ویرگول
ورودثبت نام
سعید دادخواه
سعید دادخواهاحدی از رعایای ممالک محروسه‌ی ایران!
سعید دادخواه
سعید دادخواه
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

زندگی با طعم گَسْ(جُستارهایی پراکنده از روزمرگی های زندگی)—۱

دیروز صبح تا ظهر، غرقِ در دنیای هملت شدم و نمایشنامه را یک‌سره خواندم. واقعاً نمی‌دانم چه بگویم؛ نه فقط گیرا، که فوق‌العاده بود! ترجمه‌ی آقای به‌آذین هم بی‌نظیر بود؛ دیالوگ‌های سنگین و عمیق، با حفظ غنای ادبی، به فارسی شیرین و روان ترجمه شده بودند.

الان هم در تنهایی روی صندلی های سنگی کنار تاب و سرسره‌ی پارک محل نشسته‌ام و همزمان با گوش دادن به آهنگ on the nature of daylight مشغول نوشتن هستم. آدم ها را نگاه می کنم و سعی در فهمیدن آن‌ها از روی رفتار و سکناتشان دارم.

خانم جوان و زیبایی را دیدم که بچه ای به همراه داشت و برایم سخت بود باور کنم مادر بچه است، چون زیادی جوان و باطراوت جلوه می کرد، آخر وقتی یک زن بچه‌ای می زاید دیگر آن طراوت و شادابی قبل را ندارد. انگار کودک تمام آن اکسیر جوانی مادر را به عاریت می گیرد و دیگر پس نمی آورد.

چشمانم را بر روی هر عابری می گشایم و بی‌صدا دعوتش می کنم که چند لحظه‌ای در کنار بنشیند اما فایده‌ای ندارد. نیم ساعتی هست که اینجا تک و تنها نشسته‌ام و کسی نیامده تا حتی کمی آن طرف‌تر بنشیند. شاید واقعا در روحم دافعه‌ای برای مردم دارم که از من دوری می کنند؟!

از آدم های دوروبرم فقط محمد حسین برایم مانده، البته گه‌گاهی هم شیخ حسین برای کشیدن سیگار سری به من می‌زند. چند هفته‌ای هست که از ابوالفضل – بعد از چندبار تماس و جواب رد شنیدن برای دیدار – خبری ندارم. از محمدحسن هم که قرار بود هم‌دیگر را ببینیم مدت هاست خبری نیست.

دیروز محمد حسین گفت به نیت من تفألی به قرآن زده و آیه‌ی عذاب و عقاب و یک همچین مضمونی در آمده! یاد ۱۳ سال پیش افتادم که اولین بار در نمازخانه‌ی مدرسه‌ی فرهنگ طه این تفأل را به قرآن برایم زده بود و آیه‌ی بدی مثل آیه‌ی عذاب برایم آمده بود! امروز خودم با حال نزار قرآن را باز کردم که آیات توبه و صبر آمد! باورم نمی‌شود انقدر آدم بدی باشم، ولی خوب، نسبت به این آخری همه‌ی آدم ها نیازمند توبه و صبر هستند.

چند پسر جوان آمدند و نگاهی به من انداختند و کمی آن طرف تر نشستند. دوست داشتم دعوتشان کنم که نزدیک تر بیایند ولی مگر آن مکان به من تعلق داشت تا بخواهم کسی را به آن دعوت کنم؟

یاد چند شب پیش افتادم که با آجورا و عرفان و عباس و آن دیگر دوستشان که نامش را فراموش کردم همین جا آشنا شدم. هر چهار نفرشان در هنرستان هنرهای زیبا درس می خواندند. دوتایشان تئاتری بودند و دوتایشان سینمایی. وه، که هم نشینی با آن ها چه لذتی برایم داشت. کلی در مورد فیلم و سینما و نمایشنامه صحبت کردیم. اصلا هم صحبتی با آن ها باعث شد بروم و هملت را بخوانم.

تقریباً هر شب در کوچه و خیابان ها پرسه میزنم، به امید اینکه شاید معجزه‌ای رخ دهد و زندگیم را از این کسالت رهایی بخشد. خدا را چه دیدی شاید در همین پرسه زدن ها – همانند رمان شب‌های روشن داستایوفسکی – با دختری زیبا آشنا شدم!

آدم ها چه بی‌تفاوت از جلویم رد می‌شوند! انگار اصلا وجود خارجی ندارم؛ نه، البته اوضاع آنقدرها هم بد نیست، وقتی بهشان زل میزنم گوشه چشمی به من می‌اندازند.

انگار این صندلی های سنگی را یک نفره اشغال کرده‌ام. ولش کن، ساعت نزدیک ۱۱:۳۰شب است، سیگار دیگری

بکشم و بروم خانه.

زندگیزندگینامهجستار
۱۱
۲
سعید دادخواه
سعید دادخواه
احدی از رعایای ممالک محروسه‌ی ایران!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید