Tahere Niroumand·۵ روز پیشبوی خون پیچیدههمه میدانندهمه میداننددرد همین است که همه میدانند،خود را به نفهمیدن زدهاندبر فراز آسمان ماکلاغی پر میزنددر گوشهایمانغارغار میکندبا ح…
Tahere Niroumand·۵ روز پیشمن زنده نیستمهمه میدانند همه میداننددرد همین است که همه میدانند، بر فراز آسمان ما کلاغی پر میزند در گوشهایمان غارغار میکند از دلهای خونیمان خبر…
Tahere Niroumand·۲۳ روز پیشآزادیای جوانهی آزادیتو در خاکیسر بلند کردیکه تبرهازودتر از آفتابدور تو حلقه زدندو مادر زمستانی که نامش را وطن گذاشته بودندبا توقد کشیدیمدردهاوص…
Tahere Niroumand·۲۵ روز پیشآزادیای جوانهی آزادیتو در خاکیسر بلند کردیکه تبرهازودتر از آفتابدور تو حلقه زدندو مادر زمستانی که نامش را وطن گذاشته بودندبا توقد کشیدیمدردهاوص…
Tahere Niroumand·۱ ماه پیشآخرین فصل کتابشدر ایستگاه اتوبوس دخترکی تکوتنها ایستاده بودکنار همان نیمکت فلزی زنگزده کهسبزش سالهاستبه خاکستری خسته رنگ باخته بودباران میبارید آرام…
Tahere Niroumand·۱ ماه پیشبرفصبح استخورشید بیحوصلهروی جهان میافتد.بخار قهوهآهسته و بیصدااز لبهی پنجره بالا میرودو منخوابآلودبه تو فکر میکنم.در خیالم،زمستان است.ب…
Tahere Niroumand·۱ ماه پیشایستگاه اتوبوسدر ایستگاه اتوبوس دخترکی تکوتنها ایستاده بودکنار همان نیمکت فلزی زنگزده کهسبزش سالهاستبه خاکستری خسته رنگ باخته بودباران میبارید آرام…
Tahere Niroumand·۳ ماه پیشامید شایدنور زرد صبح پاییزیآرام روی صورتم مینشیند...هوا کمی سرد است،کمی دلنشین....میلههای بالکنهنوز سرمای شب را در خود نگه داشتهاند.نسیم، پوست خس…
Tahere Niroumand·۳ ماه پیشرفته از یادبهار بود...شکوفهها بر تن بادام نشسته بودند...زنی ایستاده بود زیر بار عطر سفید درخت...با هر ریزش شکوفه، او دست بر دلش میگذاشت....میچرخید،…
Tahere Niroumand·۳ ماه پیشزندگی و مرگایستاده بود روی آرزوهایش،میان جادهای که یکسو سپیدپوش بودو سوی دیگرش تا بیکران سبز میرفت.چالههای کوچکی میان راه دهان گشوده بودند؛شبیه گ…