ویرگول
ورودثبت نام
Tahere Niroumand
Tahere Niroumandنویسنده
Tahere Niroumand
Tahere Niroumand
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

برف

صبح است

خورشید بی‌حوصله

روی جهان می‌افتد.

بخار قهوه

آهسته و بی‌صدا

از لبه‌ی پنجره بالا می‌رود

و من

خواب‌آلود

به تو فکر می‌کنم.

در خیالم،

زمستان است.

برف

سنگین و خسته

روی شاخه‌ها می‌نشیند.

تو

با دستکش‌های پشمی

در ایوان ایستاده‌ای،

ذوقت از سرما بیشتر است.

خورده‌چوب‌ها

در شومینه ترق‌ترق می‌‌کنند

و من

از نگاه تو می‌سوزم.

پرتقالی از سبد میوه می‌قاپم،

پوستش را

یواش‌یواش می‌کنم

بوی پرتقال

زود

در خانه می‌پیچد،

حواس‌پرتی من

باز به

اسم تو می‌رسد.

تو از ایوان

دل می‌کنی و

می‌دوی

به میان برف.

رد پایت

می‌ماند روی آن

گونه‌هایت نرم است،

نوک بینی‌ات

زود

سرخ و صمیمی می‌شود با هوا.

از دور

می‌نشینم به تماشایت

تا تو برگردی

و من

بوی برف را

از تن تو بگیرم.

قبل از اینکه

سیر شویی از برف

قهوه را در فنجان می‌ریزم

می‌گذارم روی میز،

می‌دانم می‌آیی

و می‌گویی

چه سرد و زیباست

بیشتر بیاییم

بیشتر بمانیم

تا تو برگردی و

من با خودم فکر می‌کنم

زمستان می‌آید

که من را

به تو برساند.

و خیال من

به بهانه‌ی آمدنت

هر روز

برفی‌تر می‌شود.

طاهره نیرومند ۱۶ دی

۳
۰
Tahere Niroumand
Tahere Niroumand
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید