایده ندارد. من که به خبرهای این چنینی عادت ندارم. خبر باید داغ و تازه باشد. از دهان تو دربیاید و به گوش به من بخورد. نمیدانم عزیز جان؛ شاید باید بپذیرم که این ساعتها فاصلهی بینمان زورش از من خیلی بیشتر است.