سعید دادخواه·۶ روز پیششب بارانیباران از ساعتی پیش بیصدا میبارید؛ نه آنقدر تند که خیابان را بشوید و نه آنقدر آرام که فراموش شود. قطرهها بر شیشهی پنجره میلغزیدند، به…
سعید دادخواه·۹ روز پیشجنگل بی آفتابدر روزگاری دور، در میانهی جنگلی کهنسال، نهالی رویید که بیش از دیگران شوقِ قد کشیدن داشت.
سعید دادخواه·۲ ماه پیشزندگی با طعم گَسْ(جُستارهایی پراکنده از روزمرگی های زندگی)—۴این چند روز را مشغول عکاسی بودم، البته عکاسی با چاشنی ترس از مأموران خدوم لباس شخصی که نکند پا پیچم بشوند و دوربینم را ببرند! از تجمعات شبا…
سعید دادخواه·۲ ماه پیشزندگی با طعم گَسْ(جُستارهایی پراکنده از روزمرگی های زندگی)—۳دوربین دوستم را مدتی است قرض گرفتهام تا این روزها که وقت آزادتری دارم کمی عکاسی یاد بگیرم. از کودکی، یعنی از ۱۳ چهارده سالگی، عاشق عکاسی ب…
سعید دادخواه·۲ ماه پیشزندگی با طعم گَسْ(جُستارهایی پراکنده از روزمرگی های زندگی)—۲مانند پیرمرد فرتوتی شدهام که دیگر حال و حوصلهی انجام هیچ کاری را ندارد و بیشتر وقت خود را یا در رختخواب به سر می برد یا اگر جسمش یاری کند…
سعید دادخواه·۲ ماه پیشیک داستان عاشقانه؟!*این داستان نه چندان که باید واقعی است و نه چندان که شاید زادهی ذهن و خیال*در ایام تحصیل رفیقی داشتم که از جیک و پوک همدیگر خبر داشتیم، ا…
سعید دادخواه·۲ ماه پیشزندگی با طعم گَسْ(جُستارهایی پراکنده از روزمرگی های زندگی)—۱دیروز صبح تا ظهر، غرقِ در دنیای هملت شدم و نمایشنامه را یکسره خواندم. واقعاً نمیدانم چه بگویم؛ نه فقط گیرا، که فوقالعاده بود! ترجمهی آق…
سعید دادخواه·۳ ماه پیشدر ستایش سوگ! (معرفی فیلم Hamnet)"من خود چندان که باید درستکارم، با این حال چنان عیب هایی بر خویش می توانم برشمارم که بهتر بود هرگز از مادر زاده نمی شدم. من بسیار مغرور، ان…
سعید دادخواه·۳ ماه پیشزندگی، عشق و مرگ(نوشتههای جنگ رمضان)زندگی، عشق و مرگ. این سه واژه را دستکم نگیرید؛ حداقل در زندگی ما ساکنان شرق زمین این سه واژه حاوی پیام های بیشماری است.این سه واژه در عرض…