در ایستگاه اتوبوس دخترکی تکوتنها ایستاده بود
کنار همان نیمکت فلزی زنگزده که
سبزش سالهاست
به خاکستری خسته رنگ باخته بود
باران میبارید آرام آرام...
با صدای افتادن چکهچکهی قطرات باران
از نوک برگ درختان ایستادهی کنار خیابان
در گودالهای کوچک پر از آب در ماه آبان
بیهوا یاد تو افتاد و تنش پرت شد در زمستان
لرز برداشت تمام تن دخترک از سرما.
اما او ترسیده بود...
ترسیده بود از مرور اتفاقی که اتفاق افتاده بود
نفسش آرام آرام در هوا بخار میشد
اما نگاهش رفت بیهوا به سمت ساعت مچی ترکخورده روی دستش.
نفسش بُرید...
نگاهش قفل شد...
عقربه روی همان دقیقه بود
روی همان ثانیههای خالی از تو...
لحظهای چشمانش مکث کرد
تا نیارد نام تو بر زبان
اما دیر شد، خیلی دیر.
بیاختیار گم شد در غمگینترین اتفاق ممکن.
به ثانیه نکشید آمدی تو در نگاهش در آخرین تصویر سوزان از فصل کتابش.
ایستاده بودی رو به رویش
دستهایت در جیب پالتو گرم نرم اما با نگاهی سرد یخ...
برف غربت زده انگار به جانت خورده بود که بیرحمانه سردی نگاهت را به سویش پرت کردی.
بیآنکه بگویی تمام است راه، به بنبست تنهایی کشاندی او را.
اما کشاندی...
اتوبوسها میآمدند و میرفتند
و هر بار صدای باز و بستن شدن درهایشان
مثل تکرار یک سوال بیجواب
به گوشش میرسید؛ خفه اما موندگار مثل تو...
اندکی که گذشت، خیلی گذشت
خیلی.
نگاهش از شانهی تو رد شد
افتاد روی خیابان خیس با
خاطراتی که
که مثل اسب افسار گسیخته در جانش میتاخت،
خسته بود اما بیشتر درد داشت.
باد هم با اولین قطرهای افتاد از چشم او شاخههای خشک درخت کنار ایستگاه را لرزانده بود
و قطرهها روی آسفالت میلغزیدند
او همانجا ایستاده بود
و میدانست که مثل همیشه
قرعه به نام او نیست
بدنش مثل نگاهش روی اسفالت ثابت ماند و
سرمای زمستان، بیاجازه، نشست بین آنها
چیزی نگفتند
اما میدانستند
بعضی از رفتنها گفته نمیشوند
تا واقعیتر باورپذیرتر شوند
و تلختر چشیدهتر شوند
پرتوی نارنجی آسمان را در بغل گرفت
غروب آمد
آخرین اتوبوس هم گذشت
سوار نشد
او هم سوار نشد
چند ثانیه کنار هم ایستادهاند
مثل دو نفر که حتی هم خاطره هم نیستند
فقط حضور و غیاب بود.
اما او
قدمی عقب رفت
روی همان نیمکت نشست
ساعت هنوز روی همان دقیقه ایستاده بود
نیمکت سرد...
ایستگاه خالی...
و هر صدا
هر قطرهی باران...
به او یادآوری میکرد که تنهاست
طاهره نیرومند ۱۳:۳۵
۱۴۰۴/۹/۱۰