صبح است
خورشید بیحوصله
روی جهان میافتد.
بخار قهوه
آهسته و بیصدا
از لبهی پنجره بالا میرود
و من
خوابآلود
به تو فکر میکنم.
در خیالم،
زمستان است.
برف
سنگین و خسته
روی شاخهها مینشیند.
تو
با دستکشهای پشمی
در ایوان ایستادهای،
ذوقت از سرما بیشتر است.
خوردهچوبها
در شومینه ترقترق میکنند
و من
از نگاه تو میسوزم.
پرتقالی از سبد میوه میقاپم،
پوستش را
یواشیواش میکنم
بوی پرتقال
زود
در خانه میپیچد،
حواسپرتی من
باز به
اسم تو میرسد.
تو از ایوان
دل میکنی و
میدوی
به میان برف.
رد پایت
میماند روی آن
گونههایت نرم است،
نوک بینیات
زود
سرخ و صمیمی میشود با هوا.
از دور
مینشینم به تماشایت
تا تو برگردی
و من
بوی برف را
از تن تو بگیرم.
قبل از اینکه
سیر شویی از برف
قهوه را در فنجان میریزم
میگذارم روی میز،
میدانم میآیی
و میگویی
چه سرد و زیباست
بیشتر بیاییم
بیشتر بمانیم
تا تو برگردی و
من با خودم فکر میکنم
زمستان میآید
که من را
به تو برساند.
و خیال من
به بهانهی آمدنت
هر روز
برفیتر میشود.
طاهره نیرومند ۱۶ دی