نور زرد صبح پاییزی
آرام روی صورتم مینشیند...
هوا کمی سرد است،
کمی دلنشین....
میلههای بالکن
هنوز سرمای شب را در خود نگه داشتهاند.
نسیم، پوست خستهام را نوازش میکند
و من
به کوچه و خیابان،
به جهان فرو رفته در سکوت نگاه میکنم...
آسمان، آبیتر از همیشه بر زندگی لبخند میزند و چند تکه شکوفهی سفید
بر لباسش افتادهاند...
دیشب،
به پایان فکر میکردم
به اینکه میشود تصمیم گرفت
از جریان زندگی بیرون رفت،
بدون آنکه کسی بداند....
اما حالا،
دوباره ایستادهام...
نفس میکشم،
و اندک خیالی آرام در من میدود.
شاید دلتنگیهای مکرر
همهی ناخوشیها را بیاورند...
نمیدانم....
اما هیچ چیز
تیرهتر از دلتنگی شب نیست؛
همان دلتنگیای
که آرامش تاریکی را میدرد
و هر دم میکُشدش...
و باز...
من اینجا ایستادهام،
خورشید بر من میتابد،
گرمایش را حس میکنم،
و جهان...
با تمام بودنش
در من جاریست.
هوایی هست
که اجازه میدهد آن را بنوشم
نفس بکشم
بمانم...
پس زندگی
ادامه دارد...
ادامه...
طاهره نیرومند
طاهره 🌿