سارا تقی زاده·۸ ساعت پیشیادداشتهای منِ دیوانهآن روز که اینجا را زدند من به تو فکر کردم. نه اینکه چشمانم را ببندم و بخواهم به تو فکر کنم؛ از آن فکرها نه. از آنهایی که بیهوا سرت جای دیگ…
گنجشک·۶ روز پیشمعرفی میکنم: اوشهر یک خواب جمعی بود که در آن، به جای رویا دیدن، رویای آماده میخرند و به جای زیستن، نسخه های از پیش پرداخت شده زندگی را اجاره میکنن…
Roshaniyan·۶ ماه پیشعیش و عبادت در خفاعیش و عبادت در خفا...دیوانه بود؛ شراب مینوشید و تفأل به نهج میزد...عاقل شد...هزار دیوانه از او گریختند...تنها شد...عاقلی با فانوس نصیحت ب…
زهار·۶ ماه پیشخود کوچکم را لابلای کاغذها پیدا کردم.من ، منی که این گوشه نشسته و درس هایش را میخواند و کارهایش را میکند و میگویند : 《این؟ این و دیوانگی؟محال است.》قبلا دیوانگی هایش را کرده.ب…
Mim. Modares·۸ ماه پیشدیوانهای در بند_قسمت دومهوا سنگین بود، از آن سنگینیهایی که گویی آسمان پیش از گفتنِ حقیقتی بزرگ در سینهاش حبس کرده باشد. شورلت قرمز در میان دشت خاموش ایستاد؛ صدای…